سلبی ناز

 

تمام شد. ديگر نخواهم نوشت.

نمی دانم تا کی... شايد برگردم، شايد هم می روم برای هميشه....

سلبيناز را ببخشيد اگر اذيتتون کرد... و برايش دعا کنين اگر که....

و برای من که... ولی برای شما، عيد مبارک باشه.

نوشته شده در تاريخ شنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٢ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
تو...تو...تو...!

سلام،

می خواستم يه چيزی بگم... ولی حالا متن رو بخونين تا بعد...

 

ديشب دوباره تكرار شد مثل هميشه مثل هميشه مثل هميشه

ديشب دوباره تا لبه ي پرتگاه رفتم بالاي صخره ها

ايستادم   هما ن جا كه  انتهاي هر چه زمين است همان آخرين نقطه هواي پرتگاه مثل هميشه  سرد بود آسمان عصباني بود باد مرا سيلي مي زد من ايستاده بودم بالاي صخره ها روي آخرين نقطه مثل هميشه مثل هميشه مثل هميشه رفته بودم تا

 

دوباره تو آمدي صداي تو پيچيد باد پر از عطر تو شد تمام تو دوباره تمام مرا پر كرد مثل هميشه مثل

هميشه مثل هميشه لبه ي پرتگاه رفته بودم تا.

 

دوباره نتوانستم دوباره نگذاشتي من اگر حتي از هر چه كه روي اين زمين است رها شوم ‍، از تو نمي توانم از تو رها شدني وجود ندارد! مي آيي كنارم مي ايستي سكوت مي كني و من ، پاهايم مي لرزند

 

و آرام از لبه دور مي شوم باز مي گردم

 

اي يكتا ترين، بزرگترين، محكم ترين دليل من

 

ديشب دوباره تكرار شد مثل  هميشه مثل هميشه مثل هميشه

دوباره نگذاشتي!!!

 

 

 

خب حالا می گم... همون اول نگفتم چون دادن هر گونه background به خواننده تاثير واقعی نوشته رو بدون شک از بين می بره و خرابش می کنه... بهر حال بايد اينو بگم که اين متن برای خودم خيلی خاص ِ ! اصلا فرق داره با بقيه! چيزی لابه لای اين خط ها هست که من خيلی بهش می بالم...

راستی عجب بوی بهاری...!  

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٢ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()

سلام...

تولدت مبارک!!!!!!!!!!!!     

من يک ساله شدم! امروز دقيقا شد يک سال! باورم نمی شه! ۱۴ اسفند پارسال... اولين پيامی

که نوشتم و فرستادم... شماهايی که کم کم اومدين به اين کلبه ی کوچک... يک سال... يک

سال... الان ديگه اون قدر به اين صفحه دلبستگی دارم که امروز برام شيرين و با شکوه باشه...

ولی در هر صورت اين يکساله شدن رو هيچ جوری نمی تونم هضم کنم! جا نمی گيره!

خوشحالم، از اينکه ۱۴ اسفند پارسال شروع کردم به نوشتن در اين صفحه... از اينکه ادامه دادم...

از اينکه می خواهم باز هم بنويسم! خوشحالم از اينکه با تک تک شما آشنا شدم... ممنونم که

همراهم بودين... در کنارم بودين...  با دوستی ها و مهربونی هاتون زندگی کردم... از حرفهاتون ياد

گرفتم... نمی دونم ديگه چی بگم...

فقط اينکه،

                                          متشکرم ،

                                                   دوستتون دارم،

                                                            دوست داشتنی هستين!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٢ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()

 

         

 

” رو اخترک تو که به آن کوچکی است همين قدر که چند قدمی صندليت را جلو بکشی می توانی هر قدر دلت خواست غروب را تماشا کنی.

- يک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!

و کمی بعد گفتی :

- خودت که می دانی... وقتی آدم خيلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت می برد.

-پس خدا می داند آن روز چهل و سه غروبه چه قدر دلت گرفته بود. “ 

 

داشتم فکر می کردم... که ... شازده کوچولو چقدر کم دلش گرفته بود  که به چهل و سه بار تماشای غروب رضايت داده بود !

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه ٢ اسفند ۱۳۸٢ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
قالب وبلاگ