به نام ِ حضرت مهربانترين...
یک طرح (هست):
هنوز هم٬
با حداکثر ِ واژه هایم
از نهایت ِ شاعرانگی ام٬
به تو که می رسم
به لکنت می افتم...
به نام ِ حضرت مهربانترين...
به نام ِ حضرت مهربانترين...
یک طرح (نیست):
قد ِ فکرهایت را بلند کن٬
این اندازه
کوچک نبینی ام.
به نام ِ حضرت مهربانترين...
به نام ِ حضرت مهربانترين...
یک تصویر . یک صدا.
خیلی تصاویر را هیچ دوربینی نمی تواند شکار کند. هیچ نقاشی نمی تواند نقاشی کند. هیچ جایی نمی توان با هنر یا با صنعت خلق شان کرد. خیلی صدا ها را نمی شود با هیچ دستگاه یا سازی نواخت.
مثل ِ:


به نام ِ حضرت مهربانترين...
به نام حضرت ِ مهربانترین...
همانقدر که "ميم مثل مادر" را دوست داشتم از "تقاطع" لذتي نبردم.
بعد از سريال هاي وحشتناک ِ ماه رمضان که براي يک ماه آدمو کلافه مي کرد و اون سريال "آخرين گناه" که از فيلم سينمايي Seven (به کارگرداني David Fincher) کپي برداري شده بود، اينبار با ديدن فيلم "تقاطع" که دقيقا نحوه ي روايت فيلم ِ Crash را داشت ديگه چيزي نمونده بود عصبي بشم!!!
![]()
به نظرم فيلم تقاطع (به کارگرداني ابوالحسن داوودي) هيچ ارزش هنري نداشت. من نه چيز برجسته اي در موسيقي متن فيلم ديدم و نه در طراحي لباس نه در فيلم برداري نه در فيلم نامه نه در هيچي! اصلا همينکه دقيقا عين Crash بود کافي بود تا ارزش اش بياد پايين. ولي حالا حتي اگر اين نقطه ضعف را ناديده بگيريم، من شخصا حوادث و شخصيت هاي فيلم، باورم نمي شد. معمولا چند دقيقه جلوتر را مي تونستم حدس بزنم! مثل ِ Crash فيلم با چند تا داستان شروع مي شه، کم کم داستان ِ هر کدوم از شخصيت ها شکل مي گيره و بالاخره بعد از اون تصادف، (که معلوم نيست چرا وسط شهر يه باره از پس ِ اونهمه ترافيک و شلوغي هيچ ماشيني سمت ِ اون نوارهاي خطر و اتوبانِ مسدود نمي ره جز همين دو تا ماشين ِ شخصيت هاي فيلم!) رابطه ي شخصيت ها با هم ايجاد مي شه. خيلي مصنوعي و خيلي دور از انتظار. به نظرم هيچ لازم نبود در فيلم به اينهمه درد ها و معضلات ِ متنوع و مختلف پرداخته بشه. همين باعث شده بود هيچ داستاني به درستي شکل نگيره و قابل باور و قابل قبول نباشه. دليلي نداشت حتما به يه دختر 18 ساله و دو تا پسر جوون و يه پسر بچه ي ده ساله ي گل فروش و يه پدر تاجر و يه مادر ِ ميان سال ِ عاشق و يه پسر نامزد از دست داده و چند نفر ِ ديگه همه يک جا در يک فيلم پرداخته بشه. انگار يه ليستي گذاشته بودن جلوشون و در نوشتن ِ فيلمنامه خواسته بودن که به همه ي اين دردها و مشکلات بپردازند. همين شلوغي باعث مي شد هيچ کدوم از مشکلات عميقا بررسي نشه. هيچ کدوم از شخصيت ها فردي واقعي از جامعه ي واقعي بنظر نمي آمدند. من خودم مدام حس مي کردم دارند بازي مي کنند. اينها بازيگرند. هيچ لوکيشن و فضايي نبود که خاص يا جالب توجه باشه. هيچ ديالوگي نبود که در ياد بمونه. نعيمه يه حرف جالبي زد، گفت که Crash با اينکه يه فيلم آمريکايي ِ ولي با اينحال خيلي اخلاقي تر از اين "تقاطع" بود! راست مي گفت، تقاطع به طرز مضحکي غير اخلاقي بود. منظورم اينه که مي تونست جور ديگه اي بگه... يه مدلي خيلي سبک به موضوعات پرداخته بود. يه نکته ي جالب هم عشق ميان ِ خانم دکتر ميانسال، مينو رحماني (فاطمه معتمد آريا) و داريوش جان! (مجيد مظفري) بود. تو اين فيلم با وجود چندين شخصيت دختر و پسر جوون هيچ عشقي ديده نمي شه، هر چي هست روابط نامشروع و خياباني ِ. با بچه ها که صحبت مي کرديم گفتيم از اين به بعد يه مدت تو فيلم ها روابط عاشقانه در رده ي ميانسالي خواهد بود، بعد چون اينم تکراري مي شه و شور اش درمياد مي رن سراغ کهن سالي و بعد برميگردن به نوزادي و بعد نوجواني و تا دوباره برسند به جوان هاي مملکت! ولي واقعا وجود ِ اون عاطفه و عشق هم هيچ جايگاه و ربطي به فيلمنامه نداشت.
و اما "ميم مثل مادر": (به کارگرداني رسول ملاقلي پور)

طراحي لباس، گريم، موسيقي متن فيلم، فيلم برداري، فيلم نامه، گريم، انتخاب بازيگر از همون ابتداي فيلم توجه ام را جلب کرد. در اين فيلم به يک داستان پرداخته شد. به داستان مادر(گلشيفته فراهاني در نقش سپيده) و پسرش (علي شادان در نقش سعيد). و اونقدر قوي پرداخته شد به اين داستان که خيلي قابل باور بود. مثلا فيلمنامه مي توانست به مشکلات ِ دوست گلشيفته در فيلم هم بپردازد. به هر حال او هم زني تنها و جوان بود که در اين جامعه زندگي مي کرد و قطعا زندگي بي دردسري نداشت. اما ما فقط وقتي او را مي بينيم که گلشيفته هست يا به خاطر گلشيفته آمده است. يا مثلا مي شد به مشکلات همسايه ي طبقه پايين خانه ي پدري ِ گلشيفته هم پرداخت. معلوم بود که زن ِ آن خانه با مرد خانه مشکلات و ناهماهنگي هايي دارد ولي داستان دور بود از آنها. آنها در حد ِ لازم بودند. در حدي که فيلمنامه واقعي تر بنظر برسد. همين تمرکز در زندگي گلشفته و پسرش بود که کارگردان به جزئيات پرداخته بود و داستان واقعي بنظر مي رسيد.
موسيقي متن فيلم با تکنوازي هاي ويولون، و با دو ترانه اي که در فيلم خوانده شد سهم عمده اي از بار عاطفي فيلم را به عهده داره. از خودم سوال مي کردم که چرا ويولون؟ چرا ساز ديگري نبود؟ دوست داشتم دليل انتخاب اين ساز را مي فهميدم.
انتخاب بازيگر نقش گلشيفته و خصوصا نقش سعيد فوق العاده بود. بازي ِ اين پسرک بي اندازه هنرمندانه بود. همينطور نقش گلشيفته که باز هم زني جنگده با بن بست ها و گره هاي زندگي را به نمايش مي گذاشت.
اما ايرادي که فيلم داشت، زيادي عاطفي بودن اش بود! واقعا ملودرامي تمام عيار بود. من تو تلويزيون هم شنيدم که گفتند در چند سينما در سانس هاي مختلفي از بيننده هاي اين فيلم بودند کساني که از فرط گريه حالشون دگرگون شده و وسط فيلم از سالن خارج شدند. خب واقعا هم تا مي توانستند در اين فيلم بيننده را از نظر عاطفي و حسي درگير کردند. تا مي شده درد و غم ِ اين مادر و پسر را به نمايش گذاشتند و اشک ببينده را در آوردند. بعد از پايان فيلم ببينده اونقدر خسته است که توان تحليل نداره ديگه. ديدن فيلم از آدم انرژي زيادي ميگيره. مگر اينکه کسي توانايي داشته باشه که مدام فاصله را رعايت کنه و با داستان فيلم و شخصيت ها درگير نشه. پايان فيلم به نظرم منطقي و معقول بود. از اون دسته فيلم ها نبود که بعد از لحظه ي پايان فورا آدم با کلافگي مي پرسه: "خب که چي؟" البته شايد بعد از ديدن اين فيلم اونقدر انرژي ازت گرفته شده که ديگه قدرت ِ تحليل نداري! ديگه اينکه بعضي لوکشين ها و ديالوگ ها هم قوي بود و خاص. انصافا خونه ي پدري ِ گلشيفته، اون آسايشگاه، اون محل توزيع داروهاي بازار سياه و قاچاق، اون بيمارستان، اون زيرزمين مرد ارمني... اون دشت پر از شقايق صحنه ي پايان، همه خاص، قشنگ، واقعي، قابل لمس و جالب توجه بودند.
نکته ي ديگه حرفي بود که با يک آيه از قرآن در فيلم زده مي شد و خيلي ظريف و غير مستقيم با يک حس نوستالژيک آمد و در صحنه هاي بعدي در جاهايي که واقعا لازم بود از دور اين آيه را روي ديوار خانه مي ديديم. حرف آيه جداي از فيلم نبود. يعني حس نمي کردي که اين فيلم را ساخته اند فقط به خاطر همين حرف يا اينکه اين آيه را به هر نحوي شده وارد فيلمنامه کرده اند.
يادم نمي آمد آخرين بار کي از ديدن يک فيلم ايراني لذت برده بودم. خصوصا بعد از اينکه "به نام پدر" را دوست نداشتم خيلي دلسرد بودم. اما "ميم مثل مادر" را دوست داشتم و ديدن اش را توصيه مي کنم. دست شان درد نکند و خسته نباشند.
به نام حضرت ِ مهربانترین...
به نام ِ حضرت مهربانترين...
سفيد:
من ديدم که خدا بعضي آدم ها را آفريده و هدايت کرده، فقط و فقط به خاطر بعضي بنده هاي ديگرش.
تماس ِ بين دو ذهن:
تماس ِ بين دو ذهن زماني اتفاق مي افتد که فکر ها در گذر و در عبور و در فرار و در پرواز و در پنهان، به هر دليلي به هم برخورد کنند و سطح اصطکاکي بين دو فکر ايجاد شود. سطح اصطکاک بين دو فکر مي تواند سطحي زبر و سخت باشد و يا گاهي صاف و هموار. من همان وقتي را دوست دارم که زبر است با نا همواري هاي زياد. اينجا، از آنجايي که فکر ها از دو ذهن متفاوت مي آيند، يا از دو ذهن شبيه اما سمج! متولد شده اند، به هيچ وجه ساده از کنار هم رد نمي شوند. در اين اصطکاک ِ فکري، در اين تماس ِ بي نظير ِ دو ذهن، حتي جرقه هاي زيادي توليد مي شود. جرقه هايي که به راستي روشن کننده ي بخشي از مجهولات ذهني هستند.
من تماس ِ حقيقي بين دو ذهن را واقعا دوست دارم. تنها چيزي ست که مي توانم به آن دل خوش کنم.
اما تنها تماس ِ بين دو ذهن نيست... تماس ِ بين دو چشم و تماس ِ بين دو قلب را هم حتما شنيده ايد، همينطور تماس ِ بين دو حس ِ لامسه.
درباره ي تماس ِ بين دو چشم خواندن داستان (يا روايتي) از اينجا خالي از لطف نبود برايم. سطح ِ اصطکاک ِ تماس بين دو چشم هميشه تصويري ست و اغلب اوقات پر از سوء تفاهم. و فکر هايي که از دريچه ي اين مردمکان وارد مي شوند يا بيرون مي آيند هميشه رو به بالا به ذهن نمي روند. گاهي سُر مي خورند و مي افتند توي قلب، که البته آدم خودش را گول مي زند که دارد منطقي به پيش مي رود!
بعد، در تماس بين دو قلب، (که لازم نيست در نتيجه ي تماس بين دو چشم باشد) سطح اصطکاک پيچيده تر از تمامي موارد ديگر مي شود. آنقدر پيچيده که... گفته اند و شنيده ايم که براي زيستن دو قلب لازم است و شايد همين زيستن است که اين اندازه پيچيده است و سطح اصطکاک بين دو قلب را اين اندازه پيچيده مي کند. هر چه قدر مساله اي پيچيده تر باشد، امکان بيراهه رفتن و از دست دادن و از دست رفتن در آن، بيشتر و بيشتر مي شود. حوصله ي پرداختن به اين پيچيدگي و ابهام را ندارم.
مي ماند تماس ِ بين دو حس از جنس لامسه. اينجا سطح اصطکاک گرما و سرماست. گرما و سرمايي که گاهي سلول هاي مولدشان در نتيجه ي ارتباط با قلب، حاوي پيام هاي قلبي هم هستند، که اينها هم مي توانند زاده ي توهم باشند.
دوره هاي گذر:
در جريان ِ عبور از يک دوره ي گذر، نه آغاز ِ دوره مهم است، نه خود ِ دوره، و نه پايان اش.
معمولا آغاز و آمدن اش بر کسي معلوم نمي شود، يک آن چشم باز مي کنيم و مي بينيم که گرفتار ِ حال ِ تازه و غريبي شده ايم. اينجاست که خيلي ها مي پرسند که: "من چرا اينجوري شدم؟!"
خود ِ اتفاق افتادن ِ اين دوره هم اصلن مهم نيست. چون هر دوره ي گذري، از هر جنس، ممکنه براي هر ننه قمري پيش بياد. پس اين، حادثه نيست که اهميت دارد.
پايان ِ دوره هم چندان اهميتي ندارد. چون هر دوره اي پاياني دارد، اگر نداشت که بهش نمي گفتند "دوره ي گذر"! حالا گيريم طول ِ دوره چند ثانيه باشد، يا يک روز يا هفته ها يا ماه ها يا گاهي حتي چندين سال... بالاخره روزي تمام مي شود. گيريم آخرش خوب باشد و خير، يا بد باشد و زبانم لال شر، يا آخرش -ه ي چ- باشد، گيريم آخرش مرگ باشد يا تولد... بالاخره مي گذرد و به انتها مي رسد.
آنچه مهم است، آنچه ميخکوبم مي کند، چشمان ِ توست در اين دوره. مهم نگاه ِ توست، مهم فکر هايي ست که از ديوار شيشه اي ِ مردمکان ِ چشمانت وارد ِ دنياي شلوغ فکرهايت مي شوند... مهم فکر هايي هستند که وقتي پلک مي زني، از ذهن ات فرار مي کنند و از لاي مژه هايت به بيرون سُر مي خورند... مهم، فقط و فقط همين چشمان ِ توست. نگاه... نگاه... نگاه... گاهي بايد اين جمله را تا آخِر ترين سلول ِ وجودت فرياد بزني و حسرتش را مدت ها مزه مزه کني که چرا نگاه نکردم؟ در طول ِ يک دوره ي گذر، آنچه تعيين کنده است، نوع، گستره، زاويه، عمق، شدت و ارتفاع ِ نگاه ِ توست و همين و بس.
به نام ِ حضرت مهربانترين...