در هزارتو

به نام ِ حضرت مهربانترين...

سفيد:

من ديدم که خدا بعضي آدم ها را آفريده و هدايت کرده، فقط و فقط به خاطر بعضي بنده هاي ديگرش.

تماس ِ بين دو ذهن:

تماس ِ بين دو ذهن زماني اتفاق مي افتد که فکر ها در گذر و در عبور و در فرار و در پرواز و در پنهان، به هر دليلي به هم برخورد کنند و سطح اصطکاکي بين دو فکر ايجاد شود. سطح اصطکاک بين دو فکر مي تواند سطحي زبر و سخت باشد و يا گاهي صاف و هموار. من همان وقتي را دوست دارم که زبر است با نا همواري هاي زياد. اينجا، از آنجايي که فکر ها از دو ذهن متفاوت مي آيند، يا از دو ذهن شبيه اما سمج! متولد شده اند، به هيچ وجه ساده از کنار هم رد نمي شوند. در اين اصطکاک ِ فکري، در اين  تماس ِ بي نظير ِ دو ذهن، حتي جرقه هاي زيادي توليد مي شود. جرقه هايي که به راستي روشن کننده ي بخشي از مجهولات ذهني هستند.

من تماس ِ حقيقي بين دو ذهن را واقعا دوست دارم. تنها چيزي ست که مي توانم به آن دل خوش کنم.

اما تنها تماس ِ بين دو ذهن نيست... تماس ِ بين دو چشم و تماس ِ بين دو قلب را هم حتما شنيده ايد، همينطور تماس ِ بين دو حس ِ لامسه.

درباره ي تماس ِ بين دو چشم خواندن داستان (يا روايتي) از اينجا خالي از لطف نبود برايم. سطح ِ اصطکاک ِ تماس بين دو چشم هميشه تصويري ست و اغلب اوقات پر از سوء تفاهم. و فکر هايي که از دريچه ي اين مردمکان وارد مي شوند يا بيرون مي آيند هميشه رو به بالا به ذهن نمي روند. گاهي سُر مي خورند و مي افتند توي قلب، که البته آدم خودش را گول مي زند که دارد منطقي به پيش مي رود!

بعد، در تماس بين دو قلب، (که لازم نيست در نتيجه ي تماس بين دو چشم باشد) سطح اصطکاک پيچيده تر از تمامي موارد ديگر مي شود. آنقدر پيچيده که... گفته اند و شنيده ايم که براي زيستن دو قلب لازم است و شايد همين زيستن است که اين اندازه پيچيده است و سطح اصطکاک بين دو قلب را اين اندازه پيچيده مي کند. هر چه قدر مساله اي پيچيده تر باشد، امکان بيراهه رفتن و از دست دادن و از دست رفتن در آن، بيشتر و بيشتر مي شود. حوصله ي پرداختن به اين پيچيدگي و ابهام را ندارم.

مي ماند تماس ِ بين دو حس از جنس لامسه. اينجا سطح اصطکاک گرما و سرماست. گرما و سرمايي که گاهي سلول هاي مولدشان در نتيجه ي ارتباط با قلب، حاوي پيام هاي قلبي هم هستند، که اينها هم مي توانند زاده ي توهم باشند.

دوره هاي گذر:

در جريان ِ عبور از يک دوره ي گذر، نه آغاز ِ دوره مهم است، نه خود ِ دوره، و نه پايان اش.

معمولا آغاز و آمدن اش بر کسي معلوم نمي شود، يک آن چشم باز مي کنيم و مي بينيم که گرفتار ِ حال ِ تازه و غريبي شده ايم. اينجاست که خيلي ها مي پرسند که: "من چرا اينجوري شدم؟!"

خود ِ اتفاق افتادن ِ اين دوره هم اصلن مهم نيست. چون هر دوره ي گذري، از هر جنس، ممکنه براي هر ننه قمري پيش بياد. پس اين، حادثه نيست که اهميت دارد.

پايان ِ دوره هم چندان اهميتي ندارد. چون هر دوره اي پاياني دارد، اگر نداشت که بهش نمي گفتند "دوره ي گذر"! حالا گيريم طول ِ دوره چند ثانيه باشد، يا يک روز يا هفته ها يا ماه ها يا گاهي حتي چندين سال... بالاخره روزي تمام مي شود. گيريم آخرش خوب باشد و خير، يا بد باشد و زبانم لال شر، يا آخرش -ه ي چ- باشد، گيريم آخرش مرگ باشد يا تولد... بالاخره مي گذرد و به انتها مي رسد.

آنچه مهم است، آنچه ميخکوبم مي کند، چشمان ِ توست در اين دوره. مهم نگاه ِ توست، مهم فکر هايي ست که از ديوار شيشه اي ِ مردمکان ِ چشمانت وارد ِ دنياي شلوغ فکرهايت مي شوند... مهم فکر هايي هستند که وقتي پلک مي زني، از ذهن ات فرار مي کنند و از لاي مژه هايت به بيرون سُر مي خورند... مهم، فقط و فقط همين چشمان ِ توست. نگاه... نگاه... نگاه... گاهي بايد اين جمله را تا آخِر ترين سلول ِ وجودت فرياد بزني و حسرتش را مدت ها مزه مزه کني که چرا نگاه نکردم؟ در طول ِ يک دوره ي گذر، آنچه تعيين کنده است، نوع، گستره، زاويه، عمق، شدت و ارتفاع ِ نگاه ِ توست و همين و بس.

به نام ِ حضرت مهربانترين...

 

 

/ 33 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرهام

ما رايت الا جميلا...... يک روزی می رسيم به اين حرف... ايمان دارم... بعد می خنديم به همه ی اين آه و ناله هامان... بعد خوش می شويم... خوش خوش........ سلام دوست ماههای دور...

mahdieh

نگاه علاقه است...و اين ماييم که ديگر از ان خود نيستيم......بدون شک اين مفهوم يک رن ج بزرگ است.(متنت منو به ملکوت برد........

سيب شايد از نوع بانويش!

سياه سياه بانووووووو سياااهههههههه

زهرا

خوب يادم هست که من اينجا دو سه تا کامنت گذاشتم کوش؟‌بگذريم چهطوری با زحمتای ما؟ مامانم می گفت تنها اومدی ؟‌چرا ب خودت نسا را نياوردی! فک کن...

تبسم

امان از عوض شدن زاويه نگاه...گاهی نفس کشيدن را آسانتر می کند گاهی سخت!

لی لا - آبی آسمانی

خب من نگفتم بعدش چکارش ميکنم که! :) بعدش اگر عيد باشه تو تنگ ميمونه اگه عيد نباشه يا عيد تموم بشه و اون هنوز زنده باشه ! خب ميندازمش تو اکواريوم پيش بقيه ماهيا. ولی جدن حوصله ندارم ديگه برمش دريا. يا تا آخر عمرش قانع ميشه به آکواريوم يا بايد سعی کنه بميره! بازم خودخواهم؟ :)

رضا موسوی

هيچ چيز ارزشمندتر و گرامی تر از آن چيزی نيست که هر جايی خلوتی مهيا می شود به سراغمان می آيد و با آغوش باز ما را می پذيرد. گاهی يک خاطره و گاهی يک نياز از کسی و به چيزی آنچنان غرق در آرامشم ميگرداند که روحم را به پرواز در اوج آسمانها در می آورد . اما متن شما جدا از همه ارزشهايش در تماس بين دو ذهن چگونه ميتواند اينهمه لطافت گفتاری را با ناهمواری های زياد و سطحی زبر و سخت پديدآورد. نگاهی به نوشته های مخاطبانتان و صمیمیت و صداقتی که در آنهاست جز هم ذات پنداری آگاهانه درپهنه ای شفاف و هموار نیست. قدم به جاده هموارمقابل بگذار تا جای پایتان همیشگی و همواره گردد.

لی لاک۹۷

اگر دو چشم روشن عشق تو را نگاه کنند ديگر از آن خويش نيستی..............

اديسه

قلم شما روی چشم حضرت همسايه. منور فرموديد کلبهء‌ پاييزی مارو. می دونستم آب و جارويی می کردم، قليونی چاق می کردم، چايی بار می گذاشتم توی حياط