سلبی ناز

 

به نام حضرت ِ مهربانترینم...

 

بسیار روزها گذشته از تاریخ پست قبلی ام، و کمی خنده دار است بین دو نوشته ی همنام این اندازه فاصله هست! انگار من در طول اینهمه روزهای پشت سرم هیچ فکری نداشته ام! با خودم همین جمله را  زمزمه می کنم و دلم می خواهد بلند بلند بخندم! بگذریم...

- - - 

گاهی در عمق تاریکی، احساس می کنی گستره ی دید و امتداد نگاهت بیشترین و حداکثر اندازه ی ممکن است. (چقدر نامفهموم نوشتم!) منظورم این بود که: با اینکه تاریک است، تو می ببینی! و همین شکافتن تاریکی شگفت زده ات می کند. دلیل تاریکی را نمی دانم، یا  بستگی به خیلی چیزها دارد، اما "دیدن" شاید از هوشیاری ذهن، قدرت اندیشه یا قدرت حواس باشد.

گاهی هم از شدت نور هیچ نمی توان دید! واقعا نمی شود به نور مطلق خیره شد. خیره سری ست! چشمانت بسته می شود. شاید، باید در این فضای نور، آرام گرفت، سر را پایین انداخت، سکوت کرد و منتظر ماند.

گاهی نه تاریک است، نه نور! فضا مثل آب است! آب یعنی بی رنگ، بی بو، بی نور، بی تاریکی. یعنی معلق بودن در فضایی شبیه آب بی آنکه آبی وجود داشته باشد. فضایی که روان است و سبک. فضایی که در آن نمی توان هیچ حسی یا هیچ درکی از نور یا از تاریکی داشت. دقیقا مثل آب، نمی توان توصیف اش کرد. فضایی که در آن دیدن یا ندیدن معنا ندارد، این فضا هست و فقط هست.


- - -

گاهی همه ی وجودم می شود یک "حرف"، دیده ای یک "حرف" تمام ِ کسی را با خودش ببرد؟

گاهی، همه ی وجودم می شود یک "فکر"، دیده ای یک "فکر" تمام ِ هستی ِ کسی را با خودش ببرد؟

گاهی، همه ی وجودم می شود یک "احساس"، دیده ای یک "احساس"  تمام ِ بودن ِ کسی را با خودش ببرد؟

دیده ای پرواز یک انسان را وقتی فکر و احساس و بیان اش روی یک نقطه ی "واحد" متمرکز می شود...


- - -

.

.

.

و

او که شاهد ِ زندگی ِ ماست...

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
قالب وبلاگ