سلبی ناز

به نام حضرتِ مهربانترين...

سلام٬

 

نتتناعههتنملخحقیهفکمشصحضخهثنبیسلتیب....      

کسی زبون منو فهمید؟

اینا یعنی اینکه من پیدا نکردم واژه هایی رو که باید بگذارم کنار هم، بعد جمله بسازم و بعد شاید پاراگراف و به شما بگویم که چند روز است حسی عجیب برای به روز کردن دارم و نتوانستم هیچ کدام از شعرهایم را برایتان بنویسم... از خودم که ناامید شدم رفتم سراغ حرفی، شعری، چیزی در ادبیات خودمان و آنها، دیدم چند وقتی ست اصلا چیزی زمزمه نمی کنم حتی... هیچ حرفی انگار سروده نشده که از حال من بگوید این روزها... یا کمی شبیه من باشد...کمی رنگ و رویش مثل من گیج باشد و گنگ...

                               

غفغثلبیهتاحنجسیکس نستیهشسیشتسیاش سی....

اینا رو چی؟ کسی می فهمه؟

اینها هم یعنی انگار همه  چیز از من آویزان شده اند! انگار هی سنگین تر می شوم و چیزهایی که هیچ تناسبی با من ندارند هی با من هستند... و من...

 

نمی شود گفت... تلاش بیهوده برای چه ...

 

برایم کمی شعر بخوانید...بنویسید... شعرهای این پست از شما... اینبار دیگر منم که هی می آید تا از شما بخواند...

 

به نام حضرتِ مهربانترين...

نوشته شده در تاريخ شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۳ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()

به نام حضرتِ مهربانترين...

 

سلام،

 

نگاهی به زیر پاهایت انداختی و چشمانت تا آخرین نقطه، زمینم را دویدند و بعد گفتی:

 

-  چه کویری! تو اینجا آب نداری؟

 

-  نه...! ( اول فکر کردم که چه خوب! بالاخره فهمیدی که من تشنه ام! و این خاک، بیمارگونه، قطره های بارانی را که خواهد آمد به انتظار نشسته است و شاید تو.......!

اما بعد یادم افتاد که باز تا چه اندازه من فقیرم! چون وقتی می خندی، وقتی حرف می زنی، حتی وقتی پلک می زنی و در من غوغایی به پا می شود تو هیچ گاه نخواهی فهمید!

وقتی که در کویر من هیچ آبی نیست تا از آب تکان بخورد! )

 

 

به نام حضرتِ مهربانترين...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۳ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()

به نام حضرتِ مهربان ترين....

سلام٬

 

نه، برای تو نیست،

به خاطر خودم هم نیست،

                       گریه هایم،

 

من بغض می کنم

               برای من و تو

               که از هم گریختیم و گسیختیم

                                                و به تاریخی پیوستیم

               که فردا های تاریک ِ آن مادر کودکانی ست که بیمار متولد خواهند شد

                                    بیمار از زخم کهنه ای که

                                                         امروز، من و تو

                                                                   بر سینه ی یکدیگر حک کردیم!

 

 

 

 

و مهم تر اینکه:

شب هایی در راهند... دعا...

 

به نام حضرتِ مهربان ترين....

نوشته شده در تاريخ جمعه ۸ آبان ۱۳۸۳ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()

سلام،

۱
« عشق را از عشقه گرفته اند
و عشقه آن گیاهی است که در باغ پدید آید در بن درخت.
اول بیخ در زمین سخت کند،
پس سر برآرد و خود را در درخت می پیچد،
و همچنان می رود تا جمله ی درخت را فرا گیرد،
و چنانش در شکنجه کشد که نم در میان رگ درخت نماند
و هر غذا که بواسطه ی آب و هوا به درخت می رسد بتاراج می برد، تا آنگاه که درخت خشک می شود.
همچنان در عالم انسانیت که خلاصه ی موجودات است. »

۲

« شیخ را گفتم که رقص کردن بر چه می آید؟
شیخ گفت: جان قصد بالا کند،
همچو مرغی که خواهد خود را از قفس بدر اندازد.
قفس تن مانع آید، مرغ جان قوت کند و قفس تن را از جای بر انگیزاند
اگر مرغ را قوت عظیم بود، قفس بشکند و برود
و اگر آن قوت را ندارد، سرگردان شود و قفس را با خود می گرداند.
باز در آن میان آن معنی غلبه پدید آید، مرغ جان قصد بالا کند،
و خواهد که چون از قفس نمی تواند جستن، قفس را نیز با خود برد
چندانکه قصد کند، یک بدست بالا بیش نتواند بردن
مرغ قفس را بالا می برد، و قفس باز بر زمین می افتد. »

شیخ شهاب الدین سهروردی (شیخ اشراق)
از کتاب "کیمیا" – دفتری در ادبیات و هنر و عرفان- انتشارات روزنه


از پی شعر:
کاش اینروز ها یادمان باشد کمی بیشتر دعا کنیم، بیشتر خدا خدا کنیم...

و آخر اینکه:
آمده بودم یک کلام بگویم " شاعر که می شوی خیال تو یعنی حکومت دوست! " که نمی دانم چه شد که یادم رفت!


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢ آبان ۱۳۸۳ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
قالب وبلاگ