کفه های زندگی

به نام حضرت ِ مهربانترین...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

سلام،

خبری از شعر و قطعه نیست. گزینه ی اول: این پنجره را همین لحظه ببندید.

 

سفید :

به نام خداوند اینهمه سخاوت ِ آسمان بهار... نشد زودتر بیایم و بنویسم چقدر تمام لحظه های رگبار ها و تگرگ ها و باران های هفته ی گذشته داشتم سرشار می شدم از بخشندگی از سخاوت خدا، داشت فراموشم می شد تمام تنگ دستی آدم ها در دادن و در خوب بودن... نشد زودتر بیایم و بنویسم... اما دروغ نیست اگر بگویم این نوشته اینبار فقط به خاطر همین سفید است و بس.

 

قهوه ای:

آسانسور- خانم همسایه- به خواهرم:

-          خانم شما هستین طبقه ی بالا پیانو تمرین می کنین؟

-          نه!

خونه- خواهرم به من:

-          ببین بس که تو پیانو گوش می دی، فکر می کنن کسی دائم خونه ی ما پیانو تمرین می کنه!

-          اِه... من...

 

 

خاکستری :

نیم خط، خطی است که از یک نقطه شروع می شود و ... پاره خط، خطی است که... خط، ... دو خط موازی هیچ گاه همدیگر را قطع نمی کنند... دو خط موازی حتی اگر تا بینهایت هم امتداد داشته باشند هیچ گاه بهم نمی رسند...دو خط متقاطع در یک نقطه، در نقطه ی تقاطع، همدیگر را قطع می کنند... هیچ گاه، در هیچ کدام از کتاب های ریاضی دبستان و راهنمایی، یا حتی هندسه و جبر و حسابان دبیرستان و پیش دانشگاهی هم جایی یاد نگرفتم وقتی میان خطوط متقاطع و موازی کلاف های زندگی سردرگم می شوی چگونه باید جواب تابع چشم هایت را که نه زوج است، نه فرد، نه زوج نه فرد پیدا کنی و... حتما میان اعداد و ارقام و نمودارهای کتاب های ریاضیات جایی برای این تمرین باقی نمانده بود... یا شاید نگفتند چون حتما قرار بود ما یک روز بزرگ شویم و اینها را خودمان بفهمیم!

 

بنفش :

اینکه نمی فهمم چرا بعضی آدم ها تو زندگی من هستند. (می شه بگی کدوم زندگی؟! ) اینکه چرا من تو زندگی بعضی آدم ها هستم...چرا باید بعضی از همین آدم ها اینقدر به قلب ِ زندگی من نزدیک باشند... چرا من اینقدر نزدیکم به قلب زندگی بعضی از همان آدم ها که گفتم... کاش می شد فهمید. خوب می شد.

 

سیاه:

امروز استاد گفتن: "دنیا اینقدر هم که تو می گی تیره و تار نیست دختر! دنیا سیاهه!" خندیدیم و بعد...

 

نارنجی:

روزهای پشت سر اینقدر زیاد - روزهای پیش رو اینقدر زیاد -  فقط زندگی ست که تعادل ندارد - هی کم می شود - هی زیاد می شود - کمی به حرکت کفه ها نگاه می کنم- فقط اگر می شد فهمید کفه ها کی کنار هم لحظه ای آرام می گیرند... خوب می شد.

 

نقطه چین:

این روزها من همش به یاد دوستی هستم که گاهی می گفت کاش غریبه ای بیاید و تمام حرفامو بهش بگم و بعد راهشو بگیره بره هیچ وقت پیداش نشه دیگه... من نمی فهمیدم چی می گه... یعنی می فهمیدم منظورش چیه ولی نمی فهمیدم چی به سرش اومده. حالا من می گم کاش یه غریبه بود و شونه داشت و من... بعد می رفت و هیچ وقت نمی دیدمش...

 

 

به نام حضرت ِ مهربانترین...

 

 

/ 37 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سلبيناز

ببين٬ اونه٬ اونجا رو نگاه کن٬ امتداد انگشت من٬ اون کوهی هستش که ما تا اون نقطه ازش رفتيم بالا... همه جای تهران٬ هر جا سرمو می چرخونم می بينمش... و فکر می کنم باز کنار من ايستادی و می خوام نشونت بدم! عجب هفته ای بود هفته ی گذشته... بيش از اندازه ی ما٬ شلوغ بود... ديدی يه قسمتی اضافه شده به پرشين بلاگ که وبلاگ حراج گذاشتن و وبلاگ های متروکه رو واگذار می کنن؟

سلبیناز

برو ببین... هر روز هفته وبلاگ های غیر فعال را معرفی می کنه و پنج شنبه ها هم وبلاگ واگذار می کنه... تازه برای هر وبلاگ تبلیغات هم دارند... فکر خوبیه نه؟ دارم فکر می کنم به اون روباه و به اون جوجه تیغی که اون شب ساعت 2:30 دیدیم... دارم به همه چی فکر می کنم... فکر کنم آدرس حراجی همين بود haraji.persianblog.ir يا شايد دو تا ر داشت... نمی دونم.... ترانه ی يادمان هی تو ذهنم مرور می شه...

هاجر

انقدر فاصله! باورم نمي شه!مي ترسم اينبار كه همديگه رو ببينيم...لال شم...فاصله ها معجزه مي كنن داره باورم مي شه نسا!

سلبی ناز

نه هاجر... نکنه تو هم مثل زهرا باشی... يک عمر من براش می گفتم که لعنت به اين فاصله ها و نشد يکبار کوتاه بياد و نظرش عوض شه٬ برای اون هميشه فاصله ها نقره ای بودن... تا همين چند وقت پيش... که من خوب نبودم... همين ديروزا... می دونی تو ايميل اش چی نوشته بود؟ نوشته بود «لعنت به اين فاصله ها که رنگ شون هر کوفتی که می خواد باشه...» !!!! وای هاجر عاشق اين اعترافش بودم... هنوز خودش نمی دونه... مياد اينجا می بينه و خدا می دونه٬ شايد بازم دربياد بگه که فاصله ها نقره ای...! من و تو هاجر٬ هميشه حکايتمون دوری بوده و احساس نياز به بودن و شنيده شدن و گفتن... برای تو که معجزه ی فاصله ها نقره ای نيست؟ برای من نيست... نيست... معجزه ی فاصله ها برای من هميشه غارت بوده... کی می بينمت؟ ۱۵ مرداد؟ نمی دونم... ولی تو هستی... من يادم هست... منم بيش از اونچه که بتونی تصور کنی هستم٬ اينو که می فهمی؟حتی همين فاصله های لعنتی هم که رنگشون هر کوفتی که می خواد باشه٬ نمی تونه بين قلب ها فاصله بندازه... يه دوست دور بهم آموخت که there is no distance between the hearts

هاجر

((حكايت من و تو هميشه))...همه چي قبول...يه كم ترديد داشتم.مي ترسيدم.همين.ولي حالا مطمئنم.ازهيچي هم نمي ترسم...هيچي...۱۵ مرداد يا هر وقت ديگه فرقي نمي كنه...هان؟

فرشو

خوشحالم از اينکه بازم می نويسی .. بزرگ شدی نسا .. چقدر راحت برای زندگی رنگهای سفيد بنفش انتخاب می کنی...برای من فقط يه چيز تو زندگی وجود داره نسا...( وجود)..... من وجود دارم نسا .. اين عجيب نيست ...؟ راستی ...نگفتی وجود داشتن چه رنگيه ؟ دلم برات تنگ شده..

من هستم همون پاييزه روزهای دور و نزديک

سلام ...فاصله های نقره ای هم گاهی غبار می گيرن ...

مهرداد

وزيد صاعقه از من چه ماند خاکستر و کنده اي که همه چشم سوز و اشک آور خزان کشيد نخ بخيه ي کتابم را ورق ورق همه برگم به باد رفت دگر دريغ و درد چه آسان به دست باد افتاد نشان عاشقي ما دو قلب و يک خنجر... دلتنگت بودم...

رضا

آمدم و به گمانم شنيدم .... ساعت يک بعد از نيمه شب بود و نبود. سر کوچه توی سه جاف پيچ ايستاده بودی و نشسته بودی . به گمانم منتظر بودی و نبودی. داشتی ... ميکردی و نمیکردی... به گمانم پرسيدم: ... شانه میخواهی؟... و تو تمام ... حالا تو بگو کدام غریبه از آن کوچه گذشت که شانه ای به دوش نداشت ... که تو امروز محتاج نشسته ای... به هر حال من شانه هایم را جا گذاشتم ... محض احتیاط ...

راستی تا حالا

فکر کردی دو خط موازی اگرچه هيچ وقت همديگرو قطع نميکنند اما هميشه همديگرو دارن ... اما دو خط که همديگرو قطع ميکنن از دوسر هم دور ميشن ... اه اه اه ... چقدر تعبير رياضی زندگی بی مزه ميشه ...