سلبی ناز
سلام،
امروز آسمان دلم گرفته است ، و من انديشيدم كه ديگر بغض هايم
ر ا نخواهم باريد . چرا كه به جاي شمعد اني ، كاكتوس هاي اين زمين
زياد و زيادتر مي شوند.
امروز فهميدم كه دستان كودكي هايم ر ا بيشتر دوست دارم، حتي اگر
سهم من ا ز باران ، زمين و آسمان به اندازه ي دستان كودكي هايم
باشد .
امروز فكر كردم كه ديگر حتي به آبي ترين آسمان ها هم دل نبندم ،
وقتي آبي ترين آسمان ها هم تو ر ا مي شكنند .
امروز بوي باران مي آيد ، ا ز سرزمين هاي دور … و من تبدار فرياد
زدم چرا براي دل ترك خورده ي من نمي باري ؟
و تو گفتي : هيچ بذري در كوير تو براي شكفتن با بغضهاي
من وجود ندارد…
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸۱ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
سلام،
کاش بودی و با چکش دلت به بغض های سنگی ام می زدی...تق تق تق...نه، دنگ دنگ دنگ... تا جايی که سنگ بغض هايم آب می شدند... و اشک...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۱ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
سلام،
خيلی دردناکه که کسی يه « قارچ » به تمام معنی باشه ولی خودشو مثل يه « گل » زيبا کنه و تو اينو ندونی که اين يه « گل » نيست بلکه يه « قارچه » !!! و اينو ندونی و باهاش مثل يه «گل» رفتار کنی... در صورتی که اون فقط يه «قارچه» !!! تو، عمر ات رو می ذاری پای «قارچي» که فکر می کنی يه «گل» . و وقتی به عمق اون به ظاهر « گل » می رسی و می فهمی که اون «قارچی » بيش نبوده... از تمام «گل» ها وحشت می کنی... می ترسی که بوشون کنی...می ترسی گلبرگهاشون رو لمس کنی... حتی وحشت ات می گيره که نگاهشون کنی...و دردناکتر اينکه شک می کنی نکنه اصلا تمام «گل» ها «قارچ» باشند؟؟!!!
کاش اونقدر بزرگ باشم که هميشه بفهمم کدوم يه « قارچه» ، کدوم يه « گل» و کدوم يه «گل نما».... و باز کاش اونقدر توانايی داشته باشم که بتونم به يه «قارچ» کمک کنم تا تبديل به يه «گل» بشه... .
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۱ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
سلام،
چه كودكانه دلم از چنارهاي كوچه هاي كودكي هايم پر از غصه مي شد, و چه كودكانه فكر مي كردم كه چنارهاي دو طرف كوچه مان دور از هم چقدر دلتنگ اند, و نمي ديدم فرداي زيباي چنارهاي كوچه را.
و امروز كودكانه به اين فرداي زيبا غبطه مي خورم- چه سرنوشت زيبايي- چنارهاي دور از يكديگر ديروز, امروز همديگر را در قلب آسمان كوچه مان در آغوش گرفته اند و چه نزديك اند به يكديگر, و برگ برگ بوسه مي زنند تا شايد زخم هاي عميق تمام اين سال هاي دوري را التيام بخشند .
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۱ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
سلام،
چرا گاهی اشتباه می ريم؟ چرا؟ چرا گاهی بايد روزها، هفته ها، ماه ها و حتی شايد سال ها تاوان يک « اشتباه » رو پس بديم... چرا؟
چقدر سخته که آدم هميشه ی هميشه حواسش جمع باشه...
نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۱ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
سلام،

بدون شرح...

نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸۱ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
سلام،
اين شعر زيبا از آقای مهدی فرجی ، شاعر معاصر، چون کمی طولانی بود من نتونستم شعر رو به طور کامل اينجا بگذارم... دوستانی که تمايل دارند اين مثنوی رو به طور کامل بخونند برای من پيام بذارن و من با کمال ميل، مثنوی رو براشون ميل( mail) می زنم.



پدرم گوش كن بهانه مگير و غرور مرا نشانه مگير
از دلم با تو حرف ها دارم حرف از روح كربلا دارم
پدرم حرف نسل ما چيزيست كه شبيه شعار نسل تو نيست
كربلا از نگاه ما شور است نور در نور , نور در نور است
پدرم فكرتان بلند نبود كربلاتان جوان پسند نبود
همه ي كربلا كه ماتم نيست قصه و غصه ي دمادم نيست
اين فقط نيم خالي آن است قصه هاي خيالي آن است
كربلا, كربلاي ما چيزيست كه تمام شنيده هاي تو نيست
كربلا حرف ديگري دارد به وصال خدا دري دارد
حرف امروز حرف ديروز است خون به شمشير ظلم پيروز است
پس چرا غم سوار فكر شماست؟ " كشته شد وا حسين " ذكر شماست؟
زنده و جاودانه شد به خدا مرگ او يك بهانه شد به خدا
كربلا را چقدر بد گفتيد و چقدر حرف مستند گفتيد
پس چه شد آفتاب پيروزي پس چه شد آفتاب پيروزي
كه اگر كشته شد حسين (ع) چه باك؟ خون براي اداي دين چه باك؟
فكر كن كربلا چرا زيباست: پرچم دين هنوز پا برجاست
چه كسي اين را فهميد: "... آي شمشيرها فرود آييد..."
او خودش خواست يك "صدا" بشود كه براي خدا فدا بشود
گفت آن مظهر شكيبايي: كه "نديدم به غير زيبايي- "
پس تو و من چرا نمي بينيم ديدني هايش را نمي بينيم
روضه خوب است اشك مي آرد بوي سقا و مشك مي آرد
تو كفايت ولي به اين كردي شد به اصل پيام بر گردي؟
***
نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸۱ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
سلام،

« می دانم تو آنقدر بزرگی که حتی سقف آسمان برايت کوتاه است و زمين برای تو تنگ.
می دانم، من آنقدر کوچکم که سقف خانه مان برايم بلند است و زمين برايم فراخ و گسترده.
می دانم، که هوای اينجا برای تو خفه است،
و می دانم که من اکسيژن فراموشی را می بلعم و سير نمی شوم.
می دانم،... و شايد به خاطر تمام اينهاست که من هنوز تو را درک نکرده ام و از تو فرسنگ ها دور ام. »

نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸۱ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
سلام،

صدای تو می آيد که دستهايت را بالا می بری سمت آسمان و... بعد به سينه ات می زنی... پيراهنت بوی مشکی می دهد... و خيس اشکهايت است... چه ساده و زيبا با « او » نجوا می کنی...سبک می شوی و آسمان را پله پله بالا می روی...خوشا بحالت... کاش من هم می توانستم...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۱ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
سلام،
خوبيد؟
از يکشنبه بود که نبودم، چون دسترسی به اينترنت نداشتم. ولی الان خوشحالم که باز با شما هستم.
راستی قبل از هر چيز می خواستم بگم:

دوستان خوبم، roof_top , chakad , sara farzanesa , jerjis , تصوير رويا ، sfatemi2002 , nasrin , golsa , salisadegh
از همتون ممنونم، شما لطف داريد.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸۱ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
سلام
خوبيد؟
من الان کاشان هستم. ( کافی نت ).
فقط خواستم سلام کنم.
شاد باشيد.
نساء
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۱ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
سلام

خوبيد؟ اميدوارم.

او گفت : " بياييد تا نزديك لبه."
آنها گفتند : " ما مي ترسيم. "
او گفت : " بياييد تا نزديك لبه. "

آنها آمدند

او آنها را هل داد...

و آنها پرواز كردند.

< آپولينر >



بياييد همديگر رو "هل" بديم....
نوشته شده در تاريخ شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۱ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
سلام،

امروز بارون باريد... و من...جای شما خالی ... عالی بود.

يه چيزی می خواستم بگم، فکر کنم که حتمن(نه غلط ننوشتم) لازم که گفته بشه، اونم اينه که نوشته های من مخاطب ندارن، آ قا باور کنيد که اينا هيچ مخاطبی ندارن... قابل توجه نسرين عزيز که عمررررررررري ي ی ی ی يِ داره نوشته های منو مي خونه ولی هنوز هم گاهی از من می پرسه «تو اينا رو برا کی می نويسی ؟ »!!!!!! مثل اينکه متن های من يه جورايی غلط اندازن!! چون بعضي ها دچار سوء تفاهم شدن... به هر حال گفتم اينو اينجا تا ديگه مشکلی پيش نياد! pls باور بفرماييد، مرسی.


« و من يکبار خواستم پيش از بهار جوانه بزنم، سرد بود، برف می باريد، زمستان بود... و من هيچ درکی از سرمازدگی و انجماد نداشتم. هيچ درکی از بی رحمی و « نا جوانمردی سرما » نداشتم،... هيچ درکی... و جوانه زدم... و سرما و برف و يخبندان و انجماد و.... و بهار که بسيار دور بود، و آفتاب که گم شده بود.
من و تمام سبزيِ جوانه ام سرمازده شديم...»

نساء
نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸۱ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
سلام
حال شما؟ بال هاتون چطورن؟ خوبن؟ اميدوارم.
ممنون كه از همين ابتدا نسبت به بنده و وبلاگم لطف و محبت داريد... ممنون.
من كه خيلي از صحبت كردن با شما لذت مي برم... خوشحال مي شم اگه شما هم گاهي اينجا بهم سر بزنيد... تو آسمون كوچيك وبلاگم پرواز كنيد... و نور هاي رنگي از اينجا تموم اتاقهاي دلتون رو روشن كنه و ...

" تمام شهرهاي دلم را ريسه بسته ام. و صداي كوچه مي آيد كه سرود آمدنت را با كفش هايت هم خواني مي كند. و قلبم با ضربان روشن و خاموش شدن چراغ هاي رنگي تاپ و تاپ مي زند. و حلقه ي گلهاي مريم بي قرار شانه هاي تو اند.

بيا و من پيچكي خواهم شد و به ديوارهاي دلت خواهم پيچيد و بالا خواهم رفت."


نسا
5/ اسفند/ 81
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۱ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
به نام او...
سلام،

خيلی خوشحالم که اول من سلام می کنم!!! راستش الان اصلا نمی دونم چی بايد بنويسم!!!هميشه اولين قدم مشکل به نظر می رسه، داشتم فکر می کردم که چون اولين يادداشتی هست که براتون می نويسم خوبه که عکس يا يه شعر قشنگ براتون بذارم... بعد در ادامه اش باز فکر کردم که يه کار « غير کليشه ای » انجام بدم و نه براتون عکس بذارم و نه شعر بنويسم!!!

پس شما مجبوريد از همين اول بسم ... حرفای منو تحمل کنيد!! اما يه چيزايی که می خوام الان بگم... يکی اينکه اگر مي بينيد گرافيک وبلاگم خيلی قشنگ نيست و چيزايی که گذاشتم خيلی با هم تناسب ندارن به خاطر اينه که آماده سازی اين وبلاگ در يه زمان خيلی کوتاهی صورت گرفت، چونکه هم وقت من محدود بود و هم خواهرم سرش شلوغ بود. تا يادم نرفته همين جا ازش تشکر می کنم که همه ی کارای تهيه ی اين قالب رو انجام داده... بهر حال من سعی خواهم کرد به تدريج وبلاگم رو کاملتر و قشنگتر کنم.

ديگه اينکه...آها... قراره تو اين وبلاگ نوشته ها و يادداشت های خودم رو بذارم... و يا هر چيزی که زيبا باشه و بخوام شما هم در زيباييش سهيم باشيد.

فکر کنم ديگه بايد فعلن تمومش کنم!!! فقط اينکه امروز ۱۴ اسفند روز تولد وبلاگم شد!!! يادتون باشه بعدن بهم تبريک بگيد!

شاد باشيد...

نساء
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸۱ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
قالب وبلاگ