دلم می خواست الان پیش ِ تو...

به نام حضرت مهربان ترینم... 

چقدر دوست ات دارم،

چقدر دلتنگ ات شده ام...

روزی یکی از نامه هایت آمد و برایم نوشته بودی باید یاد بگیرم مهمترین حرف هایم را همان ابتدای نامه ام بنویسم. یاد بگیرم حرف های مهم ام را بگویم، و البته چون مهم اند زودتر از باقی حرف ها بگویم شان... برایم همان ابتدای نامه نوشته بودی چقدر دوستم میداری و چقدر دلتنگم شده ای...

این نامه و این حرف ها برای ‌دوازده سال پیش است. من دخترکی بودم نازک و پر از احساس... داشتی کمکم می کردی بزرگ شوم... از همان روز بود که گاهی همان اول نامه ها برای دوستانم می نوشتم من بسیار دوست شان میدارم... گفته بودی حرف های مهم شاید به آخر ِ نامه و پای امضایمان نرسند...

تو راست گفته بودی... گاهی واقعا حرف های مهم به آخر نامه هایمان نمی رسند و ناگفته می مانند... ناگفته...

تو که یادت نیست... نامه هایت که می آمد، انگار واژه ها برایم آب می شدند، خنک،‌ گوارا، جاری... احساس مرا،‌ فکر مرا، جان ِ مرا سیراب می کردند... هی می خواندم ات... بارها و بارها...

من با تو شاعر شدم. این جمله را من و کلماتم،‌من و صدای من، من و شعرهای من، من و احساس من، من و سلبی ناز، من و نساء می فهمیم و بس.

چقدر برایم نوشتی و خواندی و سرودی تا بفهمم باید همان اندازه که سخت می شود پوسته ی تنم، نازک ترین احساساتم را هم داشته باشم. سخت، آن اندازه که باد و باران و طوفان و سرما را تاب بیاورم و بمانم، نازک آن اندازه که وقتی پروانه ای روی پوستم می نشیند، احساسش کنم.

استاد...

میدانی به چند نفر گفته ام تو استاد زندگی بوده ای برایم... به خودت هم گفته ام، گفته ای دلخوشی ات همین است...

دیروز وبلاگ نسیم را خواندم... بعد وبلاگ خودت را... شاید بعد از یکسال...

و لرزیدم، نگران شانه های شاعرت، گریستم... شرمسار از نبودنم، ندانستن ام، بی خبری ام...

برای کسی که رفته است... کسی که یار تو بوده، کسی که برایت عزیز بوده،... من رضا را تنها یکبار، چند دقیقه ای جلو ساختمان آفرینش های قدیم دیده بودم... تمام این ده سال دوستش داشتم،‌ چون تو دوستش میداشتی... چون تو را از ما نگرفت، چون تو شاعرتر شدی... به خاطر دخترک ات حتی...

حکایت عجیبی دارد این دنیا...

نگران ِ شانه های شاعرت هستم، اما می دانم بلند می شوی و باز پشت سرت پروانه ها به رقص در می آیند... دستان همیشه گرم ات را باز دراز می کنی و با ما سخن می گویی... می دانم.

فاصله ها اذیتم می کنند... همیشه گفته ای فاصله ها حقیرند، اینقدر پشت سر فاصله ها متوقف نشوم، ... دلم می خواست الان پیش ِ تو...

...

چنارهای شهرم را به تو سپرده بودم... این روزها تو را به چنارهای شهرم می سپارم...

مراقب خودت باش،

 

 

.

.

.

و او که شاهد زندگی ماست...

/ 14 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هاجر

روزهای آخر اسفند ماه شمعدانی ها عاشق می شوند... همچین چیزی بود...شاید واسه سال 79...توحیاط هدایت خوندی واسم ازمعلم ادبی وکلاس آفرینشها یه شعرم از نسیم برام نوشتی متاسف شدم ودلگیر نسا

همسایه دور

سلام وقت بخیر من تو را می شناسم، تو مثل کلمات و حرفهایت حساس و لطیفی ا گاهی می ترسم از خودت که زود ترک برداری ، می ترسم شکستنی باشی و آسیب ببینی غصه هایت را فریاد بزن تا از تو دور شوند و آسوده شوی

سلبی ناز

همسایه ی دور/ نزدیک: من اتفاقا فکر می کنم مرا با دوست دیگری اشتباه گرفته اید و احساس آشنایی با شما نمی کنم. دوستانی که مرا می شناسند ترس و نگرانی هایشان نسبت به من متفاوت است از آنچه شما احساسش می کنید. درباره ی غم و غصه ها هم شاعر می گوید: فریاد من از فراق یارست و افغان من از غم نگارست بی روی چو ماه آن نگارین رخساره من به خون نگارست ... درد دل من ز حد گذشتست جانم ز فراق بی قرارست کس را ز غم من آگهی نیست آوخ که جهان نه پایدار است ...

رویا

بنام خدا دوست خوبم نسا ! سلام امیدوارم خوب و خوش وسلامت باشی. زندگی دایم داره به ما درس میده .شاگرد خوبی براش باش .

پوریا سوری (طرف ما)

سلام! حال همه‌ی ما خوب است ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور، که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند ... باور كنيد حال همه ما مردمان اين سرزمين خوب است، هيچ ملالي نيست، امروز يعقوب بروايه را ديدم از آنسوي چهارراه ولي عصر و مقابل تئاتر شهر برايم دست تكان داد، ندا را در خيابان ندا آقا سلطان (امير آباد سابق) در حال عبور از خط عابر پياده ديدم به گمانم به كلاس موسيقي اش مي رفت... مهسا امرآبادي با همان مدل روسري بستن اش به تحريريه آمد شكم اش بالا آمده ... قرار است عمو شوم...

فریاد خاموش

سلام خانومی .... حالت چطوره... اول معذرت که 1 سالی میشه سر نزدم به قصر پر از صفا عشقت....دومش خوشحالم که میبینم هنوز قصر قشنگت پا بر جاست...بازم معذرت که بعد از این 1 سال کم اینجا بوذم.3 روز که نخوابیدم.از کنار کافی نت رد میشدم گفتم سرکی بهت بزنم....به امید دیدار

یکتا

سلام ... قلبم درد گرفت ... باور می کنی؟

تبسم

سلام! امروز داشتم با خودم آرزو می کردم شاید بشه برای یه شب پرستارم باشی؟...دلم براتون تنگ شده خیلی...!

پریا

سلام خانومی. رفتم وبلاگ خانم معلم یادت افتادم. یاد اون افطاری... خوبی؟

نسیم

سلام مرسی نسای عزیز دلم برایت تنگ است دلم می خواهد ببینمت که چه شکلی شدی نامه ای را که آن سالها برایت نوشته بودم واز مردم قم پرسیده بودم یاذت هست؟و نامه ی مفصلی که تو در جواب نوشته بودی....دلم آن روزهای ساده و کودکانه را می خواهد نسا’