سلبی ناز

سلام!
حال شما؟ دلم برای همه تون تنگ شده... ممنونم که لطف می کنين و در اين کلبه ی کوچيک رو می زنين... اميدوارم زودتر باز برگردم و جبران کنم.
راستی، نماز و روزه تون قبول ... اگه يادتون باشه و قابل باشم منم دعا کنين... .


دلم لک زده برای گريه های سه سالگی! اشک هايی درشت... فريادهايی عميق و بلند... با تمام انرژی... و قيافه ی معصوم من... گريه ای قشنگ و پيوسته تا اينکه آنچه را که خواسته بودم به دستم بدهند...آآآی کجايی گريه های سه سالگی... و خستگی بعد از گريه ها هم قشنگ بود... خسته از اشک ريختن و فرياد زدن، تو بغل مامان می خوابيدم و هميشه اون چيزی که محکم تو دستم گرفته بودم اش از انگشتای کوچيکم جدا می شد و می افتاد... به همين سادگی... کاش الان هم می تونستم و اجازه داشتم يکی از اون گريه ها رو اشک بريزم! و چيزی رو که می خوام بيان بدن به دستم... نمی شه ولی!!
ياد "لافکاديو" افتادم. لافکاديو ی "شل سيلور استاين". لافکاديو هم روش خوبی داشت، اون غُـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرررر يه چيزی تو مايه های گريه های سه سالگی بود!

آهاااااای،

غُــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــررررررر !!!!!!!!

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٢ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
قالب وبلاگ