به نام حضرت ِ مهربانترین...
سلام،
سفید :
پلک که می زنی، هر بار
پروانه ی چشمهایت انگار
بال هایش را می بندد و دوباره
باز می کند،
و هر روز
روزی هزار هزار بار،
می بندد و دوباره
باز می کند...
باز - بسته – باز – بسته – باز – بسته – باز...
و من هر روز
روزی هزار هزار بار،
حیران ِ این دو پروانه بودم که،
تازه می فهم
که،
تو،
تو، نگاه نمی کنی!
چشم های تو بر فراز ِ همه چیز
به پرواز در می آیند...!
قهوه ای:
اینبار، این شعر بر خلاف همیشه مخاطب دارد. یک مخاطب خاص. اما من خوشحالم، از این بابت که این مخاطب هیچگاه برای من «تو» و یا «شما» نبوده است.
به نام حضرت ِ مهربانترین...
نوشته شده در تاريخ سهشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٤ توسط سلبی ناز
| سرنوشت من و تو سرودن است ()