به نام حضرت ِ مهربانترینم...
.
.
.
و
اینجا٬
دورتر٬
بی همه٬ بی هم ه...
کم حرف نیستم. بی صدا هم. درون ِ من صدا ها مدام حرف می زنند. هی حرف می زنند. تمامی ِ صدا ها. تنها این همهمه ی بیرون است که صدای درونم را در خود گم می کند. به گوش ِ شما نمی رسم و خیال می کنید همیشه ساکتم...
. . .
روی یکی از صفحات تقویم دیواری پارسال نوشته بود:
«برای آنکس که تو را در آینه می نگرد٬
پاسخی مناسب داشته باش...»
بهر حال همانطور که ویرجینیا وولف نوشته بود:
Who knows even at the moment of intimacy,
what we are? . . .
what we feel? . . .
و
او که شاهد ِ زندگی ِ ماست...
پی نوشت: راستی ببخشید وبلاگم کمی ریخته بهم. مربوط می شه به فضایی که عکس های وبلاگ آنجاست. مهندس رفته سفر. کمی طول می کشد تا برگردد و دستی به این خانه بکشد.