فکر نوشته (3)

 

به نام حضرت ِ مهربانترینم...


من و شما:

"شما" یعنی هر آنچه که بیرون از من، یا جدای از "من" است. "شما" می تواند همین صفحه کلید باشد یا مثلا همسایه ی دیوار به دیوارمان! می تواند همه چیز باشد، می تواند هیچ چیز نباشد! می تواند یک مجموعه ی نامتناهی باشد، می تواند یک مجموعه ی تهی باشد حتی! وقتی که هیچ چیزی بین فضای خالی ِ دو تا کروشه نمی گذارم! می شود مثل این: من و { }

اگر مجموعه ی تهی واقعا خالی است جالب است که اینقدر موجودیت و هویت دارد...

مدتی ست دارم خطوط پیچ در پیچ و مرئی و نامرئی را دنبال می کنم که همین من را با همین همه ی شما ها مرتبط می کنند. خطوطی که همیشه نقطه ی شروع، همیشه نقطه ی پایان دارند. هیچ خطی برای خودش سرگردان یا منفصل از مبدا و مقصد اش نیست. می شود تعداد انبوهی از خطوط را پیدا کرد که همرنگ اند، مثلا همه سفید... می شود تعداد زیادی از خطوط را پیدا کرد که من هیچ ایده ای از انتهایشان ندارم، یعنی آن شما ی آنطرف را نمی بینم! می شود تعداد زیادی از خطوط را پیدا کرد که...

هر روز و هر لحظه هزار هزار، شاید میلیون ها میلیون ها شما با همه ی خطوط و رشته هایی که به من ختم می شوند از کنار من می گذرند، با من سخن می گویند، به من نگاه می کنند، به خاطر من می آیند، گاهی می مانند و گاهی می روند، گاهی بزرگند و عجیب، گاهی ساده و به خیال ِ من، تکراری. نگاه می کنند،

من، گاهی می بینم شان، می شنوم شان، گاهی یادم می رود، گاهی می نشینم و منتظرم، گاهی می نشینم که گوش بسپارم، گاهی انکارشان می کنم، و گاهی تلاش می کنم بفهمم برای چه هستند و چه می گویند و نمی شود! گاهی ولی با اینکه هیچ نمی فهمم شان، عمیقا از حضورشان سرشار می شوم.

هر روز اینهمه شما و من... دلم می خواهد بگویی مثلا چرا همه ی شما های دیروزم دقیقا دیروز اتفاق افتادند! چرا برای مثال دیروز دو میلیون و سیصد و بیست و شش هزار و دویست و نود دو تا بودند، امروز چهار تا کمتر! دلم می خواهد بگویی ترتیب آمدن شان چرا اینگونه است؟ چرا من و معنی زندگی ام دنبال پاسخ ایم گاهی فرسنگ ها دورتر از همین شما ها... چطور است که گاهی این اندازه فاصله می افتد بین من و آن شما ها؟ چطور است که گاهی نزدیک می شوم به این باور که هیچ فاصله ای نیست... هیچ تفاوتی نیست... 

استادم زمانی می گفت حتی وقتی در جاده رانندگی می کنی و حشره ای به شیشه ی ماشین ات برخورد می کند و می میرد، از پیش برایت مقدر شده، اینکه در کدام مسیر باید باشی، سرعت ات چقدر باشد و کدام حشره به کجای شیشه ی ماشین تو برخورد کند... تمام اینها حساب و کتاب دارد، نتیجه و معنا دارد، خطی دارد با مبدا و مقصد...

آنوقت زندگی های قیچی شده و بی و سر و ته من پشت کرده به همه ی این معانی و دارد می رود! قاطی روزمرگی و تکرار! من و دغدغه هایم هر از چند گاهی یادمان می افتد از این حرف ها بزنیم! که مبادا حرف ها و فکرهای پشت این حرف ها، خواب را از چشم مان بگیرند زبانم لال!

- - -

.

.

.

و

او که شاهد ِ زندگی ِ ماست...

/ 12 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یکتا

سلام ... این شما ها و بودن آدم که عجیب حلقه می زنند ... خوبی خانم؟

آناهیتا

سلام سلام سلام...چقدر یه دفعه دلم هوای تورو کرد...خوبی خانوم؟[گل]

مریم ترین

سلام عزیزم...منو که می شناسی؟...ستاره کوچولو...می گما یه موقع ها انقدر بی معرفت نبودی...سر می زدی...حالی می پرسیدی...چه میدونم ...منم حتما انقدر ... خوبی که ایشالله؟...مراقب خودت باش شما! و ...میبوسمت.

مهرآیین

سلام من یکی از تعداد زیادی خطوطی هستم که هیچ ایده ای از انتهایشان نداری! یادم نیست از کی، ولی چندسالی است شده ام یکی از «اینهمه شما»ی تو! خیلی از این شماها هستند، نه برای اینکه برایت مقدر شده اند، برای اینکه برایشان مقدر شده ای... برای همین است که آنطرف را نمیبینی،هرچند که آنها به همراهی تو و نوشته هایت دلخوشند... پس شاید این من نیستم که شمای توام! این تویی که شمای منی و دلم را می نوازی تا هر از چند گاهی به روزمرگی پشت کنم....

کبوترانه

تا حالا تو ایینه به خودت نگاه کردی؟دیدی چقدر وحشتناک به نظر می رسی؟

سلبی ناز

چقدر خندیدم از این کامنت ات مریم! برات توضیح میدم بانو. چون خدا می دونه کامنت بعدی ات چی خواهد بود!

مهرآیین

من هم پر از سوالم...اینهمه ندیدن و شناختن ، دیدن و ناشناس ماندن... دوری اما نزدیک بودن و نزدیک اما دور بودن واقعاَ چه حکمتی دارد...چرا تو بایددر من سرک بکشی و من درتو ؟ مثل همیشه حرف دلم را میزنی... دنیای غریبی است.آنقدر غریب که باور نمی کنی حرفهایت از زبان دیگری جاری شود. برای همین است که می ترسی سکوت را بشکنی مبادا باز تنهایی، تنها پاسخت باشد...

فرشو

می گویی که گاه من به شما نزدیک تر می شود و دورتر می گویی که منی هست و شمایی می بینم که شمایی نیست شماست که من را می سازد شما یک تصویر است فقط یک تصویر تصویری در درون