به نام حضرت ِ مهربانترین...
سلام،
آبی:
سلبیناز سه ساله شد. نمی دانم چه شد، اما «چگونه» گذشتن ِ لحظه به لحظه ی این سه سال همیشه با من است. ولی چه خوب که سلبیناز را از آغاز به خاطر خودم نوشتم، به خاطر خودم این سه سال ادامه دادم و از این پس هم نمی دانم خواهم ماند یا نه.
سه سال... من باورم می شود!
گاهی حتی جرات نمی کنم آرشیو این صفحه را ورق بزنم، آنقدر که در یک آن، هر چه خاطره، هر چه حادثه، هر چه حرف بود و هست، هجوم می آورند... سه سال که نه... باور کن سه هزار سال...
گاهی به شما می گفتم "من سه هزار سال..." باورتان نمی شد... نمی شود.
به یاد تمام ِ روزهای بزرگ و شاد این سه سال،
دوستتان می دارم،
شما دوستانم را.
آبی و دریا و ماهی:
صحبت از دوست شد در این روزهای ... ِ من، دلم نمی آید لای حرف های این سومین سال نگویم که چقدر برایم دوست بوده ای... یادت که هست گفتم هدی ایمیل زده... با یاد تو چند بار خواندم و اینجا باز با یاد تو، برای تو، دوست، که من فقط تا ده بلدم... :
« دوست مثل بیست است، مثل انار
دوست مثل خواب دم صبح روزهای تعطیل است،
مثل وقتی است که همه مشق هایت را نوشته باشی،
درست مثل جایزه است،
مثل تشویق معلم، مثل بوی دفتر تو در روزهای اوّل مهر
با دوست بودن عین این است که همه مشق های عید را اوّل تعطیلات نوشته باشی
عین وقتی که کارنامه ای با معدل خوب گرفته باشی
با دوست بودن عین اوّل سه ماه تعطیلی است
دوست خیلی زیاد است درست مثل بیست
و من فقط تا ده بلدم. »
به نام حضرت ِ مهربانترین...