به نام حضرت مهربان ترینم...
فکرنوشته (1):
فکر هایم درد می کنند این روزها و نمی دانم دلخوش کنم به این درد عجیب یا خیر. یادش بخیر دوران نوجوانی و پادردهای گاه و بیگاه که مامان می گفتند داری قد می کشی و دلم خوش می شد به اینکه دارم بزرگ می شوم! استخوان ِ فکرهایم درد می کند این روزها و این از غریب ترین حال و احوالاتی ست که در این هزار سال از عمرم طعم آن را چشیده ام.
و اینکه وقتی حرف می زنم واژه هایم هم درد می کنند انگار کسی دو دست ِ واژه هایم را از دو سوی مخالف می کشد و من و واژه هایم درمانده ایم که به کدام سو بیشتر تمایل داریم! حالا که این ها را می گویم یادم می افتد احساس هایم هم درد می کنند این روزها!
راستش را که بگویم اشکم همان لبخندم شده است، لبخندی که نه از روی لب هایم، که از عمق وجودم بر می آید. داغ و شور و شیرین!
راستش را که بگویم تمام این خرابی ِ حالم، شاید بازی ِ کودکانه ی فکرهای کودکم است که می ترسد یکقدم جلوتر تمام ِ کودکی هایش تمام شده باشد!
راستش را بگویم مانده ام که چشمم باز شده یا بسته!
راستش را بگویم، این حال ِ خراب، خوش ترین حالِ خوشی است که تا به حال داشته ام.
.
.
.
و او که شاهد زندگی ماست.