سلبی ناز

سلام،
حال شما؟ خيلی وقته ازتون بيخبرم... تازه چه خبر؟ دلم لک زده برای يه وبلاگ گردی حسابی در وبلاگستان پرشين بلاگ تاااااااا دم صبح!!!!

وقتی تمام ديوارها پنجرهای می شوند رو به تو،
وقتی به اندازه ی تمام خشکسالی ام باران می شوی برای من،
وقت...تمام تنگ دستی اين مردمان را در خوب بودن، به بزرگی سخاوت تو می بخشم،
وق...تمام من بهانه می شود، بهانه ای بزرگ و دلتنگ برای تو،
و... تمام حجم يخ زده ی من هوای جوانه زدن را می کند در بهار تو،
...
فکر می کنم که،

                   من چه اسيرم!


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٢ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()

تسبيحي كه پاره مي شود دانه هاي ريز و سبزاش از لاي انگشتانم مي ريزند به روي پاهايم

دانه هايي كه ديگر سبك و ريز نيستند پاهايم زخمي مي شوند تق تق تق زمين هم درد

دارد آسماني كه سقوط مي كند و من با دستهايم سقف اش را نگه داشته ام ! چه سنگين

است دستانم زخمي مي شوند رهايش مي كنم آسمان افتاد و من ستاره ها را جمع مي

كنم همه مردند ستاره ها را نمي گويم سرم گيج مي رود

و آخر قصه ي من، مني كه مي افتد !!!

پ.ن. شايد برای يه مدتی نتونم به کلبه های قشنگتون سر بزنم. سعی می کنم سلبيناز رو بنويسم، پس اين غيبت کوتاه رو به من ببخشيد.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٢ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()

تابستان است و شهريور. درختان اينجا آرام ايستاده اند، و برگ ها و ساقه هايشان خسته و تب زده از درد به بار نشستن به من نگاه مي كنند.

من نيز خسته و تب زده ام، اما نه از به بار نشستن

و گاهي سيب هاي رسيده ي احساسم را گاز مي زنم، نمي داني چه سيب هاي شده اند! سرخ شيرين و تو از همين سيب ها گاز زدي سرخ شيرين كه حجمي از آتش بودند

و يادت مي آيد نسوختي! احساسم را بالا آوردي و گفتي طعم گس مي دهد! گفتي كال است

 

نوشته شده در تاريخ جمعه ٤ مهر ۱۳۸٢ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
قالب وبلاگ