تولد هفت سالگی ام مبارک!

به نام حضرت مهربان ترینم... 

دستم را می گذارم روی قلب این صفحه... برمی دارم و می گذارمش روی قلب خودم. نمی دانم خوب هست یا نیست این که این اندازه زنده است! این که نزدیک و نزدیک تر می شود به نبض زندگی ام. بزرگ می شود و عمر می کند، قد می کشد و عمیق تر ریشه می دواند.

خوب یا بد، شش سال تمام شد و وقتی می گویم تولد هفت سالگی وبلاگم، مکث می کنم و به این "هفت" خوب نگاه می کنم. به این که نمی شود نادیده بگیرمش، زیاد است و شاید انباشته.

من این جا را چه کنم که به اندازه ی یک عمر شش ساله برایم دوست و آشنا و ناآشنا و غریبه و حادثه آورد و گاهی نگاه داشت و گاهی رها کرد. چه کنم لحظه های تلخ و شیرین اش را...  نوشتن وبلاگم را می توانم یکی از نسنجیده ترین و خطرناک ترین و درعین حال ارزشمندترین اتفاقات عمرم نشانه گذاری کنم. خطرناک است وقتی بی واسطه سیلی از خوانندگان را به دنیای درون ام راه می دهم. به حرف هایی که گاهی تا آخرین لحظه در اینکه "بگویم یا نگویم" شان تردید دارم! به سادگی دست دراز می کنند و جایی در نزدیک ترین و عمیق ترین نقطه از نگاه و احساس ام می ایستند. منصف که نباشند از همانجا ... منصف اگر باشند، از همانجا...

در آستانه ی هفت سالگی... خوشحالم... با تمام این ها که گفتم، با تمام آن هایی که نمی توانم گفت، خوشحالم... چند روزی ست که با خودم اینجا خلوت کرده ام، با تمام آنچه که اینجا دارم نشسته ام و نگاه می کنم.  تنها، چه با آدم ها، چه بی آدم ها.

این بهار، این تولد پیش پای بهار،

و

.

.

.

و او که شاهد زندگی ماست...

/ 19 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ادیسه

سلام و درود بی پایان ما به همسایه’ هفت ساله’ محله’‌دلنوشت و همسایگی تماشاهای بی واسطه. جایتان خالی جاودانگی میلان کوندرا رو که می خواندم، خواندم که کسی از شخصیتهاش آروز می کرد کاش دنیایی باشه که چهره’ آدمها صورت تفکراتشون باشه و نه صورت توی آیینه. برای من این فضایی که شما هفت ساله شدید توی اون،‌چیزی شبیه همین مدینه’‌فاضله است و به همان اندازه عزیز. تبریک من رو بپذیرید و سلامی رو که به رسم همسایه گی تقدیم پنجره تان می کنم. لطف همسایه مستدام.

مژگانبانو

سلام بانو. نگویید شما هم در کنگره حضور داشتید و دم نزدید که کلاهمان... سروسری هایمان میرود توی هم ها. البته به قصدروبوسی. دلتنگ دیدارم... یاد باد آن روزگاران و مهمانی رفتن ها...

تبسم

سلام بانو! رباعی های مادر در وبلاگ هست ولی اینجا هم تقدیمتان می کنم...منظورتان همین ها بود؟ لالایی مادر تا كاشت خدا گلي به زيبايي تو پرگشت زمين ز بوي رويايي تو انبوه فرشتگانِ در حال سجود در حالت خلسه مست لالايي تو ستاره بر پرده‌ي زندگي،ستاره : مادر موسيقي متن و استعاره: مادر طراحي جلوه هاي ويژه،تدوين در صدر تمام جشنواره: مادر سیمرغ بلورین گوينده‌ي قصه هاي شيرين: مادر خياط لباسهاي چين چين: مادر بازيگر نقشِ اول زن، همه عمر شايسته‌ي سيمرغ بلورين، مادر

رهگذر

7 سال میشودخیلی به حساب انگشتهای ما از یک دست بیشتر واسه ما ها که از این هفت ساله های اومده و رفته تو زندگیمون زیاد داشتیم ولی کاش اونوقتی که هفت ساله هامون را رها میکردیم که برن پی کارخودشون حواسمون بود که هفت تا از انگشتای یک دست بیشتره شما ولی انگار خوب میدونی هفت تا یعنی خیلی تا نه؟

بنده را نام خویشتن نبود

ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی ...

بنفشه

اه اه چه وبلاگ یخ و بی روحی نکنه تو افسرده ای؟سیاه سفید[خنثی]

بنفشه

اه اه چه وبلاگ یخ و بی روحی نکنه تو افسرده ای؟سیاه سفید[خنثی]

نفیسه سادات علوی

سلام باهار باهار که می گی همینه؟ خداییش .. میگذریم هفت سالگی تون مبارک بانو

مرجان

[ماچ]خوشحالم که بسیاری از این چند سال گذشته را با هم بوده ایم.

چه دیواریه که انعکاس صدا درش یک ماه و نیم طول می کشه؟ : ) چیزی نمی نویسید آیا؟