سلبی ناز

به نام حضرت ِ مهربانترين...

سلام٬

حتی اگر بر تمام ِ داشته هايم -که می دانم هيچ نيستند-   ادعايی داشته باشم   -که ندارم-  می دانم چيزی هست که هميشه در داشتنش عاجز بوده ام... و آن هنر ِ درست زندگی کردن است... ه ن ر ِ  د ر س ت  ز ن د گ ی  ک ر د ن... دوباره بنويسم که دوباره بخوانيد؟

هميشه وقتی برای مدت نسبتا طولانی از چيزی غافل می شوی و فراموشش می کنی و روی چيزهای ديگر متمرکز و متوقف می شوی هنگام برگشت به آن اصل ِ فراموش شده بايد انرژی زيادی مصرف کنی... خسته می شوی و ... بايد پيش از آنکه دير شود دوباره بازش بيابی... دوباره روی آن تمرکز کنی..

درس ها اگر روی هم نخوانده انباشته شوند جبرانش مشکل می شود... نامه ها٬ تلفن ها٬ ايميل ها را اگر مدتی جواب ندهی...

اينها را نمی گويم... من با خودم هستم که هنوز درسم را بلد نيستم... که چگونه درست زندگی کنم... که نگذارم چيزهايی که در اصل تناقضی با يکديگر ندارند مقابل هم قرار بگيرند... بلکه بايد کنار هم٬ موازیِ يکديگر حرکت کنند...من از يک انقلاب درونی٬ از يک معجزه حرف نمی زنم... من با خودم هستم که ...

اگر شروع به حرف زدن کنم ديگر نمی شود تمام کنم... پس نمی گويم... فقط اينکه:

آمدم بگويم ماه هاست جايی جا مانده ام در دور دست ها که نمی دانم کجاست و اکنون حس می کنم دارم يک چيزهايی را از دست می دهم که در بازار ِ هيچ جايی ديگر پيدا نمی شوند... و من نمی خواهم به اين راحتی خالی شوم... بايد می فهميدم معنی ِ اين سکوت چيست که مرا مات و خيره  رو به ديواری سفيد سنجاق کرده است...

مثل تازيانه تارهای حنجره ام را

حد می زند اين سکوت

واژه هايم کبود شده اند

و

ناله می کنند

به گناه ِ کدامين گفته بايد اينچنين خاموش شوم؟

بايد برگردم...

برای مدتی نمی نويسم... يعنی اصلا حرفی ندارم برای گفتن که به رنگ و روی ديوارهای کلبه ام بخورد...

 از اينکه در به روز کردن و نکردن و نوشتن و ننوشتن اينقدر ناگهان اتفاق می افتم ... بايد مرا ببخشيد... 

 

 

به نام حضرت ِ مهربانترين...

 

نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٩ فروردین ۱۳۸٤ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()

به نام حضرت ِ مهربان ترین...

سلام،

 

چند وقتی بود اینجا شعر ننوشته بودم...

 

واحد ِ درد!

 

واحد درد چیست؟

کمی ضرب و تقسیم و جمع و منها هست که باید حساب کنم

می خواهم  "چقدر"  اش را بگویم

می خواهم  "چقدر"  اش را بدانی!

 

واحد درد شاید اشک باشد

اما بغض دردهایی که فرو خورده ام چه می شوند؟

نه اشک نمی تواند باشد،

 

شاید درد را بتوان با عمق فریاد ها حساب کرد،

اما من و تو کی توانستیم همه ی دردهایمان را فریاد بزنیم بلند؟

پس فریاد های من همه ی دردهای من نیستند،

 

واحد درد شاید تعداد سنگ هایی است که می اندازی،

یا چطور است تعداد شکستن ها را بشمارم،

یا حتی تکه ها را؟!

 

واحد درد شاید تعداد همان لحظه هایی است که حس می کنم متوقف می شوم،

یا حسی دارم مثل انجماد، مثل خفگی، مثل سنگینی،

 

واحد درد شاید چشم های من باشند وقتی

همه چیز را سیاه می بینند،

 

شاید درد را بشود اندازه گرفت

مثل فاصله ی خانه ی ما تا خانه ی شما

که دور است!

 

درد شاید حرف های تو باشد،

پس واژه های تو را بشمارم؟

 

درد شاید همان آتشی باشد که می گویند به جان می افتد،

نمی دانم،

تو بگو واحد درد چیست؟

پس خود درد چیست؟

 

درد شاید منم

شاید تو باشی،

 

درد یعنی انسان،

واحد درد شاید آدم های اطراف تو باشد،

                                                     چقدر اطراف ِ من شلوغ است!

 

 

 

پ . ن. آهای واژه ها، با شما هستم! با شما که پشت دیوار ِ هر چه نیامدن هاست پنهان شده اید... چه خوب می شد اگر کسی مرا جاری می کرد! در این روز ها که زندگی هی شلوغ تر می شود... شلوغ تر...

 

پ.پ.ن. می دونم که این شعر یه سری اشکالات داره، دوستانی که قبلا خوندن لطف کردن و گفتن... اما من تغییرش ندادم... همین جوری دوستش دارم.

 

 

به نام حضرت ِ مهربان ترین...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٤ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
قالب وبلاگ