سلبی ناز
ببين حتی کفش هايم را نيز در آورده ام . خاک دل تو مقدس تر از آن است که من با کفش هايم بر آن پا بگذارم. پا برهنه می آيم . هر چند گاهی خارهای کوچک و بزرگ کوير ات زخمی ام می کنند ، ولی باز می آيم . زخم های تو انگار آرامم می کنند . و مرا ببخش اگر گاهی آهسته قدم بر می دارم ، اگر گاهی سراسيمه می دوم و اگر گاهی خسته توقف می کنم . و باز مرا ببخش اگر گاهی بی پروا به دنبال چاه آبی که نمی يابم کوير خشک ات را بی رحم خطاب می کنم . ديگر تحمل تشنگی را ندارم ، چرا نمی باری ؟


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٢ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
يادت می آيد روزهای اول فقط با چشمانمان حرف می زديم ! فقط با چشمانمان ! و چه خوب همديگر را می شنيديم . تو مرا می فهميدی ، من تو را !
يادت هست که ؟!
و چشمانمان پاکتر و معصوم تر از آن بودند که ما را دچار سوء تفاهم کنند .
و چشمانمان پاکتر و معصوم تر از آن بودند که تلخ يا نيش دار حرف بزنند .
و چشمانمان پاکتر و معصوم تر از آن بودند که بی پروا فرياد بزنند .
و چشمانمان...
ولی چه زود به واژه ها پناه آورديم . چه زود الفبای چشمانمان فراموشمان شد . چه زود من تو را ، و تو مرا ديگر نشنيديم ، نفهميديم .
و زبان ما را دچار سوء تفاهم کرد . و نيشتر زبان بی رحم تر از آن بود که دل را بی هوا زخم نکند !
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٢ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
ديروز بود .
گفتم : دزدان دريايی ... عروس های دريا ... من نگرانم .
گفتی : مهم نيست ، بگذار ببرند ، مهم خود درياست . دريا را که نمی توانند صيد کنند ، می توانند ؟
نيستی بگويمت امروز دزدان آنقدر گستاخ شده اند که تور تور دريا را غارت می کنند ، دريا را !!!


يه چند وقتيه که نوشته هام اون حال و هوای هميشگی رو ندارن... اميدوارم اين حالت زودتر بگذره و بره .

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٢ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
قالب وبلاگ