باز هم دلم گرفته، مى دانى كه. باز هم بهانه اى ساده و دل نازك من! مى دانى كه! و خرده نگير
…شكايت نكن… تقصير من نيست، بزرگى و در دلم جا نمى گيرى… و چند روزى است كه…كه… . دستانم خسته از سنگينى حجم بزرگ سنگى كه برداشتم… و جراتى كه نيست تا تو را بشكنم، تا كوچك شوى… نمى شود، نمى توانم، ترديدى كشنده كه بندازم… كه نندازم…كه بندازم… كه نندازم…
كه بندازم… كه نندازم…
كه بندازم… كه نند…
نوشته شده در تاريخ شنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٢ توسط سلبی ناز
| سرنوشت من و تو سرودن است ()