سلبی ناز

به نام ِ حضرت ِ مهربان ترین...

 

 

کودکان دارند می میرند... جدی جدی دارند می میرند... اینجا هیچ شوخی ای وجود ندارد...

این بمب ها جدی اند...

 

...

 

مرغ سحر...

این قفس را ...

بر شکن و زیر و زبر کن...

ابر چشمم ژاله بار است...

این قفس چون دلم تنگ و تار است...

جانب عاشق نگه اي تازه گل از اين ... بيشتر كن ، بيشتر كن ، بيشتر كن
مرغ بي دل ، شرح هجران ... مختصر ، مختصر كن ، مختصر كن
...

اي دل تنگ ناله سر كن ...

ساقي گلچهره بده آب آتشين ...

ناله بر آر از قفس اي بلبل حزين ...

كز غم تو ، سينه من ...

پر شرر شد ، پر شرر شد...

 

...

 

ایستاده بودم این روزها به تماشای همین رنگها و در و دیوار ِ پر از یادها و خاطره ها...

چه نگاهی داشتم... چه نگاهی... فقط باید کسی بود و خودم را می دید...

بالاخره راه افتادم، عقب عقب رفتم و گذشتم از دری که باز بود...

حالا بیرون ِ در... باز نگاهم می ماند اینجا... متوقف...

چشمانم بلوری شدند و...

در را بستم و دویدم...

اینجا،

 

وبلاگم،

 

 

ت ع ط ی ل،

 

 

تا دوباره برگردم.

هیچ وقت اجازه ندادم سلبی ناز برای خودم دچار رکود شود. حرف زدنم و نوشتنم اینجا هر بار، همیشه برایم همان حس ِ تازه و پر شور را داشته. نوشتنم به هر قیمتی نیست. حتی مثل سال ِ قبل می توانم سکوتی هفت ماهه را تحمل کنم اما حس ِ خودم برایم بماند و نمیرد و روزی دوباره متولد شود.

رفتنم از سر ِ خستگی یا هیچ چیز دیگری نیست، می روم تا بتوانم بمانم. اینطور نبوده که صبح بیدار شوم و تصمیم بگیرم امروز تعطیل می کنم... نه،... نوشتنم اگر همیشه از پی ِ عمیق ترین طلب و تمنا بوده، رفتنم هم همین طور شد.

اینها را گفتم که چند نفر را تهدید کنم اگر بخواهند برای برگشتنم سلبی ناز را تحت فشار بذارن، بی هیچ حرفی وبلاگ را حذف می کنم. چون مدت هاست در صفحه ی مدیریت وبلاگ، روی گزینه ی حذف وبلاگ متوقف شده ام. فقط دنبال ِ بهانه ام. می روم مدتی نباشم تا خودم را حذف نکنم.

همین...

و تمام ِ حرف های این روز هایم، خیره... مبهوت...

 

/

 

 

پی نوشت: توضیحی ندارم، ... سالگی عجیب است. نمی فهم اش/ ات/ حتی َم...  با آنکه می ترسم و سخت مضطربم... باز با تو می آیم... تا آخر ِ همین دنیایی که کوچک شده برایم... کوچک... آنقدر کوچک که حالا همه اش به راحتی جمع می شود پشت ِ همین پرده ی هی بلوری ِ مردمکان ِ چشمانم...

 

 

به نام ِ حضرت ِ مهربان ترین...

 

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٥ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
قالب وبلاگ