سلبی ناز
دلم مي خواست با تو بيايم . اما نشد . دروغ گفتم كه اينجا را بيشتر دوست مي دارم . دروغ بود ! و تو، مثل هميشه ساده باور كردي ! حقيقت اينست كه آنقدر عميق در خاك بي حاصل اين سرزمين ريشه دوانده ام كه ديگر ...
و تو رفتي!!!

نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٢ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
چرا سنگ می اندازی؟ مگر صدای مرگ شيشه های دلم را نمی شنوی ؟ و عجيب است که ساده روی تکه هايی که شکستی راه می روی ، می دوی ، می نشينی و دست می گذاری اما زخمی نمی شوی!!!
نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٢ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
مي خواهم به انتها برسم , به انتهاي زمين ات , آنجا كه آغاز آسمان توست.
و دوست دارم تا زمين ام را به آغاز آسمان دلت گره بزنم.
ديگر هيچ مرزي نيست ,
اينجا آسمان مطلق است ,
و آبي من و تو .
نوشته شده در تاريخ جمعه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٢ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
قالب وبلاگ