آب از آب تکان نمی خورد!

به نام حضرتِ مهربانترين...

 

سلام،

 

نگاهی به زیر پاهایت انداختی و چشمانت تا آخرین نقطه، زمینم را دویدند و بعد گفتی: <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

-  چه کویری! تو اینجا آب نداری؟

 

-  نه...! ( اول فکر کردم که چه خوب! بالاخره فهمیدی که من تشنه ام! و این خاک، بیمارگونه، قطره های بارانی را که خواهد آمد به انتظار نشسته است و شاید تو.......!

اما بعد یادم افتاد که باز تا چه اندازه من فقیرم! چون وقتی می خندی، وقتی حرف می زنی، حتی وقتی پلک می زنی و در من غوغایی به پا می شود تو هیچ گاه نخواهی فهمید!

وقتی که در کویر من هیچ آبی نیست تا از آب تکان بخورد! )

 

 

به نام حضرتِ مهربانترين...

/ 18 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا

سلام عيدت مبارک به خانواده هم تبريک بگو.... راستی عيد همه بر و بچه های اين محله ها هم مبارک

سلبیناز

سلام. عيد همه ی دوستان ِ خوبم مبارک.

مهدي شادكام

عید شما مبارک خانومی ......

رضا

سلام لذت بردم وقت کردی سر بزن به روزم

فري

سلام. خوندم لطيف بود و تشنه!

سحر

ای عزيز....... انتظار درک متقابل نداشته باش........ هرگز

تبسم

سلام! عيدتان مبارک....نو شدنتان مبارک!

حيات خلوت

نوع ديگر از نوشته! تعريف ها بی دليل نيست... در کوير خيس نوشته هات غرق شدن لذتی دارد! حتی اگه اب از اب تکون نخوره! لذت بردم.... يا حق..همون مهربانترين...:)

تا حالا کوير را از نزديک ديده ای سلبی ناز؟