يک خط در ميان...

به نام ِ حضرت ِ مهربان ترين...

 

سبز و آبي:

یک خط در میان:

 

آبي: زندگي هميشه با تولد ِ يك انسان در گوشه اي از زمين آغاز مي شود،

سبز: آغاز، هميشه، ساده است... ميلاد،

آبي: و سخت تر آن است كه به موعود برسي در ميعاد،

سبز: زندگي،انگار، هميشه در گوشه اي از زمين ادامه پيدا مي کند،

آبي: و تا كران هاي تنهايي ِ انسان پيش مي رود،

سبز:تنهایي، تنهايي، تنهايي ِ عريان...

 

آبي: تنهايي ِ زمين، تنهايي ِ آسمان، تنهايي ِ خورشيد، تنهايي ِ مهتاب و تنهايي ِ انسان،

سبز:تا روزي که وسعت ِ اين تنهايي، سکوت و برهوتش، راه ِ نگاه، راه ِ نفس،

        راه ِبودن را تنگ مي کند،

آبي: و آن گاه دوباره فرصتي براي پرواز، براي تنفس، براي ماندن و براي تولد به ما هديه مي شود،

سبز:و يک پنجره، براي باران، براي  هجوم ِ رنگ ها، براي  آمدنش... براي دست هاي خدا،

آبي: و يك پنجره، براي قدم هاي خدا،

سبز:و يک جاده براي همسفر شدن، براي مسافر،

آبي: و يك مقصد، براي همدل شدن، براي يك زائر،

سبز:که تنهاي تنها، بدنبال ِ او که مي خواندت، هي مي خواندت، هي مي خواندت،

        بروي و بروي و بروي...

آبي: و درست در سومين تولدت ( اوليش از جنس ِ آمدن بود و دومي از جنس ِ خواستن و

        سومي از جنس ِ رسيدن) بتواني چين هاي پايين دامنش را با دستهايت لمس كني،

سبز:که باز  چشمانت کودک شوند و دستت را رو به آبي ِ آسمانش تکان دهي...

 

آبي:زندگي يعني بيست و چند بار تولد، و براي هر تولد، يك مصدر جديد، 

       آمدن، خواستن، رسيدن، دويدن، بودن،...

سبز:زندگي يعني بيست و چند بار بلند شدن، بازگشتن،باز خنديدن، باز رفتن...

آبي:زندگي يعني بيست و چند بار دست تكان دادن، فرياد زدن، روي چمن ها غلت زدن،

        به آسمان نگاه كردن...

سبز:زندگي يعني بيست و چند بار که نه، يعني همه ي تاريخ ِ گذشته و آينده

        به تماشاي او ايستادن...

آبي: زندگي يعني همه ي بيست و چند بارها، همه سي و چند بارها، پنجاه و چند بارها ...

        زندگي يعني، هميشه ايستاده، هميشه به تماشا، هميشه ايستاده به تماشا ...

سبز: و امان از تماشا وقتي بر کرانه هاي بودن، هستي،

        حضور و وجود ِ او ايستاده اي و خواب ِ بيداري ِ فرشته ها را مي بيني،

آبي:و امان از تماشا وقتي به سجده، شكرش مي كني و در ركوع به سجده اش مي روي و

       تمام ِ جان، قنوت مي شوي و تماشايي بودنش را شهادتين مي دهي...

سبز: زندگي يک فرصت بود، هست... در گوشه اي از زمين... ساده آغاز شد... سخت،

        ساده جاري شد و

آبي:ما شايد باز از همين فردا بيست و چند بار براي تولد و براي همسفر بودن

       فرصتي براي زندگي داشته باشيم... فقط همين بيست و چند بار...

 

...

 

نوشته ها نوشته مي شوند، و زندگي ها جريان دارند و آدم ها گرفتار ِ مصدرها، و ما در بند ِ تماشا.

 

* گفتم واژه ندارم... اصلا انگار نشنید. از او گفت و گفتم... بی هیچ آداب و ترتیبی...

فکر می کردم مدتی نمی شود بنویسم... اما انگار او دوست دارد بیاید میان ِ سکوتت بنشیند

و بشنود تو داری از او می گویی و می نویسی... دوست دارد...

 

اين نوشته يك خط در ميان است. يكي را من نوشتم و يكي را ...

 

 

به نام ِ حضرت ِ مهربان ترين...

 

/ 28 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا

ای بابا دو کلام حرف حساب ما اینجا می نویسیم پرژین بلاگ نمی تونه ببینه معلوم نیس چه بلایی سر کامنتای من می یاد؟

زهرا

چقدر از هم بی خبریم ...اس ام اس هام روزانه ده بیستایی می شه ولی هیچ کدوم بهت نمی رسه ...و فاجعه گوشیم خراب شده نمی دونم چشه؟

پاییز

هيچ چيز زيبايی نيست تا من دوباره باش اپ بشم اينو لطفا تاييد نکن ...برای خودم و خودته ... نسا کوچولوی من نمی دونم چرا يارو پاشو بر نمی داره از روی سيم کفرم در می ياد از بس اس ام اس می زنم نمی رسه بت ...خوبی؟ خوب باش لطفا من هم خوبم ...کلی دلم می خواست بگم ولی موقعه نوشتن همش از ذهنم می پره منو از خودت بی خبر نذارخوب؟

تبسم

بيهوده نبود که ما آنروز کنار انبوه سبز جنگلی و بیکران آبی ياد شما بوديم!

رضا

ـ ببخشيد من دنبال يه کامنتی ميگردم که يه جايی همين دوروبر نوشتم کسی نديده ... ... ـ امير حسين د ... دنبال همين هدف بودی که حالا مسافری ديگه ... ... ـ ببخشيد گفتين اينجا ننوشتم هان؟؟؟ ... ـ امير حسيييييييييييييييييييييييييين! وايسا منم بيام.

سلبی ناز ... تو هم سانسوووووووووووور!!! لابد اينم الان سانسور ميکنی ... ... بعد از يه مدتی سانسور علائم یه بيماری توی فرد پیدا میشه ... : هيچ کس اون فرد و نميفهمه ... اون فرد هيچ کی و نميفهمه ... نميفهمه هيچک و فرد وهمه ... همه و نميفهمه و فرد و هيچ ... خيلی بيماری پيچيده ايه ...! تو مسدول شعور بقيه نيستی ... موافقی؟

آناهيتا

سلام...می بينی سلبينازم...دنيا همين است...در نهايت بزرگيش کوچک...من...تنها اين روزها دلم برای فرشته های کوچکی که نابود می شوند ...قربانی می شوند...قربانی ِ...دلم می گيرد که هيچ...می ميرد...می ميرد...تمام ِ اشکها و بغض های دنيا هم کم است...اين روزها عرش ِ خدا می لرزد...می دانم که می لرزد...

رضا ... شرحی بر آهنگی که می شنوم

ما آدم های همیشه ... ما که به دنبال بودن خودمون تموم میشیم! زیاد دور نیست که بمیریم و به تاریخ ... نه ... حتی به تاریخ هم نپیوندیم. و بعد ...؟ نمیدونم ... به اینجا که میرسم وناچار به برگشتن که میشم یه نگاهی به دوروبر میندازم. چون کسی داره بهم نگاه میکنه گریمو به زور نگه میدارم و بعد : یک مسیر تکراری! دفعه دیگه که برگردم حتما گریه میکنم. به حوصله نداشته ام فکر میکنم و به چند دقیقه آخری که زندگی کردم. کی بود؟ هان ... ــ چش بود آقای دکتر ... ــ یه مرگ مختصری پیش اومده بود ... روز مرگ دوست عزیزم از این حرف دکتر خندم گرفت. اونجا فهمیدم که ... نه دادا کسی با کسی نیست. همه تنهان. حتی ... این روزها بدجور گرفته ست ، البته در نگاه حضرت احدیت (این روزها) زمان کوتاهیست لابد ...! اون پيام سانسورم من فرستادم يه وقت بی نام بودنشو به حساب ... راستی اين چيزارو به کدوم حساب ميذارن؟ ببخشید هرچی یادم اومد نوشتم ...

هرکس خورشیدی ست دوستانی در مدار های او در گردش. من در کدام مدار توام عطارد من؟

يلدا

من ـ او ـ من ـ او ـ من ـ او ـ ....... ـ .