به نام حضرت ِ مهربان ترين...
سياه:
آدم، مسافر،
حوا، همسفر،
زمين، و نه بهشت،
سفر...
سياه :
کاش وقت داشتم اين بالاي وبلاگم را تصحيح مي کردم که:
پنجره ي اتاقم:
سبز:
چند روزي هست که پسرک ِ باغبون ِ پارک ِ اون طرف ِ پل، عصر ها مياد و با نظارت ِ پدرش چمن هاي سبز پارک را آب مي ده. پسرک ده ساله به نظر مياد. روزهاي اول پدرش دائما بالا سرش بود. گاهي مي رفت از نزديک و اشاره مي کرد که پسرک چه طور کارشو به درستي انجام بده. من حواسم بود، پدرش که مي رفت، پسرک گاهي شيطنت هم مي کرد. با آب بازي مي کرد. آبي که با فشار از شلنگ سنگين و کلفت پارک مي زد بيرون را با موج مي فرستاد رو چمن ها... يا اينکه مي گرفت به درخت هاي جوون ِ کنار چمن... يا اينکه... خلاصه اينکه تماشايي بود. اما همش همين نبود. بچه هاي هم سن و سال پسرک چند متر اون طرف تر با نشاط و سر زندگي داشتند فوتبال بازي مي کردند و پسرک مدت زمان طولاني مشغول انجام کاري بود که... که وقتي شلنگ سنگين و طويل آبياري را دنبال خودش مي کشيد... شلنگ را مي گذاشت رو شونه اش و دو دستي مي گرفت و مي کشيد... دقيقا مثل اين مردان آهنين که نشون مي دن پشت سرشون يه کاميون را مي کشن... که قد ِ کوچيک اش خم مي شد… پسرک خيلي کوچيکه برا اينکار... ولي با حوصله بود... فقط موندم چطور انگشت اش تاب ِ فشار آبي را مياورد که مي زد بيرون... تماشايي ِ اين پسرک... فقط ده سالشه...
زرد:
من ديدن ِ ماشين هايي که از لاين برگشت بزرگراه ميآن و نرسيده به خروجي پل، راهنماي سمت راستشون چشمک مي زنه را دوست دارم... حتي اونايي که يه باره از لاين سرعت چشمک زنان خودشونو مي رسونن به دم ِ خروجي... اينهمه چراغ راهنما... و هميشه هستند ماشين هايي که انگار هيچ راهنماي چشمک زني براي خروجي ندارند… دوستشون ندارم… منو ياد آدم هايي ميندازن که…
قهوه اي:
دخترک صبح زود پرده ي ضخيم تماما زرشکي اتاقشو را مي زنه کنار به صرف يه سيگار، که دودشو با وسواس تمام حواله ي هواي بيرون از اتاقش مي کنه... با موهاي رنگ کرده اش يکي دو سالي از من بزرگ تر مي زنه... ديگه ديدن اين تصوير و تمام تصاوير مشابهي که برام تداعي مي شه جزئي از زندگي جاري ِ روزمره شده…
خاکستري:
چند روزي بود خونه بودم و بيرون نرفته بودم تا امروز... يه روز صبح که پاشدم ديدم يه سري تبليغات نصب کردن به تير چراغ برق هاي وسط بزرگراه... هر سه تا تير برق، يکي... تبليغات با پس زمينه ي تند ِ قرمز و من از اين فاصله ي دور نمي شد تشخيص بدم که حتي راجع به چيه... يه جوري انگار تناسب رنگ تابلوي اونور ِ پنجره را بهم زده بود... يه ناهنجاري ِ قرمز... بدتر اينکه نمي دونستم تبليغات ِ چيه... امروز که رفته بودم بيرون، ديدم... انگار براي فروش ويژه ي شهروند بود... ماه ِ مهر و ماه رمضون...
سفيد :
امروز رفته بودم بازديد از موسسه ي محک، موسسه ي خيريه ي حمايت از کودکان سرطاني... ممنونم از آنا، به خاطر اينکه هماهنگ کرد من با پنج نفر از بچه هاي وبلاگ نويس باشگاه هواداران پرشين بلاگ برم محک. دو هفته اي بود منتظر امروز بودم. دلم مي خواد، ديدن و شنيدن از درد هايي که عميق اند و مي شود تلخي شان را با تمام وجود حس کني. خسته شدم از درد هاي کوچک و پوشالي که خودمان را به شدت درگيرشان کرده ايم و زندگي مان شده افسرده گي و ناله و شکايت و نا اميدي... دلم مي خواد ببينم. دقيقا دلم مي خواد بيام بيرون از اين دنياي تنگ و کوچيک خودم و آدم هاي اطرافم. محک جاي عجيبيه... خيلي عجيب... با تصوارتم خيلي فاصله داشت... فاصله اي که چه خوب ايجاد شد... درباره ي محک خيلي حرف دارم... اميدوارم بتونم درباره ي محک اينجا بنويسم. من چيز زيادي از محک نمي دونستم... امروز احساس کردم چقدر عقب بوده ام از جرياني که مي تونست خيلي برام تعيين کننده باشه حتي... درباره ي محک ازم بپرسين... خيلي حرف دارم...
رنگي :
ماه ي دارد مي آيد که هم رمضان است هم پاييز...
"به آساني مرا از من ربودي
درون کوره ي غم، آزمودي
دلت آخر به سرگرداني ام سوخت،
نگاهم را به زيبايي گشودي..." فريدون مشيري
سياه :
بود. ( زمان فعل: ماضي ساده )
به نام حضرت ِ مهربان ترين...
به نام حضرت ِ مهربانترين...
(شعر نيست)
"سه نقطه براي حرف هايي ست که نمي توان گفت و حرف هايي که نبايد شنيده شوند."
حرف هايي که شايد برايشان واژه اي اختراع نشده.
حرف هايي که براي کلمه شدن، نابالغ اند.
حرف هايي که براي گفته شدن، مُهر ِ سوخته خورده اند.
حرف هايي که کسي طاقت ِ شنيدن شان را ندارد.
حرف هايي که کسي توان ِ فهميدن شان را ندارد.
حرف هايي که حرف نيستند و از جنس ِ لبخند اند، يا بغض، يا شکر، يا نيايش.
سه نقطه براي حرف هايي ست که نمي شود متولد شوند،
حرف هايي که بايد در پس ِ همين سه نقطه تا هميشه نشنيده و نا گفته باقي بمانند.
حرف هاي ِ نزده اي که هميشه حسرت ِ گفتن شان،
هميشه حسرت ِ شنيدن شان روي دل مي ماند.
حرف هايي که روي دل انبار مي شوند و
هيچ آه ي
هيچ بغض ي
هيچ فرياد ي
هيچ خواب ي
ياراي محو کردن شان نيست.
سه نقطه همين جا خوبست،
همين جا که من شکل ِ همين ها که گفتم ات،
ساکت و بي حرف،
در راستاي خالي
اما
پر رمز و راز ِ
يک و تنها يک
...
تنها و تنها
نشسته ام.
به نام حضرت ِ مهربانترين...