به نام حضرت ِ مهربانترینم...
من و شما:
"شما" یعنی هر آنچه که بیرون از من، یا جدای از "من" است. "شما" می تواند همین صفحه کلید باشد یا مثلا همسایه ی دیوار به دیوارمان! می تواند همه چیز باشد، می تواند هیچ چیز نباشد! می تواند یک مجموعه ی نامتناهی باشد، می تواند یک مجموعه ی تهی باشد حتی! وقتی که هیچ چیزی بین فضای خالی ِ دو تا کروشه نمی گذارم! می شود مثل این: من و { }
اگر مجموعه ی تهی واقعا خالی است جالب است که اینقدر موجودیت و هویت دارد...
مدتی ست دارم خطوط پیچ در پیچ و مرئی و نامرئی را دنبال می کنم که همین من را با همین همه ی شما ها مرتبط می کنند. خطوطی که همیشه نقطه ی شروع، همیشه نقطه ی پایان دارند. هیچ خطی برای خودش سرگردان یا منفصل از مبدا و مقصد اش نیست. می شود تعداد انبوهی از خطوط را پیدا کرد که همرنگ اند، مثلا همه سفید... می شود تعداد زیادی از خطوط را پیدا کرد که من هیچ ایده ای از انتهایشان ندارم، یعنی آن شما ی آنطرف را نمی بینم! می شود تعداد زیادی از خطوط را پیدا کرد که...
هر روز و هر لحظه هزار هزار، شاید میلیون ها میلیون ها شما با همه ی خطوط و رشته هایی که به من ختم می شوند از کنار من می گذرند، با من سخن می گویند، به من نگاه می کنند، به خاطر من می آیند، گاهی می مانند و گاهی می روند، گاهی بزرگند و عجیب، گاهی ساده و به خیال ِ من، تکراری. نگاه می کنند،
من، گاهی می بینم شان، می شنوم شان، گاهی یادم می رود، گاهی می نشینم و منتظرم، گاهی می نشینم که گوش بسپارم، گاهی انکارشان می کنم، و گاهی تلاش می کنم بفهمم برای چه هستند و چه می گویند و نمی شود! گاهی ولی با اینکه هیچ نمی فهمم شان، عمیقا از حضورشان سرشار می شوم.
هر روز اینهمه شما و من... دلم می خواهد بگویی مثلا چرا همه ی شما های دیروزم دقیقا دیروز اتفاق افتادند! چرا برای مثال دیروز دو میلیون و سیصد و بیست و شش هزار و دویست و نود دو تا بودند، امروز چهار تا کمتر! دلم می خواهد بگویی ترتیب آمدن شان چرا اینگونه است؟ چرا من و معنی زندگی ام دنبال پاسخ ایم گاهی فرسنگ ها دورتر از همین شما ها... چطور است که گاهی این اندازه فاصله می افتد بین من و آن شما ها؟ چطور است که گاهی نزدیک می شوم به این باور که هیچ فاصله ای نیست... هیچ تفاوتی نیست...
استادم زمانی می گفت حتی وقتی در جاده رانندگی می کنی و حشره ای به شیشه ی ماشین ات برخورد می کند و می میرد، از پیش برایت مقدر شده، اینکه در کدام مسیر باید باشی، سرعت ات چقدر باشد و کدام حشره به کجای شیشه ی ماشین تو برخورد کند... تمام اینها حساب و کتاب دارد، نتیجه و معنا دارد، خطی دارد با مبدا و مقصد...
آنوقت زندگی های قیچی شده و بی و سر و ته من پشت کرده به همه ی این معانی و دارد می رود! قاطی روزمرگی و تکرار! من و دغدغه هایم هر از چند گاهی یادمان می افتد از این حرف ها بزنیم! که مبادا حرف ها و فکرهای پشت این حرف ها، خواب را از چشم مان بگیرند زبانم لال!
- - -
.
.
.
و
او که شاهد ِ زندگی ِ ماست...