به نام ِ حضرت ِ مهربانترين...
« تنها نشسته ام و
حواسم نيست که
دنيا با من است! »
آدم ها وقتي مي خواهند بيآيند تند و تند حرف مي زنند. يک نفس از داشته هايشان مي گويند. و گاهي هم اگر منصف باشند، از نداشته هايشان. البته از نداشته هايشان مي گويند تا تو بفهمي که نيازمند ِ چه هستند. خلاصه، تا برسند به تو، فقط حرف مي زنند.
آدم ها وقتي مي روند سکوت مي کنند. ديگر به داشته ها و نداشته هايشان فکر نمي کنند. به آنچه که برجاي گذاشته اند، هم. گاهي فکر مي کنم چه لزومي دارد کسي بعد از رفتن اش اينهمه دروغ پشت سرش جا بگذارد؟ راستش هر چه فکر مي کنم دليل اينهمه دروغ هاي بزرگ بين ِ آدم ها را پيدا نمي کنم. از حالت کلي بگذريم. در محدوده ي روابط خودم نگاه مي کنم. واقعا گيج کننده ست. گاهي مي شود علت دروغ و پنهان کاري را فهميد. اما همين خيلي وقت ها که نمي شود فهميد، ...
فکر مي کنم به اينکه خدا را شکر من که هيچگاه قدرت يا مقام يا سلاحي نداشتم که کسي آنقدر منافع اش را در خطر ببيند که دروغ هايي به اين بزرگي برايم ببافد. پس چه مي شود؟
جوابش را اصلا دوست ندارم... ولي انگار هر چه حقارت و کوچکي ِ کسي بزرگتر است، دروغ هايش بيشتر و بزرگتر مي شود. حقارت...!
از کنار ِ پل آرام پياده رو را تا پايين که تمام شود، قدم به قدم مي فهمم. صبح است و من لاي صداي زندگي اي که در همين ساعت ِ صبح در جريان است گم مي شوم. هيچوقت دنياي صداها اينقدر برايم تازه و پيچيده نبودند. مثل همه ي اين روزهايي که مي شنوم صداي صبح چقدر با صداي ظهر، با صداي عصر، با صداي شب فرق دارد. تازه وقتي باران مي بارد که... و وقتي برف مي آيد هم... وقتي پاييز باشد و وقتي بهار باشد هم... عجيب شده. خيلي غريب.
کسي که در کنج ِ يکي از گوشه هاي يک ذوزنقه نشسته، حتما نگاه اش خيلي متفاوت است با کسي که روي يکي از اضلاع آن ايستاده و سرش را به هر سمت مي چرخاند.
کسي که وسط ِ يک ذوزنقه ايستاده، حتما نگاه اش خيلي متفاوت است از کسي که بيرون از ذوزنقه، تمام ِ شکل را در راستاي يک خط مي بيند.
کسي که از بالا به سطح ِ کلي ِ يک ذوزنقه نگاه مي کند، چيز ِ ديگري مي بيند تا کسي که از بالا ذوزنقه را نه فقط يک سطح، که يک حجم در نظر مي گيرد و به روشني مي بيندش...
گاهي زندگي ِ بر پايه ي محسوسات و توهمات، ذوزنقه را مثل ِ يک دايره پيش چشممان نقاشي مي کند و يک روز، وقت ِ گذر، در يکي از زواياي ذوزنقه براي مدتي ناگزير، متوقف مي شويم و هي با خودمان فکر مي کنيم که: دايره که زاويه نداشت...
مهمتر از همه:
آقاي مدير عامل، خيلي دير شد و بايد زودتر از اينها آمدن تان را تبريک مي گفتم. دير گفتن اش را بگذاريد به حساب ِ خودخواهي کودکانه اي که دوست داشت خوشحالي اش فقط براي خودش بماند و بس! بگذريم آقا، فقط بگويم آمدن تان عجيب از غربت ِ اين دنياي غريب ِ مجازي و غيرواقعي و تعريف نشده، کم کرد. بودن تان برايم دلگرمي است و تنها نگراني ام از مشغله هاي بي پايان شماست که حتما شما را مي دزدند و سهم کمتري به ما مي رسد! به هر صورت، دورادور خبر ها را از مهندس سايت تان مي گيريم و چشم انتظارتان هستيم. (حالا هي شما باورتان نشود!)
شُکر، حضرت ِ مهربانترينم را...