سلبی ناز
سلام،
چرا تيشه به ريشه ام نمی زنی؟ چرا هر بار تيشه ات بر ساقه هايم فرود می آيد؟ چرا؟ و من دوباره سبز می شوم، و هر بار دوباره جوانه می زنم، و باز تو می آيی با تيشه ات،... و مرا غارت می کنی، سبزی ام را، جوانه هايم را، همه را، همه را با ولع غارت می کنی... و من هر بار آرزو می کنم تيشه ات بر ريشه هايم فرود می آمد.
نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٩ فروردین ۱۳۸٢ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
سلام،
داشتم فكر مي كردم باغچه ي حياط را گل بكارم و به برج همسايه بگويم گاهي قامت اش را خم كند و كمي آفتاب به باغچه ام ببخشد. داشتم فكر مي كردم به گل فروشي سر خيابان بگويم برايم شمعداني بياورد. و بايد بگويم نوع شمعداني اش "خاص" باشد، چون من صبح زود به او صبحانه خواهم داد و سر كار خواهم رفت و شب دير خواهم رسيد و فرصتي براي حرف زدن با او نخواهم داشت. بله، حتمن بايد "خاص" باشد، چون من فقط جمعه ها را وقت خواهم داشت لحظاتي با او باشم.
داشتم فكر مي كردم شمعداني اش حتمن حتمن بايد "خاص" باشد و خاك زيادي نخواهد چون باغچه ي ما كوچك است، بايد جا براي پارك ماشين همسايه ي بالايي باشد. بله، حتمن بايد "خاص" باشد چون همسايه ي پاييني هميشه صبح ها با عجله حياط را مي دود تا دير نكند و عادت ندارد زير پايش را نگاه كند و ممكن است پا روي گل ها بگذارد...
بايد "خاص" باشد، "خاص".
اما اگر "خاص" باشد كه، ديگر "شمعداني" نيست... پس...
نوشته شده در تاريخ شنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٢ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
امروز پدر درخت پير مو باغچه را قطع كرد و شاخه هايش را كه ديوار را تنگ در آغوش گرفته بودند را از ديوار جدا كرد
پرسيدم چرا؟
گفت:خيلي پير شده ديگه...
-ولي...
ومن گريستم....
وآجرها شرمسار از عرياني خويش گريستند.
و بچه هاي كوچه دلتنگ انگورهاي تابستان گريستند.
باغچه دلتنگ از عمر خويش گريست.
وشاخه ها....
نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٥ فروردین ۱۳۸٢ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
سلام،
بيا پرواز را افسانه نكنيم , كودكان فردا افسانه ها را باور نخواهند كرد. پرواز حقيقت است, بيا آسماني براي اين حقيقت , آبي كنيم. فصل هاست كه با لالايي نبض خسته ي اين زمين به خواب رفته ايم,بيا پر بزن, نبض آسمان را تجربه كنيم. اگر بالهايمان جرات پر زدن ندارند, بيا برج ها را بهانه نكنيم .
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٢ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
سلام،
سال نو مبارک.
يه مدت نبودم،... مسافرت... الان خوشحالم که برگشتم.
نوشته شده در تاريخ شنبه ٩ فروردین ۱۳۸٢ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
قالب وبلاگ