سلبی ناز

به نام حضرت ِ مهربانترين...

سلام،

 

اين روزها

هی

با

خودم

به

تو

می گويم:

                               وقتی تو تفسير  ِ خوب ِ اينهمه آيه های ترس می شوی،

                               می خواهم گناهکار تر از اين باشم!

 

 

به نام حضرت ِ مهربانترين...

نوشته شده در تاريخ شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۳ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()

به نام حضرت ِ مهربانترين ...

سلام٬

 

خدايا، واسطه ها گيجم می کنند...

واضح تر بگو... پشت سر ِ  اين همه آدم ها ايستاده ای...

می دانم پشت ِ همه ی اين ها خود ِ تو هستی...

پس چرا اين همه واسطه؟

چرا؟

می دانم حرفهايی که می زنند حرفهای توست...

چقدر هی نگاه کنم؟ چقدر هی گوش هايم را تيز کنم؟

من چقدر بايد اين آدم ها را کنار بزنم تا به تو برسم؟

خدای من... چشم هايی ديده بودی پرسش گرانه تر از چشم های حيران من؟!

من، منم تنها... مثل کودکی کوچک، مثل دختر چهار پنج ساله ای که ميان سيل عظيمی از جمعيت دستش از دست مادرش رها شده ... من گم شده ام ... آدم ها، آدم بزرگ ها با سرعت از کنارم رد می شوند ... اشک های درشت و کودکانه ام ...

خدايا ... دستم ول شده است ... اين دختر بازيگوش ِ تو باز حواسش پرت شده به غير از تو ...

نگاهم می کنی ... اين سنگينی ِ نگاه توست ... چقدر اسيرم ...

می شود لای فرياد های اين دخترک پيدا شوی ناگهان ؟

می شود اين دخترک پيدا شود؟

می شود اين دخترک کابوس هايش تمام شود ؟

می شود اين دخترک ديگر نترسد ؟

صدای همهمه آزارم می دهد...آدم ها...  

پشت سر ِ اين آدم هايی ... خدايا ...

خدايا واضح تر بگو ... واسطه ها گيجم می کنند ...

اين دخترک ديگر خيلی گم شده است...

خدای من، کاش پيدايش کنی ...

 

  به نام حضرت ِ مهربانترين ...

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۳ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
قالب وبلاگ