به نام ِ حضرت ِ مهربانترين...
سلام٬

“It goes too quick – too quick. If only one could sip slowly and relish every grain of every hour!”
Virginia Woolf
انگار ويرجينا وولف اين جملات را با آن چهره ي استخواني و کشيده و چشماني سرگردان، لابه لاي ياداشت هايش براي همين روزها نوشته که شايد کمي متوجه گذر زمان هستيم. اينکه چقدر سريع مي گذرد و آنقدر سرعت اش زياد است که نمي شود هيچ کاري در قبال اين عبور کرد و کاش مي شد کسي با لذت تمام، خوش خوشک، جرعه جرعه، مي نوشيد از جام عمر خود را... ذره ذره... و اگر مي شد، چه اتفاق ها که نمي افتاد!
واژه هايش آنقدر تصويري و قشنگ است که دلم نمي خواهد به فارسي برگردانم و حس ِ واقعي اش دستکاري شود.
...
مي نشينم به تماشاي بهاري که مي آيد، و يادم مي آورد هميشه بهار برايم يک تصوير سفيد دارد و آن "بي دريغ" بودن اش است.
...
سال نو مبارک.
شُکر، حضرت ِ مهربانترينم را...
به نام ِ حضرت ِ مهربانترين...
سلام٬
امروز اول صبح میان لحظه های پر شتاب و تازه نفس٬ نگاهم افتاد به صفحه ی تلویزیون و فکر کردم چقدر تاریخ ِ نوشته شده ی ۱۴ اسفند برایم آشناست! داشتم فکر می کردم کدامیک از دوستانم متولد اسفند است... که٬ یکباره آهنگ وبلاگم ميان ِ همه ي فکرها و تصاوير جاري شد... انگار همه ی ذرات فضا داشتند همین موسیقی را برایم اجرا می کردند... یادم افتاد٬ چهار سال پیش من اینجا متولد شده ام.
چهار سال برای یک وبلاگ مدت زمان زیادی ست. آنقدر زیاد که انگار عمری چهل ساله است که بین اعداد شناسنامه ام پنهان شده. بین همه ی خاطره ها و
آدم های با باد آمده و با باد رفته ی اینجا٬
حرف های بلند و کوتاه٬
اشاره ها و کنایه ها٬
شعرها و
تنهایی هایی که طاقت نیاوردم نگاه شان دارم و اینجا رسوا شدند٬
عمری بس دراز و راز هایی بس بزرگ
همه با چشمهایی خیره همیشه مرا نگاه می کنند.
اینروزها انگار تحمل ام بیشتر شده برای رسوا نشدن. این هم می گذرد... مثل تمام گذشته های این چهارسال.
تولدم مبارک!
.
.
.
شُکر، حضرت ِ مهربانترينم را...