سلبی ناز

به نام حضرت مهربان ترینم...

سلام،

 وبلاگم،

پنج ساله

           شد! 

 ...

    مثل همین چند روز پیش که می ترسیدم دهانم را باز کنم و صدای بلند نغمه های شاد درونم ناگهان بریزند بیرون! حتی حس می کردم نفس هایم هم، آواز ِ یک ترانه ی شادند و بلند بلند در  رقص و پرواز بالا می روند! مثل همین حالایم، که داشتم بین صفحات وبلاگم مثل دیدن یک آلبوم عکس پر خاطره سیر و سفر می کردم. روزها می گذرد از تاریخ 14 اسفند 1381 و من امروز پنج ساله ام اینجا.

    پنج سال مدت زمان بسیاری است و به اندازه ی همین مدت زمان ِ بسیار،  من روی پله ای بلند تر ایستاده ام حالا.  روزهای عجیبی است وقتی می توانی از تمام همهمه و گردی و کوچکی و بزرگی کره ی زمین، تنها یک صدای واحد را بشنوی! احساس خوبیست وقتی تمام آن همهمه ها مثل یک صدای واضح و واحد روبه رویم می ایستد. یک صدای جاری و رسا. مرا به نام می خواند و می سراید و می شنوم اش.

بهار دارد می آید... 

من در یکی از این صبح ِ روزهای نزدیک تر به بهار هر سال متولد می شوم اینجا،

این خانه ام را دوست می دارم،

                                تولدم مبارک!

 

.

.

.

تا بهار راهی نمانده،

بهار و سال نو مبارک تان! امیدوارم برایمان همانی باشد که می گوییم:

            ... «حول حالنا الی احسن الحال» 

.

.

.

و او که شاهد زندگی ماست.

 

 

 

 

 

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٦ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
قالب وبلاگ