سلبی ناز

 

خبری از شعر و قطعه ی ادبی نیست...

 

پیش از خواندن از تمام کسانی که پاک و زلالند از این حرف های من، عذر می خواهم. اما واقعیت ِ اطراف ِ ما این اندک فرشته ها نیستند... من از واقعیت حرف می زنم.

 

حرف را باید زد. درد را باید گفت. حرف هایم تکراری می شوند اما تکرار ِ یک درد نباید ملال آور باشد. این که درد تکرار می شود یعنی عمق دارد. یعنی عمیق است. و فکر می کنم به اینکه اینبار واقعا تا چه اندازه این درد بر من سنگینی می کند که مجبور می شوم در سلبیناز هم فریاد بزنم.

و اینکه افسوس می خورم به حال خودم که از شدت این درد گاهی حتی به خدا شکوه می کنم که چرا مرا زن آفرید و نه یک مرد؟ که چرا من دخترم و باید اینهمه تحقیر را تحمل کنم؟!

من یک انسانم و بعد از آن و در مرحله بعد یک زن، یک دختر. جمله ی ساده ایست...

من هم یک انسانم ... به من به چشم ِ یک انسان نگاه کنید نه یک دختر...

اما، اما، اما.....

این روزها که به خاطر درس هایم و هدفی که دارم فعلا کمترین حضور را در اجتماع را دارم، وقتی حتی در این کمترین حضور اینهمه درد و مشکلات و خطر را حس می کنم از فرداها وحشت می کنم. از فرداهای من بین ِ این آدم ها... این آدم ها که مرا فقط و فقط، همیشه و همیشه به چشم یک دختر نگاه می کنند، می پذیرند... نه به عنوان یک انسان.

وقتی دقیق تر می شوم و ریز تر نگاه می کنم از خودم بیزار می شوم، بدم میاید، گاهی به خودم شک می کنم. انگار ولی تفاوتی نمی کند که طرز لباس پوشیدنت چگونه باشد، رفتارت عادی باشد یا... حرف زدنت چگونه باشد... فرقی نمی کند. این آدم های بسته، این فکرهای مریض همه را به یک چشم می بینند... همانطور که خودشان دوست دارند. کافیست دوربینی دست بگیری و از لحظه لحظه ی حضور یک زن در جامعه ی ایرانمان فیلم ضبط کنی. فقط یک روز کافیست. از لحظه ای که از خانه بیرون می آید، از همان آسانسور خانه تا وقتی کنار خیابان منتظر ناکسی ایستاده است، از آدم هایی که از کنارش رد می شوند، از حرف هایی که مجبور است بشنود و نشنیده فرض کند... از نگاه ها، از نگاه ها، از نگاه ها... نگاه که نه، از کاویدن ها، از کاویدن ها... از نشستن در تاکسی، از مترو، از راه رفتن در خیابان های شلوغ... از خرید... از مغازه رفتن ها... از فروشنده ها... حتی از محیط آکادمیک خودمان... از اساتید محترم... از هم کلاسی ها... از محل ِ کار... از...از...از... و بعد خوب است بنشینی و فیلم را تماشا کنی... نگاه کن، ببین کجای این فیلم، کجای این لحظات این "زن" را "انسان" انگار کرده اند؟ در کدام لحظه؟ او همیشه یک زن است، همیشه یک دختر... تحقیر...تحقیر... او را فقط می خواهند به خاطر جنسیت اش...

وقتی هنوز هم در این خیابان ها، در این پیاده رو ها ساده از کنارت رد نمی شوند، وقتی هنوز هم نمی توانی با خیال آسوده راهت را بگیری و بروی، وقتی هنوز هم حرف های فلان آقای دکتر، استاد تحصیل کرده ی مملکت بوی تفکر هشت هزار سال قبل را می دهد، وقتی تو اینهمه مدارا می کنی و باز تحقیر شخصیت می شوی چه باید کرد؟ چه باید کرد؟ چه باید کرد؟ چه باید کرد؟

من یک انسانم... یا بهتر است بگویم من هم یک انسانم... باور کنید آقایان...

این تفکرات مریض آنقدر همه گیر شده که وقتی حرف می زنی، شکوه ای می کنی، اعتراضی و یا فریادی می کنی هزار انگ و لقب پاسخ ِ توست... به تو که "زن" ی و باید ساکت باشی.

تا می آیی چشمانت را باز کنی و ببینی، باید خاموش شوی، چون تو "زن" ی !

من هم یک انسانم آقایان...... باور کنید...

وقتی با شکیبایی ِ تمام محدودیت های بی مورد ِ تحمیل شده را می پذیری به خاطر اینکه بیش از این آزارت ندهند، دیگر جایی برای تحمل اینهمه حقارت نمی ماند.

در دوستی ها، در همین وبلاگ نوشتن ها و وبلاگ خواندن ها، حتی برای بعضی زنان ِ بدبخت در خانه هایشان هم، این همیشه "زن" بودن و "دختر" بودن، این همیشه "ابزار" بودن غیر قابل تحمل است.

همین هاست که از خودم بیزارم می کنند. همین هاست که بد بینم می کنند. همین هاست که بغض می شوند.

تلویزون خودمان و آنها، مجله ها، ژورنال ها، بروشورها، تبلیغات، عکس ها، پوسترها... حتی همین عروسک های غرفه های محل دائمی نمایشگاه های بین المللی تهران.............. زن فقط در حد یک ابزار...

زن هم یک انسان است آقایان... حق دارد انتظار برخورد و رابطه ای انسانی داشته باشد... زن هم شخصیت دارد آقایان... حق دارد دفاع کند...

زن هم غرور دارد آقایان... حق دارد...

زن هم یک انسان آفریده شده، به خاطر خودش... حوا را آفریدند نه فقط به خاطر ِ آدم...

همین هاست  که مرا لحظه به لحظه تلخ تر می کند. منی را که با تمام وجود به زن بودنم، به جنسیت ام، می بالم و حرمت اش را محترم می شمارم. توقع بی جاییست اگر خواهش می کنم حرمت ِ یک انسان را فقط در حد همان "انسان" بودنش نگاه دارید؟

من خسته ام. من آزرده ام. من از سنگینی ِ این نگاه ها، من از این نگاه هایی که می کاوند و جستجو می کنند، من از این حرف ها، من از این تفکرات، من از این دل هایی که دیگر زحمتی برای خویشتن داری متحمل نمی شوند، خسته ام.

من خسته ام...

من هم یک انسانم آقایان... انسان بودن ِ زنان امروز حتی در همان حد ِ "زن" بودنشان هم محترم شمرده نمی شود. حتی این دو را در یک سطح نیز قبول نمی کنند... واقعا گاهی فکر می کنم تفکرات همان تفکرات پستویی گذشته هاست، فقط رنگ و لعابی امروزی و روشنفکرانه و مدرن گرفته، به دروغ، به غلط، به کذب...

من می خواهم تمام این حقارت را بالا بیاورم...

جرم ِ ما زن بودن است...

جرم ما سوختن در آتشی ست که همه را با هم می سوزاند... تر و خشک...

می دانم، می دانم، می دانم خودمان هم مقصریم... این مشکلات فقط یکطرفه ایجاد نشده... می دانم... اما این آتش...

من هم یک انسانم آقایان... همان طور که شما هستید... یک انسان...

 

 

 

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۳ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
قالب وبلاگ