يک نگاه. دو فيلم.

به نام حضرت ِ مهربانترین...

همانقدر که "ميم مثل مادر" را دوست داشتم از "تقاطع" لذتي نبردم.

بعد از سريال هاي وحشتناک ِ ماه رمضان که براي يک ماه آدمو کلافه مي کرد و اون سريال "آخرين گناه" که از فيلم سينمايي Seven (به کارگرداني David Fincher) کپي برداري شده بود، اينبار با ديدن فيلم "تقاطع" که دقيقا نحوه ي روايت فيلم ِ Crash را داشت ديگه چيزي نمونده بود عصبي بشم!!!

 

 

taghato_7.thumb.jpg

به نظرم فيلم تقاطع (به کارگرداني ابوالحسن داوودي) هيچ ارزش هنري نداشت. من نه چيز برجسته اي در موسيقي متن فيلم ديدم و نه در طراحي لباس نه در فيلم برداري نه در فيلم نامه نه در هيچي! اصلا همينکه دقيقا عين Crash بود کافي بود تا ارزش اش بياد پايين. ولي حالا حتي اگر اين نقطه ضعف را ناديده بگيريم، من شخصا حوادث و شخصيت هاي فيلم، باورم نمي شد. معمولا چند دقيقه جلوتر را مي تونستم حدس بزنم! مثل ِ Crash فيلم با چند تا داستان شروع مي شه، کم کم داستان ِ هر کدوم از شخصيت ها شکل مي گيره و بالاخره بعد از اون تصادف، (که معلوم نيست چرا وسط شهر يه باره از پس ِ اونهمه ترافيک و شلوغي هيچ ماشيني سمت ِ اون نوارهاي خطر و اتوبانِ مسدود نمي ره جز همين دو تا ماشين ِ شخصيت هاي فيلم!) رابطه ي شخصيت ها با هم ايجاد مي شه. خيلي مصنوعي و خيلي دور از انتظار. به نظرم هيچ لازم نبود در فيلم به اينهمه درد ها و معضلات ِ متنوع و مختلف پرداخته بشه. همين باعث شده بود هيچ داستاني به درستي شکل نگيره و قابل باور و قابل قبول نباشه. دليلي نداشت حتما به يه دختر 18 ساله و دو تا پسر جوون و يه پسر بچه ي ده ساله ي گل فروش و يه پدر تاجر و يه مادر ِ ميان سال ِ عاشق و يه پسر نامزد از دست داده و چند نفر ِ ديگه همه يک جا در يک فيلم پرداخته بشه. انگار يه ليستي گذاشته بودن جلوشون و در نوشتن ِ فيلمنامه خواسته بودن که به همه ي اين دردها و مشکلات بپردازند. همين شلوغي باعث مي شد هيچ کدوم از مشکلات عميقا بررسي نشه. هيچ کدوم از شخصيت ها فردي واقعي از جامعه ي واقعي بنظر نمي آمدند. من خودم مدام حس مي کردم دارند بازي مي کنند. اينها بازيگرند. هيچ لوکيشن و فضايي نبود که خاص يا جالب توجه باشه. هيچ ديالوگي نبود که در ياد بمونه. نعيمه يه حرف جالبي زد، گفت که Crash با اينکه يه فيلم آمريکايي ِ ولي با اينحال خيلي اخلاقي تر از اين "تقاطع" بود! راست مي گفت، تقاطع به طرز مضحکي غير اخلاقي بود. منظورم اينه که مي تونست جور ديگه اي بگه... يه مدلي خيلي سبک به موضوعات پرداخته بود. يه نکته ي جالب هم عشق ميان ِ خانم دکتر ميانسال، مينو رحماني (فاطمه معتمد آريا) و داريوش جان! (مجيد مظفري) بود. تو اين فيلم با وجود چندين شخصيت دختر و پسر جوون هيچ عشقي ديده نمي شه، هر چي هست روابط نامشروع و خياباني ِ. با بچه ها که صحبت مي کرديم گفتيم از اين به بعد يه مدت تو فيلم ها روابط عاشقانه در رده ي ميانسالي خواهد بود، بعد چون اينم تکراري مي شه و شور اش درمياد مي رن سراغ کهن سالي و بعد برميگردن به نوزادي و بعد نوجواني و تا دوباره برسند به جوان هاي مملکت! ولي واقعا وجود ِ اون عاطفه و عشق هم هيچ جايگاه و ربطي به فيلمنامه نداشت.

و اما "ميم مثل مادر": (به کارگرداني رسول ملاقلي پور)

 

A0224366.jpg

طراحي لباس، گريم، موسيقي متن فيلم، فيلم برداري، فيلم نامه، گريم، انتخاب بازيگر از همون ابتداي فيلم توجه ام را جلب کرد. در اين فيلم به يک داستان پرداخته شد. به داستان مادر(گلشيفته فراهاني در نقش سپيده) و پسرش (علي شادان در نقش سعيد). و اونقدر قوي پرداخته شد به اين داستان که خيلي قابل باور بود. مثلا فيلمنامه مي توانست به مشکلات ِ دوست گلشيفته در فيلم هم بپردازد. به هر حال او هم زني تنها و جوان بود که در اين جامعه زندگي مي کرد و قطعا زندگي بي دردسري نداشت. اما ما فقط وقتي او را مي بينيم که گلشيفته هست يا به خاطر گلشيفته آمده است. يا مثلا مي شد به مشکلات همسايه ي طبقه پايين خانه ي پدري ِ گلشيفته هم پرداخت. معلوم بود که زن ِ آن خانه با مرد خانه مشکلات و ناهماهنگي هايي دارد ولي داستان دور بود از آنها. آنها در حد ِ لازم بودند. در حدي که فيلمنامه واقعي تر بنظر برسد. همين تمرکز در زندگي گلشفته و پسرش بود که کارگردان به جزئيات پرداخته بود و داستان واقعي بنظر مي رسيد.

موسيقي متن فيلم با تکنوازي هاي ويولون، و با دو ترانه اي که در فيلم خوانده شد سهم عمده اي از بار عاطفي فيلم را به عهده داره. از خودم سوال مي کردم که چرا ويولون؟ چرا ساز ديگري نبود؟ دوست داشتم دليل انتخاب اين ساز را مي فهميدم.

انتخاب بازيگر نقش گلشيفته و خصوصا نقش سعيد فوق العاده بود. بازي ِ اين پسرک بي اندازه هنرمندانه بود. همينطور نقش گلشيفته که باز هم زني جنگده با بن بست ها و گره هاي زندگي را به نمايش مي گذاشت.

اما ايرادي که فيلم داشت، زيادي عاطفي بودن اش بود! واقعا ملودرامي تمام عيار بود. من تو تلويزيون هم شنيدم که گفتند در چند سينما در سانس هاي مختلفي از بيننده هاي اين فيلم بودند کساني که از فرط گريه حالشون دگرگون شده و وسط فيلم از سالن خارج شدند. خب واقعا هم تا مي توانستند در اين فيلم بيننده را از نظر عاطفي و حسي درگير کردند. تا مي شده درد و غم ِ اين مادر و پسر را به نمايش گذاشتند و اشک ببينده را در آوردند. بعد از پايان فيلم ببينده اونقدر خسته است که توان تحليل نداره ديگه. ديدن فيلم از آدم انر‍ژي زيادي ميگيره. مگر اينکه کسي توانايي داشته باشه که مدام فاصله را رعايت کنه و با داستان فيلم و شخصيت ها درگير نشه. پايان فيلم به نظرم منطقي و معقول بود. از اون دسته فيلم ها نبود که بعد از لحظه ي پايان فورا آدم با کلافگي مي پرسه: "خب که چي؟" البته شايد بعد از ديدن اين فيلم اونقدر انرژي ازت گرفته شده که ديگه قدرت ِ تحليل نداري! ديگه اينکه بعضي لوکشين ها و ديالوگ ها هم قوي بود و خاص. انصافا خونه ي پدري ِ گلشيفته، اون آسايشگاه، اون محل توزيع داروهاي بازار سياه و قاچاق، اون بيمارستان، اون زيرزمين مرد ارمني... اون دشت پر از شقايق صحنه ي پايان، همه خاص، قشنگ، واقعي، قابل لمس و جالب توجه بودند.

نکته ي ديگه حرفي بود که با يک آيه از قرآن در فيلم زده مي شد و خيلي ظريف و غير مستقيم با يک حس نوستالژيک آمد و در صحنه هاي بعدي در جاهايي که واقعا لازم بود از دور اين آيه را روي ديوار خانه مي ديديم. حرف آيه جداي از فيلم نبود. يعني حس نمي کردي که اين فيلم را ساخته اند فقط به خاطر همين حرف يا اينکه اين آيه را به هر نحوي شده وارد فيلمنامه کرده اند.

يادم نمي آمد آخرين بار کي از ديدن يک فيلم ايراني لذت برده بودم. خصوصا بعد از اينکه "به نام پدر" را دوست نداشتم خيلي دلسرد بودم. اما "ميم مثل مادر" را دوست داشتم و ديدن اش را توصيه مي کنم. دست شان درد نکند و خسته نباشند.

به نام حضرت ِ مهربانترین...

 

/ 8 نظر / 11 بازدید
سلبی ناز

پوستر ِ «ميم مثل مادر» http://media.farsnews.com/Media/8507/ImageNews/850714/18_850714_L600.jpg

سلبی ناز

يادم رفت بگم کساني که فيلم ها را نديدند نخوانند لطفا!

سلبی ناز

و یادم رفت بگم کاش کسانی که اين دو فيلم را ديدن می آمدند و کمی درباره شون حرف می زدند. عجيب دلم می خواد نقد و حرف های غير رسمی بشنوم.

سلبی ناز

و باز يادم رفت بگم اين فقط يک نگاه بود. نه نقد.

سلبی ناز

برای من پشت ِ کامنت هايی که بی نام يا با سه نقطه نوشته می شوند هيچ شخص حقيقی يا حقوقی وجود ندارد. از همين رو دليلی نمی بينم تاييدشان کنم يا تحمل شان! توقعی از هيچ خواننده ای ندارم که حرف هايم را بفهمد يا درست برداشت کند يا نقد کند يا حرفی در ارتباط با نوشته يا شعرم بگويد ولی خطوطی هست برای رعايت ِ حداقل ِ حريم ها و حرمت ها٬ که به آنها اعتقاد دارم و احترام می گذارم.

سلبی ناز

چقدر شرمنده شدم اينهمه اومدين و درباره فيلم ها صحبت کرديم!

سلبی ناز

شما را به جان ِ گلدان های همسايه ی عمه ام٬ ديگه بيشتر از اين شرمنده نکنين!!!!!!!!!!

سلبی ناز

ای وای... چطور ديگه بگم آخه؟.... ... هر چی می گذره بيش تر و بيش تر از اين نوشته خوشم مياد! خصوصا اينکه هيشکی نمياد چيزی بگم و خودمم! به به!