… و ديگر هيچ … چه خــــوب !سلام...
چه خوب، كه من از تمام انگشتان اين دنيا فقط همين دو دستِ كودكانه را دارم! و روزي اين انگشتان را به گناه خالي بودن از حجم ِ تو آتش خواهم زد
چه خوب ، كه من از تمام قدم هاي اين دنيا فقط همين دو پا را دارم ! و روزي زانوانم را خواهم شكست تا به اشتباه دوباره راه به جاده هاي تو نبرند
… و ديگر هيچ … چه خـــوب !چه خوب ، كه من از تمام وسعتِ عشق هاي اين زمين ، فقط يك ” دل “ را دارم ! اما هر روز، هر لحظه، هر كوچكترين واحدِ زماني، هزار هزار بار خواهم سوخت، خواهم شكست، و افسوس كه پاياني بر اين رنج نخــــــــواهد بود!
… چه خـــوب! 
سلام،
امتحانا تموم شد. من برگشتم.
بغض ِ غصه هايم گلويم را می فشارد...سخت تر... هر لحظه... تنگ تر... .
اين روزها بيش از پيش تو را بو می کشم، و ياد تو را همراه اين ذره های سربی اکسيژن تنفس می کنم، ولی افسوس که اين روزها حتی ياد تو هم اين حنجره ی سوخته و زخمی را می سوزاند...
تمام واژه هايم هم در عبور از اين حنجره ی سوخته می شکنند...می سوزند...
تمام مرا شـ...کــ...ســ...تــ...ی...