سلبی ناز
سلام،

امروز بارون باريد... و من...جای شما خالی ... عالی بود.

يه چيزی می خواستم بگم، فکر کنم که حتمن(نه غلط ننوشتم) لازم که گفته بشه، اونم اينه که نوشته های من مخاطب ندارن، آ قا باور کنيد که اينا هيچ مخاطبی ندارن... قابل توجه نسرين عزيز که عمررررررررري ي ی ی ی يِ داره نوشته های منو مي خونه ولی هنوز هم گاهی از من می پرسه «تو اينا رو برا کی می نويسی ؟ »!!!!!! مثل اينکه متن های من يه جورايی غلط اندازن!! چون بعضي ها دچار سوء تفاهم شدن... به هر حال گفتم اينو اينجا تا ديگه مشکلی پيش نياد! pls باور بفرماييد، مرسی.


« و من يکبار خواستم پيش از بهار جوانه بزنم، سرد بود، برف می باريد، زمستان بود... و من هيچ درکی از سرمازدگی و انجماد نداشتم. هيچ درکی از بی رحمی و « نا جوانمردی سرما » نداشتم،... هيچ درکی... و جوانه زدم... و سرما و برف و يخبندان و انجماد و.... و بهار که بسيار دور بود، و آفتاب که گم شده بود.
من و تمام سبزيِ جوانه ام سرمازده شديم...»

نساء
نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸۱ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
قالب وبلاگ