سلبی ناز

به نام ِ حضرت مهربانترين...

 

یک تصویر . یک صدا.

خیلی تصاویر را هیچ دوربینی نمی تواند شکار کند. هیچ نقاشی نمی تواند نقاشی کند. هیچ جایی نمی توان با هنر یا با صنعت خلق شان کرد. خیلی صدا ها را نمی شود با هیچ دستگاه یا سازی نواخت.

مثل ِ:

  یک اتاق تاریک. که فقط چند پرتو نازک نور از زیر در آهسته و حریصانه می دوند توی اتاق. یا این مهتاب ِ بیرون است که از لبه های کناری ِ پرده سرک می کشد داخل اتاق. اینجا سکوت است. و تاریکی. نیمه شب وقتی ناگهان از خواب بیدار می شوی و پلک می زنی٬ و کم کم نفس هایت آرام می شوند٬ چشم هایت همه ی تاریکی را می کاوند. کم کم حجم ِ ترسناک و بی قواره ی اشیاء برایت معنا دار می شوند. خیلی طول نمی کشد و همه چیز را می بینی. اما طیف ِ عجیب و خارق العاده ی رنگ ها از سیاه ِ مطلق تا رنگ های دیگری که همه کم و بیش سیاه و خاکستری اند واقعا بی نظیر است. سایه ها و رنگ ها. همه چیز دیده می شود اما بطور خاص. این تصویر را هیچ نقاشی نمی تواند روی بوم بیاورد.

  توی همان اتاق ِ تاریک٬ یکنفر از بس خواب ِ ... را  دیده تشنه اش شده. بلند می شود و از روی پارچ روی میز آبی توی لیوان می ریزد. انگار پارچ و لیوان از هم فاصله دارند. اولش که شروع می شود صدای آبشاری ست که قطره هایش٬ سکوت ِ مطلق ِ تاریکی را خیس می کنند٬ کم کم صدا عوض می شود و لیوان سیراب می شود... و صدا قطع می شود... برای چند لحظه این صدای آب است که در فضای اتاق تکرار می شود انگار... صدای آب صدای پاکی ست و در سکوت٬ قدرت ِ تطهیرش را می توانی حتي بيشتر حس کني.

 

به نام ِ حضرت مهربانترين...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٥ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
قالب وبلاگ