به نام حضرت مهربان ترینم...
"شاید که روزی عاقبت، آروم بگیرد در دلت..."
راستی، اگر دنبال این هستید از نوشته ی اینبار من چیزی سر در بیاورید، صمیمانه پیشنهاد می کنم ادامه ی نوشته ام را نخوانید. لطفا.
استادم می گوید طرح ِ درست صورت مساله مهمه. اونقدر که نیمی از جواب را در خود بهمراه می آورد... بعد از توضیحاتش باز ادامه می دهد که دقت کرده اید تا چه اندازه صورت مساله های زندگی تان را درست و با دقت مطرح می کنید...؟
حیرانی...
حیرانی ها هم حال و هوای متفاوتی از هم دارند. یک نوع شایع اش را می شود مدام تجربه کرد. سوال ها و دغدغه ها. ذهنی که شلوغ می شود و درگیر. صداهایی که می شنوی. نشانه ها و جستجو کردن ها. حیرانی همراه با خستگی. حیرانی همراه با کلافگی. حیرانی همراه با نا امیدی حتی. حیرانی همراه با بهت. با سکوت. با گفتگوهای تکنفره، دونفره... حتی چند نفره هم.
جور دیگری از حیرانی هم هست، وقتی سوال ها و دغدغه هایت را همچنان داری. سوال های بزرگ... (البته اگر توهمی بیش نباشد!!!) مساله ای که هست و بودن اش انگار شیرین ترین هستی ِ لحظه هایت می شود. نگاهش می کنی،
"همه تن چشم شدم..."
هم سکوت است و هم گفتگو... گفتگویی هیچ نفره! حیرانی همراه با بهت. در مِه. در انتظار، در چشمداشتی بی قرار و بی تاب برای شنیدن یک نجوا... یک نجوای بی صدا که به تو بگوید دارد حیرت ات را می بیند، همین. پاسخی نیست، سوال ِ تو پاسخی ندارد، تو هم در جستجوی پاسخ نبوده ای.فقط یک لحظه آرام تر لطفا، من می خواهم گوش به این نجوا بسپارم...
"دلتنگی رسیده تا سر حد ِ سرانگشتانم..."
کسی که بهترین ِ انسان های آفرینش بوده در شبی از بهترین اوقات زمین داشته با حضرت مهربان ترینم اینگونه گفتگو می کرده:
سَجَدَ لَکَ سَوَادِی وَ خَیَإلی وَ آمَنَ بِکَ فُؤَادِی
سراپای وجود و خیالم برای تو سجده می کند و قلبم به تو ایمان آورده است
إغْفِرْ لِی ذَنْبِی الْعَظِیمَ فَإنَّهُ لاَ یَغْفِرُ الذَّنْبَ الْعَظِیمَ إلاَّ الرَّبَّ الْعَظِیم
بیامرز گناهان بزرگم را زیرا گناه بزرگ را جز پروردگار بزرگ نمی آمرزد...
...
- کجایی؟
- هیچ جا.
من هنوز یادم هست.
...
ماه رمضان دارد می آید... تابستان هم تقریبا تمام شد. این روزهایی که عجیب غریب بودند هم.
شده یک روز ِ کامل را در بهت بگذرانی؟
زمان که نه، مکانی که در آن هستی را مرتب جستجو کنی، که آیا باید این جا می بودی امروز یا کمی آنطرف تر؟
تابستان هم تمام شد... سفر هایی که نرفتم... سفرهایی که شما رفتید...
داشتم می گفتم، ماه رمضان را دوست دارم...
می خواند "شیدا شدم، پیدا شدم، پیدای ناپیدا شدم..."
خیلی نمی فهمم این ها که می گوید یعنی چه.
.
.
و او که شاهد زندگی ماست...