سلبی ناز

به نام حضرت ِ مهربانترین...

 

از تو پرسید کسی٬ این هم جوابش اینجا:

این بخشی از یک دعاست:

« آیا چیزی پیدا می شود تا آشکار تر از تو باشد تا او تو را آشکار نماید.»

و اینکه: ما او را به خود ِ او می شناسیم و بس.

 

 

آسمانم --- >  پیوست به «آسمانم» از نوشته ی قبلی:

در ادامه: 

... انگار هيچ گاه نبايد حرفي از ستاره و آسمان بزني... انگار هيچ چشمي تاب ِ ديدن ستاره ها و چشمک زدن شان روي پرده ي مخملي سياه ِ آسمان را ندارد. هيچ چشمي تاب نمي آورد تنها نگاه کند... انگار هميشه دندان ها تيز مي شوند براي تصاحب ستاره ها... حتي براي شکار ستاره ها...

يک روز چشم باز مي کني به ديدن آسماني عريان از تراکم ِ ستاره هاي ديروزهايت... دنبال ِ يک آسمانم... بي چشم هاي ناظران... 

 

نگاه:

کاش می توانستم چشمانم را اینجا بنویسم این روزها... این روزها وقتی بوی بهشت را با صدای بلند گوش می کنم... آنقدر بلند که جدا می شوم از هنگامه ی هیاهوی این دنیا و خودم را می سپارم به مستی و شور ِ ابیات و صدای دف و سنتور و تار... کاش می توانستم چشمانم را بنویسم اینجا٬ این روزها وقتی که پلک می زنم (آگاهانه پلک می زنم انگار) و سرم را می چرخانم و به آدم ها و به اشیاء نگاه می کنم... کاش می توانستم چشمانم را بنویسم اینجا٬ این روزها وقتی به تنهایی٬ خاطره ی شلوغ و جمعی ِ روزهای پشت سرم را می بینم٬ می شنوم٬ مرور می کنم... 

نمی شود ولی... اصلا اگر می شد٬ نمی نوشتم... 

من این روزها خیلی برای خودم شده ام... حداقل به خودم ایمان دارم... 

 

بلوغ:

بلوغ ِ یک اندوه٬ بلوغ یک درد٬ بلوغ یک رنج٬ زمانی اتفاق می افتد که آن اندوه٬ آن درد٬ آن رنج٬ درونی شود. یعنی دیده نشود. هیچ چشمی را به چگونگی یا به عمق ِ آن راهی نباشد. وقتی بالغ می شود که تو با اندوه ات لبخند بزنی٬ حتی بخندی... هیچ واژه ای مثل ِ درونی شدن اینجا به کارم نمی آید... 

و عجیب بلوغ ِ اندوه٬ بلوغ ِ رنج٬ بلوغ ِ یک درد٬ زیباست... و در هر چیز رازی ست... 

 

 صورت ی در زیر دارد...

همینطور که نشسته ام دستم را دراز می کنم و با انگشتم از همین نقطه٬ حالا٬ همین جا٬ خطی می کشم تا کره ی زمین را دور بزند و انگشتم دوباره برگردد سر ِ نقطه ی اول٬ به خودم. حالا نگاه می کنم به امتداد این خط از آغاز تا انتها. انبوهی از آدم ها و رنگ ها و مکان های جغرافیایی و آب و هوا... خشکی و دریا... تپه و کوه...  بیشتر به آدم هایش نگاه می کنم... به فاصله ی هر چند نقطه می شود کسی را پیدا کرد که در اوج شادی می خندد... کمی جلوتر کسی خوابیده... آنطرف تر کسی بی حرکت افتاده فکر کنم مُرده باشد... جلوتر کسی در اوج اندوه هایش دارد گریه می کند... کنار دستش کسی دارد برای فرداهایش نقشه می چیند... از او هم می گذرم کسی دارد برای نابود کردن اطرافیانش برنامه ریزی می کند... جلوتر یه عده دارند بین ِ علف های سبز مصنوعی ِ پیرامونشان می چرند و جلوتر کسی دارد کسی دیگر را با حرف هایش می کُشد... از او هم که بگذری خانواده ای دارند برای کودک تازه متولد شده جشن تولد می گیرند... بی اختیار یک لحظه نگاهم برمی گردد به سمت صورت سرد و بی حرکت ِ انسانی که مُرده بود... حالا کمی از بالاتر٬ آدم ها را کنار هم می گذارم...دو تا دو تا کنار هم می بینم شان... اوج اندوه را می گذارم کنار دست ِ اوج ِ شادی... مرگ را کنار تولد...همیشه شنیده بودم واژه ها و مفاهیم در کنار آنچه که خود نیستند معنادار می شوند... مثل ِ حالا... این روزها من همه چیز را می گذارم کنار هم و نگاهشان می کنم... دقیقا قطب مثبت را می گذارم کنار قطب منفی...

دقایق:

نیم ساعت ِ وحشتناکی که طول می کشد تا مسکن اثر کند و کم کم خوابت ببرد کفایت می کند برای یک عمر... 

گفته بودم:

بود. (زمان فعل: ماضی ساده) 

به نام حضرت ِ مهربانترین...

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٥ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()

به نام  ِ حضرت مهربانترین...

 

سیاه:

« پرواز هم

رویای آن پرنده نبود

دانه دانه پرهایش را چید

تا بر این بالش

خواب دیگری ببیند.»     *گروس عبدالملکیان

 

آسمانم:

دارم همین چند ستاره ی مانده در آسمان را می چینم از ترس جانشان٬ تا پنهان شان کنم. یک آسمان ِ امن٬ (امن: یعنی بی چشم های ناظران) سراغ ندارید؟ زودتر بگویید تا به آخر نرسیده نفس های بریده شان...

 

قهوه ای:

وقتی حق ِ خندیدن را از انسانی بگیری٬ صدای قاه قاه ِ خنده های خودت بلند تر می شود... بیشتر که نگاه کردم دیدم همین نیست... وقتی حق ِ گریه کردن را از کسی می گیری٬ صدای هق هق ِ گریه ی خودت بلند تر می شه... وقتی حق ِ داشتن را بگیری... کفه ی داشته های خودت سنگین تر می شود٬ اما...

 

زرد:

روزگاری بود که دقیقا مبارزه می کردم تا تصویر ذهنی آدم ها از خودم همانی باشد که واقعیت دارد... همان خودم... الان که نگاه می کنم می بینم چقدر انرژی هامو بیخودی مصرف کردم! امروز دیگه مبارزه نمی کنم... شاید چون انرژی ندارم٬ شاید چون نتیجه ای نداره٬ شاید چون همیشه ارزشی نداره٬ شاید چون عملی نیست٬ شاید چون اهمیتی نداره دیگه٬ شاید چون به دیگران آزادی انتخاب می دم (!!!)٬ شاید چون دیگه... ولی مهم نیست... اگه کسی دچار توهم می شه که داره بهم لطف می کنه و صلاح ِ منو بهتر می دونه اجازه می دم پیش بره... حتی واژه ای هم از من نمی شنوه تا مبادا در یقین اش٬ تردیدی ایجاد کنم...!

 

یه رنگ که با حرف ق شروع بشه:

دلم قفل شده.

 

یه رنگ که با سیاه شروع می شه:

بود. (زمان فعل: ماضی ساده)

 

یه رنگ که با حرف ا شروع بشه:

کسی اگه موسیقی متن فیلم «خیلی دور٬ خیلی نزدیک» را داره نشونی بده لطفا.

 

به نام  ِ حضرت مهربانترین...

 

نوشته شده در تاريخ شنبه ۸ مهر ۱۳۸٥ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
قالب وبلاگ