سلبی ناز

به نام حضرت مهربان ترینم... 

... وقتی کسی چیزی می گوید، حرفی میزند، پاسخی می دهد، پرسشی می پرسد، پشت ِ تمام ِ کلماتش کلی حرف ناگفته دارد. آدم ها کمتر به ناگفته ها اهمیت می دهند. دنبال تفسیر و تعبیر و ادراک ِ "آنچه گفته می شود" می روند. دقیقا اما وقتی کسی چیزی می گوید، چیزهایی هم هست که نمی گوید. ظرافت ماجرا هم همین جاست، این که چرا این را گفت و آن را نگفت. چرا جمله اش اینجا تمام شد و نه یکی دو واژه آنطرف تر. چرا دقیقا این کلمات، چرا بیشتر نگفت و تو را وادار می کند از او سوال کنی.

آنچه نمی گویی، آنچه که به زبان نمی آوری گاهی جمع می شوند توی چشمهایت و من با همین واژه هایت هم دچار سوءتفاهم و سوءتعبیر می شوم، چه برسد به شنیدن ِ ناگفته هایت. آنچه نمی گویی، جمع می شود توی دست هایت و گاهی می بینم راه که می روی به آجر ها، به برگ ها دست می کشی و می روی... حس می کنم داری با آن ها سخن می گویی. آنچه نمی گویی جمع می شود توی سکوت ات وقتی پشت پنجره به تماشا می ایستی.

مگر چقدر واژه می دانیم. لابد همانقدر که بیشتر، چیزهایی هستند که کلمه نمی شوند.

... فکر می کنم دارم مفاهیم را حس می کنم اما درکی از ماهیت حقیقی آن ها ندارم. فرق است میان آن که بشینی و ساعت ها برای کسی از حرارت و گرما و آتش و سوختن و گداختن بگویی با این که تکه ای آهن گداخته را بگذاری توی دستش و بگویی ببین من دارم از این سخن می گویم...

... به دور و برم نگاه می کنم،‌ انگار قرار است این آدم ها تا ابد زنده باشند و زندگی کنند. دلم می خواست بدانم صد سال، دویست سال، سیصد سال ِ بعد چگونه خواهد بود، زمانی که این روزگار ِ ما به تاریخی دور تبدیل می شود!

کسی آیا یادی از ما خواهد کرد؟...

.

.

.

و او که شاهد زندگی ماست...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
قالب وبلاگ