سلبی ناز

به نام حضرت ِ مهربانترين...

 سلام،

باید خدای را شکر بگویم که دوباره می توانم سلام کنم. فکر کنم چیز کمی نیست. همان قدر که ما عادت کرده ایم در رفتن و "خداحافظی"  متوقف شویم، به همان اندازه  "سلام" را ساده و بی پروا و گاهی بی اعتنا حادث می شویم.

این سه سرگردانی تجربه هایی نو و عجیب بودند...در سه تاریخ مختلف... با اینکه کوتاه و ساده ولی شیرین... که مرا به اندازه ی چند کتاب شعر نوشتن بال ِ پرواز دادند...

 

 

سرگردان (1)

 

چقدر شبیه شده ام

           به کلاغ قصه ها!

که پایین، بالا...

من در پایان ِ خوش ِ  قصه ها هم

حس می کنم

              به خانه ام نرسیده ام!

 

 

 

سرگردان (2)

 

چقدر احساس بیگانگی می کنم

با شما...

 

 

 

سرگردان (3)

 

بگویم؟

...

کاش لای اینهمه شلوغی ِ آدم ها، خیابان ها،

جایی به یک کوچه ی بن بست می رسیدم،

کوچه ای باریک،

                    بی رهگذر،

                                    تنها،

 

و تمام می شدم...

دیگر تمام می شدم...

 

 

به نام حضرت ِ مهربانترين...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٤ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
قالب وبلاگ