۱۴ اسفند ۸۵

به نام ِ حضرت ِ مهربانترين...

سلام٬

امروز اول صبح میان لحظه های پر شتاب و تازه نفس٬ نگاهم افتاد به صفحه ی تلویزیون و فکر کردم چقدر تاریخ ِ نوشته شده ی ۱۴ اسفند برایم آشناست! داشتم فکر می کردم کدامیک از دوستانم متولد اسفند است... که٬ یکباره آهنگ وبلاگم ميان ِ همه ي فکرها و تصاوير جاري شد... انگار همه ی ذرات فضا داشتند همین موسیقی را برایم اجرا می کردند... یادم افتاد٬ چهار سال پیش من اینجا متولد شده ام.

چهار سال برای یک وبلاگ مدت زمان زیادی ست. آنقدر زیاد که انگار عمری چهل ساله است که بین اعداد شناسنامه ام پنهان شده. بین همه ی خاطره ها و

آدم های با باد آمده و با باد رفته ی اینجا٬

حرف های بلند و کوتاه٬

اشاره ها و کنایه ها٬

شعرها و

تنهایی هایی که طاقت نیاوردم نگاه شان دارم و اینجا رسوا شدند٬

عمری بس دراز و راز هایی بس بزرگ

همه با چشمهایی خیره همیشه مرا نگاه می کنند.

اینروزها انگار تحمل ام بیشتر شده برای رسوا نشدن. این هم می گذرد... مثل تمام گذشته های این چهارسال.

تولدم مبارک!

.

.

.

شُکر، حضرت ِ مهربانترينم را...

 

 

 

/ 17 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محسن

سلام چقدر خوبه که هستی و می نویسی. برای همین نوشته هاست که آدم اینهمه راه میاد تا اینجا مگر نه؟

اديسه

و اينكه چه خوش نوشتيد اينچا متولد شده ايد. اين جمله خوب به دلم نشست جناب همسايه. دست مريزاد. و كلام آخر هم دعاست براي شما كه روي همسايگي را سپيد كرده ايد. مستدام باشيد و روان چون رود به انتظار دريا. كه روزهايتان هميشه بهار و ان شاالله اين حضوري كه در 14 اسفند متولد شده است عرض عمرش هميشه بيشتر از طول آن باشد و ... سلام قول من رب الرحيم...

اديسه

و اينكه هركسي را هويتي است و آن هويت را نشانه اي ... و نشانه عاشقها كه به آن شناخته شوند و شهره اند... همين رسوايي هاست. كه غير اهل پرده پوشيند و اين از آن بابت است كه دردرون هيچ ندارند يا از آنچه دارند مي هراسند كه رسوا شود. عاشقها اما در درون نوري دارند از جنسي كه هرچه رسواتر شود بر قيمتش افزوده و خريدارش زياده تر. و در اين ميان شايد كساني باشند مثال حقير... كه كناري نشسته آرام تلمذ تماشا مي كنند و شاگردي شيدايي و خوش وقتند از اين همه.

اديسه

روزها گذار و گريزند... دير و زود ننشسته چاي نخورده... مسافرند انگار آمده اند تا كه بگويند مي روند گاهي به صرف سكوتي و گاه سلام و سرود سلام همسايهء همين ديوار به ديوار احول شما خوشست انشاالله مثل اين روزهاي رنگ بهار من الان كلي ذوق كرده ام و شاهدش همان چهار خط خط خطي بالا كه بداهه آمد و هرچند كم و مايهء خجالت... تقديم چهار سالگي سراي همسايه... كه سايه شان مستدام باشد تا ساله ها يه نام سلام و حرمتش. البته اميد است كه عفو بفرماييد اين كمترين را بابت تاخيرچند روزه، خجالت زده ام در عالم همسايگي و طالب بخشش شما.

سيدعلی

سلام. و اينکه حق باشماست. اين واژه ها بی لحن هستند و خواننده نبايد مثل من سريع قضاوت کند. و ديگر اينکه جلوی خودم را می گيرم و برای حضرت مهربان ترين... چيزی نمی نويسم!

مائده

سلام گلم..خوبی...تو که ديگه از ما سراغی نمی گيری...اما با همه اين گله و شکايت ها تولدت مبارک....می دونم دير شده...ولی خوب خودت خوب می دونی که وقت امان نميده به همه برنامه ها و کارهات برسی...مواظب خود باش...هنوز من و تو تو راهيم که بريم سر قراری که قرار بود بزاريم تا همديگر و ببينيم...

شيدا

سلام. تولدت يک دنيا مبارک. اميدوارم سال خيلی خيلی خوبی داشته باشی. همينطور سالهای بعدی... منتظرت هستم...

تبسم

چهارسال نوشتيم و به اندازه چندين سال بزرگ شديم...اگر مجال اين چهار سال فقط دوستانی به عدد انگشتان دست.....باقی اش را حضورا عرض کرده ام....راستی می آييد ببرمتان يک جای دنج و بی هیاهو... در اين روزهای شلوغ و پر ترافيک؟

تبسم

کافيست لب تر کنيد...فردا چهارشنبه است...بهترين روز هفته برای من...

بانوی اردی بهشت

عسل بانو .. هنوز داغ اون قدمهايی که قرار بود با هم بزنيم و نشد به دلمه .. چقدر فرصتامون کمه سلبی .. چقدر کمه .. چچقدر زود دير می شه .. چقدر بغض گلومو گرفته .. چقدر زود چهار پنج سال گذشته از روز اول وبلاگامون .. چقدر اين آهنگ آدمو ياد کارايی که می تونسته بکنه و نکرده می ندازه .. چقدر دلم گرف! .. ولی زندگی ادامه داره.