سلبی ناز

به نام ِ حضرت ِ مهربانترین...

 

سلام،

 

اینبار تک رنگ:

 

سفید :

 

 

به تماشا می نشینم... و وااای از تماشا...

 

مدت ها بود که می خواستم با این نقاشی به روز کنم... اما نمی شد... شاید باید می موند برای روزی مثل امروز که یکی از روزهای مباداست...

روزی که واژه ها نیستند... روزی که واژه ها واقعا نیستند...

مثل این دخترک این روزها به تماشا نشسته ام...

تماشای 43 بار غروب خورشید...

روزهای سرخ...

 

این دخترک منم... فرقی نکرده... رویای این روزهایم هم همینه... انگار نه انگار اینهمه سال گذشته...

نقاشی متعلق به روزهای خیلی دور است... وقتی یازده یا دوازده ساله بودم... یادمه یه دوره ی کوتاه کلاس نقاشی با گواش رفتم... تابستون بود... کلاسم کانون فکری پرورش کودکان و نوجوانان بود... چقدر کانون را دوست داشتم... چقدر خاطره... چقدر کودکی دارم آنجا... قرار بود برای کلاس فردا تکلیفی آماده کنم... تمام جزئیات آن شب یادم هست. نقاشی ِ فردا را تمام کردم و چشمم افتاد به این تکه مقوای کوچک... و رنگ هایی که ترکیب کرده بودم و تمام نشده بودند... و یک لحظه، تمام این طرح را روی مقوا دیدم... الان که نگاه می کنم می فهمم چقدر خسته بودم و خواب آلوده... اما چه دنیایی داشت دخترک که...

 

و این نقاشی برای من ماند... دیگه هیچ وقت نشد برم دنبال نقاشی... هیچ وقت دیگه نشد ادامه بدم... اما این نقاشی برای من دنیاست...

گاهی که نگاهش می کنم به دخترک اون روزها حسودیم می شه... به فکر هایش... به دنیایی که از دریچه ی چشم های دخترک پیدا بود... و الان من...؟!

هیچ فایده ای نداره بگم این نقاشی چقدر حس و حرف داره... اصلا گفتم که این روزها واژه ندارم...

 

من با این دخترک « تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخاستم»...

چند روز پیش یادداشت های دو، سه سال پیش را مرور می کردم... جایی نوشته بودم:

 

....امروز فهميدم كه دستان ِ كودكي هايم ر ا بيشتر دوست دارم، حتي اگر سهم  ِ من از باران ، زمين و آسمان به اندازه ي دستان كودكي هايم باشد....

 

و اگر رویا بود مثل آنروزها می گفت "سهم  ِ هر کس به اندازه ی دلش است..."

 

بعضی حرف ها هیچوقت از یادت نمی رود...

 

 

 

به نام ِ حضرت ِ مهربانترین...

 

 

نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٦ خرداد ۱۳۸٥ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()

به نام حضرت ِ مهربانترین...

 

سلام،

 

 

سفید :

 

(شعر نیست)

 

پیوستن  ِ قطره ای به دریا...

قطره یکی... به دریا...

به حال قطره که فرق می کند...

                               دریا چطور؟

                                        می فهمد؟!...

 

آبی:

 

تهران – بزرگراه نیایش – یکی از پل های عابر پیاده ی روی بزرگراه – تابلوی تبلیغاتی بزرگی که به هر دو طرف پل نصب شده ( و لابد مثل همیشه نمی گذارد از بالای پل جایی را ببینی) نوشته ی اینبار باید از طرف شهرداری تهران باشد – پایین تر از پیام اصلی، نوشته شده:

.:. تهران؛ شهر اخلاق .:.  

اینکه بار اول چقدر من روی این عبارت متوقف شده بودم دیدن داشت!

 

 

زرد :

 

گاهی اتفاقات جالب می شود. مثل همین چند خط که دوستی برایم فرستاد و من مدتی دنبال شاعرش بودم و همین چند وقت پیش بین خطوط دفتر ِشعرم به اسم خودم پیدایش کردم! حالا که دوباره متولد شده اینجا هم می نویسمش.

 

مداد ِ من می شوی؟

با تو بی غلط ترین ِ دیکته ها را خواهم نوشت

انگشتانم تشنه ی در آغوش کشیدن ِ تنگ ِ مدادی هستند

تا

شعر های نا گفته ی فصل های دراز را بنویسند!

فصل هاست که شعری ننوشتم،

مداد ِ من می شوی؟

 

 

 

 

 

سیاه:

و این شعر: (که امیدوارم جاناتان تلخی اش را بر من ببخشد)

 

روی دست هایی که دوستشان ندارم

دارند تو را می برند،

انگار هیچ وقت این اندازه سبک نبوده ای

بس که پاهایشان تند و تند تر دنبال هم می دوند

انگار هیچ وقت این اندازه سنگین نبوده ام

که هی فاصله می افتد

میان ِ من   و    نگاه     و    تویی     که

داری می روی

روی دستهایی که هیچ دوستشان ندارم،

 

برای چشم های تو، چه خوب

که بسته شد به روی ِ تمام دنیایی که حالا

برای چشم های من

مثل رنگ لباس هایشان

سیاه شده.

 

دارند تو را می برند و من

از دست ها،

از پیراهن های سیاه،

جا می مانم.

 

 

 

....

 

به نام حضرت ِ مهربانترین...

 

 

نوشته شده در تاريخ جمعه ٥ خرداد ۱۳۸٥ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
قالب وبلاگ