سلبی ناز

به نام حضرت مهربان ترینم...

سلام٬

از یاد رفته بودم... یک «آه» از سر آسودگی٬ برای بازگشتی کوتاه٬ به ارتفاع ِ یک لحظه٬ عمیق و ساده...

هرچقدر نگاه می کنم درون من هیچ کسی نیست٬ هیچ دخترک یا زنی نیست که با دست هایش٬ بی تاب و مشوش٬ دری را بکوبد یا با قدم های تند و هراسان آنقدر بدود که من همیشه صدای نفس هایش را در فضایی خالی٬ در فضایی خالی٬ در فضایی خالی بشنوم و... نه٬ هیچ کسی نیست. این خود منم٬ دستان من گاهی سخت دور خودم حلقه می شوند٬ گاهی دراز می شوند به ارتفاع یک دیوار بلند و کوتاه می آیند... اما کسی نیست.

گاهی فکر می کنم آیا دنیا آنقدر بزرگ هست که نتوان در آن انسانی را دوباره ملاقات کرد؟ یا نه٬ این اندازه کوچک هست که می شود امیدوار بود به دیدارهای دوباره... یا فکر می کنم کاش همان اندازه بی سر و ته بود که می شد امیدوار بود به ملاقات هر انسان تنها و تنها برای یک لحظه٬ یک نگاه و دیگر هیچ٬ هیچوقت. و گاهی آرزو می کنم کاش کوچک و کوچکتر بود و در آن هیچ کسی را گم نمی کردی. بعضی از آدم ها چنان می روند که انگار هیچ وقت نبوده اند٬ بعضی ها چنان می مانند که انگار جای دیگری برای رفتن ندارند... خوبی و بدی دنیا به داشتن ِ هر سه است٬ که در آن هم «هست» هم «نیست» و هم «طیف میان این دو» وجود دارند. اینکه هم «باید» هست٬ هم «نباید» و هم خطی ممتد و طویل از «بستگی دارد» های سرگردان و خسته کننده از نقطه ی باید ِ محض تا نباید ِ محض. همینطور مثل «داشتن» و «نداشتن»... و این ن که می توانی به اول واژه ها بچسبانی و بودن شان را نبودن کنی. یادم افتاد به سفید٬ سیاه و خاکستری. چقدر زورگاری همه از آدم ها و شخصیت های خاکستری حرف می زدند٬ همین که کسی برای اولین بار چشم از سیاه و سفید برگرفت و به خط ممتد و طویل آدم های خاکستری نگاه کرد٬ انگار نیمی از تعبیرها و مشکلات تحلیل آدم ها و شخصیت ها حل شده بود... راستی٬ کسی نشانی از یک آدم سفید سراغ دارد به من هم بگوید؟ شانه هایتان را بالا نیندازید٬ خیلی سفید نه٬... فقط سفید تر از خاکستری ها.

کمتر چیزی برایم خنده دار تر از ضمایر و صفات ملکی است. ضمایر ملکی. و احساس مالکیت. احساس عمیق مالکیت بر اشیا و آدم ها و هر چیزی که در دستانمان هست یا حتی گاهی٬ وقتی نیست هم. در اینکه متعلق به ماست شکی نداریم و در این که آیا حقیقتا این مالکیت وجود دارد یا نه هیچگاه سوالی نمی کنیم. هم خنده دار است٬ هم...

.

.

.

و او که شاهد زندگی ماست.

نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
قالب وبلاگ