به نام حضرت مهربان ترینم...
گریزی نیست، انگار نامرئی شده ای و با هر نفسم، لای ذرات هوا، در جانم رسوخ می کنی...
از هوای آلوده ی شهرم سرفه می کنم، از تو،... تو... تو، مرا به خلسه می بری. به عمق خاطره هایم، کودکی هایم، خواب هایم، شعرهایم، کسانم...
ریه هایم را از هوا پر و خالی می کنم،
تو، پُر می شوی و پُر تر، تکثیر می شوی و من تو را حس می کنم که سیال شده ای و با جریان سرخِ رگ هایم از قلبم به فکرهایم می رسی، به احساس لامسه ی انگشتانم، به صدای واژه هایم، به بلندیِ سکوتم، حتی به چشم هایم.
با تو پلک می زنم، سکوت می کنم، حرف می زنم،
انگشتانم را به پوسته ی سختِ هستی می کشم و فکر می کنم هنوز یاد نگرفته ام خودم را از تو خالی کنم...
من زنده ام، نفس می کشم و تو زیرِ پوست ام تکثیر می شوی و گاهی
نمی دانم از توست که زنده ام
یا از هوا...
.
.
.
و او که شاهد زندگی ماست...