به نام حضرت مهربان ترینم...
دستم را می گذارم روی قلب این صفحه... برمی دارم و می گذارمش روی قلب خودم. نمی دانم خوب هست یا نیست این که این اندازه زنده است! این که نزدیک و نزدیک تر می شود به نبض زندگی ام. بزرگ می شود و عمر می کند، قد می کشد و عمیق تر ریشه می دواند.
خوب یا بد، شش سال تمام شد و وقتی می گویم تولد هفت سالگی وبلاگم، مکث می کنم و به این "هفت" خوب نگاه می کنم. به این که نمی شود نادیده بگیرمش، زیاد است و شاید انباشته.
من این جا را چه کنم که به اندازه ی یک عمر شش ساله برایم دوست و آشنا و ناآشنا و غریبه و حادثه آورد و گاهی نگاه داشت و گاهی رها کرد. چه کنم لحظه های تلخ و شیرین اش را... نوشتن وبلاگم را می توانم یکی از نسنجیده ترین و خطرناک ترین و درعین حال ارزشمندترین اتفاقات عمرم نشانه گذاری کنم. خطرناک است وقتی بی واسطه سیلی از خوانندگان را به دنیای درون ام راه می دهم. به حرف هایی که گاهی تا آخرین لحظه در اینکه "بگویم یا نگویم" شان تردید دارم! به سادگی دست دراز می کنند و جایی در نزدیک ترین و عمیق ترین نقطه از نگاه و احساس ام می ایستند. منصف که نباشند از همانجا ... منصف اگر باشند، از همانجا...
در آستانه ی هفت سالگی... خوشحالم... با تمام این ها که گفتم، با تمام آن هایی که نمی توانم گفت، خوشحالم... چند روزی ست که با خودم اینجا خلوت کرده ام، با تمام آنچه که اینجا دارم نشسته ام و نگاه می کنم. تنها، چه با آدم ها، چه بی آدم ها.
این بهار، این تولد پیش پای بهار،
و
. . . و او که شاهد زندگی ماست...