به نام حضرت ِ مهربان ترين...
سلام،
امروز من
شدم!
حدودا یک هفته ای هست که دست نگه داشتم و به روز نکردم تا امروز برسد. در این پست می دانم که فقط آسوده خود را به دست هر چه آید خواهم سپرد و ... و مرا چه به چشمان سارا و جگر زلیخا و سر به بیابان گذاشتن های مجنون وارانه! من می خواهم ساده، بی دغدغه حرف بزنم...
بگویم که مدت هاست دلم
می خواهد، و این خواستن هر روز عمیق تر و حریص تر می
شود--- و بیشتر از قبل پشت پنجره ی اتاقم می ایستم--- نگاه می کنم--- نگاه می کنم--- و باز هم نگاه می کنم--- فرقی نمی کند که من خواب باشم یا بیدار، خوشحال باشم یا غمگین، بخندم یا گریه کنم، سیر باشم یا گرسنه، تنها باشم یا نباشم، فرقی نمی کند، همیشه پشت ِ این قاب همان اتفاق های هر روز تکرار می شود--- تکه ای از یک اتوبان ِ کاملا شهری و پلی که از روی این اتوبان رد شده و می رود رو به بالا، تا به میدان ِ بالا و یا شاید هم پایین برسد--- و ماشین ها--- ماشین ها که همیشه هستند--- یا پل را رو به بالا می روند، یا بدون زحمت به سمت ِ پایین لیز می خورند--- مثل آدم ها--- و یا ماشین هایی که اتوبان را رو به شرق می روند و یا به سمت غرب ... --- دقیقا مثل آدم ها--- ماشین هایی که سیاهند یا سفید --- مثل آدم ها --- و گاهی قرمز، زرد، نارنجی، سبز، ... --- مثل آدم ها--- ماشین هایی که گاهی می خندند--- گاهی اخم می کنند--- گاهی مهربانند--- گاهی بی رحم می شوند--- گاهی بی توجه فقط عبور می کنند--- گاهی جیغ می کشند--- گاهی زمینگیر می شوند--- گاهی پا از گلیم خود درازتر می کنند--- گاهی ... --- دقیقا مثل آدم ها--- ماشین هایی که کمتر می بینم بین خطوط حرکت کنند--- مثل آدم ها --- ماشین هایی که گاه آنقدر زیاد می شوند که داغ می کنند و جوش می آورند و دیگر حتی نمی توانند یکدیگر را تحمل کنند و چیزی رخ می دهد که ما به آن می گوییم تصادف!--- مثل آدم ها--- ماشین هایی که گاه آنقدر کم می شوند که بعضی هاشان دچار جو گرفتگی می شوند و معلوم نیست سر از کجا در می آورند--- مثل آدم ها--- ماشین هایی که همیشه هستند، هر روز، هر ساعت، هر لحظه--- مثل آدم ها--- این آمد و شد، این عبور و مرور، این حرکت، همیشه جریان دارد، همیشه، همیشه--- حتی وقتی من دورم از خانه، وقتی پشت ِ این قاب نیستم--- و من فکر می کنم، به این جریان ِ زندگی--- مثل همیشه می رسم به این که این تکه از اتوبان که در قاب پنجره ی من است فقط یک تکه است--- تهران را خیابان ها و اتوبان ها خط خطی کرده اند--- تهران فقط یک مساحت کوچکی از ایران را ... --- و ایران در آسیا گم می شود و --- آسیا در کره ی زمینی که یک ذره ی به غایت ضعیفه است در کهکشان راه شیری که خود با تمام عظمتش در این فضای لامتناهی نفس کشی بیش نیست، اصلا به چشم نمی آید --- کجا رفتم؟ گم شدم باز...--- پس چرا برای ما هی مکرر این دنیا به آخر می رسد؟ چرا سریع ترین عکس العمل مان این شده که کم بیاوریم--- چرا هر روز ...--- من حتی اگر فکر کنم بزرگترین مشکل و یا مساله ی این جهان را در دلم دارم و غصه های من حتما و قطعا با بقیه ی آدم ها فرق می کند باز هم زندگی جاریست--- هیچ چیز متوقف نمی شود--- و این نظم، این که زنجیره ها و توالی ها و طیف ها گسسته نمی شوند، اینکه این جاده ها فراز و نشیب دارند اما به انتهای مطلق نمی رسند، اینکه من نفس می کشم، سال هاست که هر لحظه نفس می کشم، این که... این که...--- کجا رفتم؟ گم شدم باز...--- تمام اینها در عین ِ اینکه آرامت می کنند و معادله های غیر قابل حل ِ ذهنت را تبدیل به فرمول های شیرین و ساده می کنند، از طرفی گیجت می کنند، گیج می خوری، از این همه پیوستگی و پیچیدگی و ارتباط و لینک وحشتت می گیرد--- وحشتناک هم هست...--- در اینکه ما اینقدر ساده و بی تفاوت و بی خیال و بی دغدغه زندگی را سپری می کنیم و از کنار لحظه ها که چه عرض کنم، از کنار سال ها عمر ساده عبور می کنیم، دلیل بر این نمی شود که زندگی همین است که ما می فهمیم...--- و اگر فکر می کنیم می فهمیم، دقیقا به همان طریقی فهمیده ایم که دوست داریم به واقع به همان شکل می بود--- کجا رفتم؟ گم شدم باز؟--- داشتم می گفتم، مدت هاست دلم
می خواهد--- چقدر هم می خواهد!--- و پنجره ی اتاقم که کوچک هم نیست مرا تشنه تر می کند--- یادم افتاد چند قرن پیش نوشته بودم : "وقتی تمام ِ دیوار ها پنجره ای می شوند رو به تو..." و کاش الان کمی از این دیوارهای خشن و زمخت ِ ذهنم پنجره ای می شدند رو به تمامیت ِِ حسی که رهایی نام دارد و ما با آن در این جهان بیگانه ایم--- هنوز هم همهمه ی مبهمی از عبور در زیر این پنجره به گوش می رسد و من می دانم که باید این چیزها را فراموش نکنم--- دو سالش شد سلبیناز--- در اینکه این صفحه برایم گاهی حکم ِ یک پنجره را داشته، شکی ندارم--- در اینکه چقدر به حرف ها و بودن ِ شما عادت کرده ام نیز.--- حتی همین some body else که دیگر بودنش و حضورش شوخی شوخی جدی شده و اگرچه مرا از خود دور نگه داشته و این حق را به من نمی دهد که بدانم کیست ولی من به او هم عادت کرده ام! اگر نیاید، نبودنش حتما حس می شود--- ماجرا همان است که "بچه ها شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ می انداختند و قورباغه ها جدی جدی می مُردند!"--- حتی همین ثانیه، هیچ، من... همه اینها جزیی از این پنجره اند--- هر چند گاهی این شیشه می شکند اما ما جرات می کنیم و باز می ایستیم---
دوستتان می دارم،
و متشکرم.
به نام حضرت ِ مهربان ترين...