A Valediction: forbidding Mourning
(1) Dull sublunary lovers' love
(whose soul is sense) cannot admit
Absence, because it doth remove
Those things which elemented it
(2)But we by a love so much refined
that our selves know not what it is
Inter-assured of mind
Care less, eyes, lips, and hands to miss
(3)Our two souls therefore, which are one
though I must go, endure not yet
A breach, but an expansion
Like gold to airy thinness beat
(4)If they be two, they are two so
As stiff twin compasses are two
Thy soul, the fixed foot, makes no show
To move, but doth, if th' other do
(5)And though it in the center sit
Yet when the other far doth roam
It leans and hearkens after it
And grows erect, as that comes home
(6)Such wilt thou be to me, who must
Like th' other foot, obliquely run
Thy firmness makes my circle just
And makes me end where I begun
سلام،
حال شما؟
من که دير به دير که آپديت می کنم، وقت و بی و وقت می يام و می رم... کارم حساب کتاب نداره... بی خبر هم که می ذارم می رم و به وبلاگ شما که سر نمی زنم هيچ! حداقل به وبلاگ خودم هم سر نمی زنم که!!! تازه، يه دفعه می يام و کم کاری هم می کنم و ....
حالا چرا اينقدر منو می زنيد؟ چيکار کنم خب؟ بابا زن و زندگی و عيال واریِ ديگه!!!
اينبار یه شعر از John Donne براتون می نويسم. هيچ توضيحی نمی دم که چرا يا اينکه حتما بخونيد قشنگه... .
راستی به خاطر اينکه اصل شعر طولانی تر از اين بود که همش رو يکجا اينجا بنويسم، هر چند بی ميل، اما به اجبار سه پاراگراف اول رو اينجا نياوردم ،فقط يه توضيح مختصر فارسی می نويسم .
شعر گفتگوی بین يه lover و beloved ای هست که در اون ، lover قراره برای يه مدتی از معشوقه اش دور باشه، حالا می خواد خداحافظی کنه ولی می گه که خداحافظی ما باید بدون غم و گریه زاری باشه، می گه که ديدی آدمای خوب و بزرگ در لحظات آخر چطور راحت دل از اين دنيا می کنند و روح شون سبک از جسم شون جدا می شه، من و تو هم بايد اينجوری از هم خداحافظی کنيم. بعد اصلا فراتر از اين، می گه که اصلا هيچ اشکی نبايد بريزی، هيچ آهی نبايد بکشی چون ممکنه اين مردم ماجرای عشق بين من و تو رو بفهمند و عشق ما اونقدر پاک و مقدس هست که اگه اين مردم ازش باخبر بشن مثل اين می مونه که به حريم عشق من و تو بی حرمتی بشه! پس می گه make no noise .
پاراگراف اول( در واقع می شه پاراگراف چهارم) می گه که عشق من و تو مثل عشق بقيه نيست که! رابطه ی عشقی که بين بقيه ی آدماست چون زير ماه و روی اين زمين اتفاق افتاده( طبق اعتقادات قديم، هر چيزی که زير ماه قرار داشت فانی، تغيير پذير و مادی بود) پس تمام خصوصيات مادی و زمينی رو هم داره. می گه که روح اين عشق ها sense هستش،و به همين خاطر هم اين عشق ها تحمل دوری و جدايی رو ندارند چون در واقع وقت جدايی انگار روح اين عشق که ماده و فيزيک هست ازش گرفته می شه،(sensual love ) پس خداحافظی و جدايی در مورد اين عشق ها يعنی...!
در ادامه و در پاراگراف دوم گفته که ولی عشق من و تو اونقدر refined هست که حتی خودِ من و تو هم نمی دونيم که چی شده! اون عشق ها فيزيکی بودن و جسمانی، عشق ما ولی از طريق mind تضمين شده ( که خود ِ mind اشاره داره به چيزی فرا زمينی و تغيير ناپذير )
پس در عشق ما، دوری، يعنی نبود ِ eyes, lips and hands اونقدر ها هم مهم نيست. چون که عشق من و تو که بر اساس اينا نيست که!
(پاراگراف سوم) پس روح من و روح تو، در واقع يکی هستند، وقتی که من دارم می رم و دور می شم از تو، هيچ جدايی و انقطاعی بين ما بوجود نمی ياد، بلکه وضعيت من و تو دقيقا مثل يه قطعه طلاست که هر چی بزنی روش نمی شکنه بلکه فقط پهن و پهن تر می شه و تبديل می شه به يه ورق نازک طلا، اما هيچ وقت نمی شکنه!
( و چهارم ، پنجم و ششم ) و اما اگه حتی ما دو روح باشيم، مثل دو پای پرگار هستيم. تو، همون پای ثابت ِ پرگاری، که در مرکز ِ عشق ِ ما ثابت ايستادی، و من اون يکی پای متحرک پرگار هستم. خاصيتی که پرگار داره اينه که هر دو پاش با هم حرکت می کنند، با هم خم و راست می شن،... حالا که من می خوام خداحافظی کنم و برای يه مدتی دور باشم از تو، اگر تو ثابت و محکم ايستاده باشی در مرکز، با رفتن و حرکت من، دايره ی عشق ما به درستی و کمال رسم می شه و من هم در آخر به همون نقطه ی شروع حرکت ام، يعنی پيش تو، باز خواهم گشت!
بدرود ! اما تو گريه نکن...
