باز هم دلم گرفته، مى دانى كه. باز هم بهانه اى ساده و دل نازك من! مى دانى كه! و خرده نگير
…شكايت نكن… تقصير من نيست، بزرگى و در دلم جا نمى گيرى… و چند روزى است كه…كه… . دستانم خسته از سنگينى حجم بزرگ سنگى كه برداشتم… و جراتى كه نيست تا تو را بشكنم، تا كوچك شوى… نمى شود، نمى توانم، ترديدى كشنده كه بندازم… كه نندازم…كه بندازم… كه نندازم…
كه بندازم… كه نندازم…
كه بندازم… كه نند…
نوشته شده در تاريخ شنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٢ توسط سلبی ناز
| سرنوشت من و تو سرودن است ()
بيا نزديكتر ، نه نه، نزديكتر . آنقدر نزديك كه هيچ چيز بين من و تو نباشد، حتي هيچ ذره اي! مي خواهم اكسيژن بودنِ تو را ، وجود تو را، تن تو را ببلعم . مي داني چندين فصل است ريه هايم بيمار اين اكسيژن كاذب و آلوده ي بي تو بودن است؟ مي داني چندين فصل؟ سرفه هايم را مي شنوي؟ و مرهم ريه هاي بيمار و چرك كرده ي من اكسيژن توست. بيا نزديكتر ، مي خواهم نفس بكشم، عميق عميق… و تو در من مي دوي ، عميق عميق… و جزء جزء وجودم از تو سيراب مي شود… اما بازدمي نيست!! تمام تو را در خود ذوب مي كنم، حريصانه ! بازدم را فراموش كن!!
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٢ توسط سلبی ناز
| سرنوشت من و تو سرودن است ()
امروز برگى ديگر متولد شد، و من هنوز درد مى كشم، درد جوانه زدن، متولد شدن.
ديگر براى خود درختى تنومند شده… نهال كوچك ات را مى گويم… در باغچه ى دلم.
بهار نزديك است و تو هر روز… بهتر است بگويم " من" هر روز جوانه مى زنم، هر چند درد مى كشم اما شيرين است، مثل خواب! و من تولد تك تك جوانه ها را جشن مى گيرم، به ميهمانى ما بيا ، آفتاب هست، آسمان هست، باران هست، آب هست… تو هم بيا، گاهى غزل هم مى خوانيم، بى وزن، بى قافيه، بدون بيت، بدون مصراع…
راستى ريشه هايت چه عميق به تمام گوشه هاى باغچه ى دلم سرك مى كشند… و تمام "غنى بودن" خاك ام را مى مكند، ولى خوب است… شكايتى ندارم… تمام هستى ام، داشتنى هايم، غنى بودن ام، همه از آن توست…
ديگر براى خود درختى تنومند شده… نهال كوچك ات را مى گويم… در باغچه ى دلم.
بهار نزديك است و تو هر روز… بهتر است بگويم " من" هر روز جوانه مى زنم، هر چند درد مى كشم اما شيرين است، مثل خواب! و من تولد تك تك جوانه ها را جشن مى گيرم، به ميهمانى ما بيا ، آفتاب هست، آسمان هست، باران هست، آب هست… تو هم بيا، گاهى غزل هم مى خوانيم، بى وزن، بى قافيه، بدون بيت، بدون مصراع…
راستى ريشه هايت چه عميق به تمام گوشه هاى باغچه ى دلم سرك مى كشند… و تمام "غنى بودن" خاك ام را مى مكند، ولى خوب است… شكايتى ندارم… تمام هستى ام، داشتنى هايم، غنى بودن ام، همه از آن توست…
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٩ تیر ۱۳۸٢ توسط سلبی ناز
| سرنوشت من و تو سرودن است ()