آخرین سلبی ناز، یک عاشقانه

به نام حضرت مهربان ترینم...

من یکبار کسی را دیدم -با همین چشم های خودم دیدم- سپید جامه بود... نمی دانم بعد از آن مُردم یا زنده شدم... خدا داند...

این خانه دیگر به روز نخواهد شد. روح اینجا همواره با من است. اما تمام شد و من آسوده و سبکبال از اینجا می روم... بی آنکه تردید داشته باشم یا غصه دار بروم. اینجا را هنوز دوست دارم و آخرین نوشته ام عاشقانه ایست که جا می گذارم روی این دیوار، هر رهگذری که عبور می کند بخواندش، تا همیشه...

تو به وعده ات وفا می کنی... من ایمان دارم...

همین حوالی، چشم انتظارم، بی قرار و بی قرار.

...

یک روز زنگ تمام ساعت های دنیا با هم

به صدا در خواهند آمد و

آدم ها بیدار می شوند

حتی آدم هایی که چشم هایشان باز است

حتی آن ها که دارند راه می روند

حتی آن ها که سال هاست دیگر نفس نمی کشند

همه بیدار می شوند و

این عقربه های خسته

سرانجام می ایستند

 و

جهان در بی زمانی و خواب ثانیه ها آغاز خواهد شد

گوش کن،

من به همین وعده زنده ام

نفس می کشم

این لبخند ها

و

این اشک هایم را از سر می گذرانم

تا در آغاز جهان

به تو برسم

تا مرا با خود ببری

برویم

سپید جامه

و

رها.

.

.

.

و او که شاهد زندگی ماست...

 

/ 0 نظر / 27 بازدید