خدا...
سلام.
Is there in truth no beauty?" - George Herbert"
- - -
سفید :
(شاعرش را نمی دانم کیست. اما کسی که شعر را زمزمه می کرد بزرگ بود)
« همه تقصیر ِ من است
اینکه خودم می دانم،
که نکردم فکری،
که تامل ننمودم،
روزی
ساعتی
یا آنی،
که چه سان می گذرد عمر دراز»
- - -
زرد:
« و در اینجا آزمونی وجود دارد که
پی ببری، آیا ماموریت تو
بر سیاره ی زمین به پایان رسیده است و یا نه:
اگر زنده هستی،
به پایان نرسیده است. » - پندار –
- - -
قرمز:
و من:
(یک دو گانه بود این شعر، که تک گانه ی اولش می شود سهم این صفحه)
"سقوط"
سُر خورد
و
افتاد
از لای انگشتانم.
و تمام قانون های جاذبه
چه حقیر!
پر کشید
و
اوج گرفت.
و دستانم،
تمام ِ انگشتان ِ من
یکباره
شکستند.
آبی:
دیگر بسنده کرده ام به این دختر
که در هیج کدام از آینه های این خانه
لبخند نمی زند.
- - -
- چقدر دلم نوشتن می خواست. قد روزهای 16 مرداد ِ این صفحه تا امروز سبک شدم.
- بابت این آهنگ باز هم ممنون.
- از شما که هنوز یادتان مانده ام و می آیید و می خوانید و برایم می نویسید ممنونم. از شما که کامنت گذاشتن برایتان حکم معامله ندارد.
- - -
خدا...