سلبی ناز

به نام حضرت مهربان ترینم...

من یکبار کسی را دیدم -با همین چشم های خودم دیدم- سپید جامه بود... نمی دانم بعد از آن مُردم یا زنده شدم... خدا داند...

این خانه دیگر به روز نخواهد شد. روح اینجا همواره با من است. اما تمام شد و من آسوده و سبکبال از اینجا می روم... بی آنکه تردید داشته باشم یا غصه دار بروم. اینجا را هنوز دوست دارم و آخرین نوشته ام عاشقانه ایست که جا می گذارم روی این دیوار، هر رهگذری که عبور می کند بخواندش، تا همیشه...

تو به وعده ات وفا می کنی... من ایمان دارم...

همین حوالی، چشم انتظارم، بی قرار و بی قرار.

...

یک روز زنگ تمام ساعت های دنیا با هم

به صدا در خواهند آمد و

آدم ها بیدار می شوند

حتی آدم هایی که چشم هایشان باز است

حتی آن ها که دارند راه می روند

حتی آن ها که سال هاست دیگر نفس نمی کشند

همه بیدار می شوند و

این عقربه های خسته

سرانجام می ایستند

 و

جهان در بی زمانی و خواب ثانیه ها آغاز خواهد شد

گوش کن،

من به همین وعده زنده ام

نفس می کشم

این لبخند ها

و

این اشک هایم را از سر می گذرانم

تا در آغاز جهان

به تو برسم

تا مرا با خود ببری

برویم

سپید جامه

و

رها.

.

.

.

و او که شاهد زندگی ماست...

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()

به نام حضرت مهربان ترینم...

 

می روم

               که سفید شوم،

روزی،

شاید

برگردم.

سفید که شد جامه ام، صدایم کن

من همین حوالی،

چشم انتظارم

بی قرار

و

بی قرار.

 

 

.

.

.

و او که شاهد زندگی ماست...

نوشته شده در تاريخ جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()

به نام حضرت مهربان ترینم...

"شاید که روزی عاقبت، آروم بگیرد در دلت..."

راستی، اگر دنبال این هستید از نوشته ی اینبار من چیزی سر در بیاورید، صمیمانه پیشنهاد می کنم ادامه ی نوشته ام را نخوانید. لطفا.

استادم می گوید طرح ِ درست صورت مساله مهمه. اونقدر که نیمی از جواب را در خود بهمراه می آورد... بعد از توضیحاتش باز ادامه می دهد که دقت کرده اید تا چه اندازه صورت مساله های زندگی تان را درست و با دقت مطرح می کنید...؟

حیرانی...

حیرانی ها هم حال و هوای متفاوتی از هم دارند. یک نوع شایع اش را می شود مدام تجربه کرد. سوال ها و دغدغه ها. ذهنی که شلوغ می شود و درگیر. صداهایی که می شنوی. نشانه ها و جستجو کردن ها. حیرانی همراه با خستگی. حیرانی همراه با کلافگی. حیرانی همراه با نا امیدی حتی. حیرانی همراه با بهت. با سکوت. با گفتگوهای تکنفره، دونفره... حتی چند نفره هم.

جور دیگری از حیرانی هم هست، وقتی سوال ها و دغدغه هایت را همچنان داری. سوال های بزرگ... (البته اگر توهمی بیش نباشد!!!) مساله ای که هست و بودن اش انگار شیرین ترین هستی ِ لحظه هایت می شود. نگاهش می کنی،

"همه تن چشم شدم..."

هم سکوت است و هم گفتگو... گفتگویی هیچ نفره! حیرانی همراه با بهت. در مِه. در انتظار، در چشمداشتی بی قرار و بی تاب برای شنیدن یک نجوا... یک نجوای بی صدا که به تو بگوید دارد حیرت ات را می بیند، همین. پاسخی نیست، سوال ِ تو پاسخی ندارد، تو هم در جستجوی پاسخ نبوده ای.فقط یک لحظه آرام تر لطفا، من می خواهم گوش به این نجوا بسپارم...

"دلتنگی رسیده تا سر حد ِ سرانگشتانم..."

کسی که بهترین ِ انسان های آفرینش بوده در شبی از بهترین اوقات زمین داشته با حضرت مهربان ترینم اینگونه گفتگو می کرده:

سَجَدَ لَکَ سَوَادِی‌ وَ خَیَإلی‌ وَ آمَنَ بِکَ فُؤَادِی

سراپای وجود و خیالم برای تو سجده می کند و قلبم به تو ایمان آورده است

إغْفِرْ لِی‌ ذَنْبِی‌ الْعَظِیمَ فَإنَّهُ لاَ یَغْفِرُ الذَّنْبَ الْعَظِیمَ إلاَّ الرَّبَّ الْعَظِیم‌

بیامرز گناهان بزرگم را زیرا گناه بزرگ را جز پروردگار بزرگ نمی آمرزد...

...

- کجایی؟

- هیچ جا.

من هنوز یادم هست.

...

ماه رمضان دارد می آید... تابستان هم تقریبا تمام شد. این روزهایی که عجیب غریب بودند هم.

شده یک روز ِ کامل را در بهت بگذرانی؟

زمان که نه، مکانی که در آن هستی را مرتب جستجو کنی، که آیا باید این جا می بودی امروز یا کمی آنطرف تر؟

تابستان هم تمام شد... سفر هایی که نرفتم... سفرهایی که شما رفتید...

داشتم می گفتم، ماه رمضان را دوست دارم...

می خواند "شیدا شدم، پیدا شدم، پیدای ناپیدا شدم..."

خیلی نمی فهمم این ها که می گوید یعنی چه.

.

.

و او که شاهد زندگی ماست...


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()

به نام حضرت مهربان ترینم... 

چقدر دوست ات دارم،

چقدر دلتنگ ات شده ام...

روزی یکی از نامه هایت آمد و برایم نوشته بودی باید یاد بگیرم مهمترین حرف هایم را همان ابتدای نامه ام بنویسم. یاد بگیرم حرف های مهم ام را بگویم، و البته چون مهم اند زودتر از باقی حرف ها بگویم شان... برایم همان ابتدای نامه نوشته بودی چقدر دوستم میداری و چقدر دلتنگم شده ای...

این نامه و این حرف ها برای ‌دوازده سال پیش است. من دخترکی بودم نازک و پر از احساس... داشتی کمکم می کردی بزرگ شوم... از همان روز بود که گاهی همان اول نامه ها برای دوستانم می نوشتم من بسیار دوست شان میدارم... گفته بودی حرف های مهم شاید به آخر ِ نامه و پای امضایمان نرسند...

تو راست گفته بودی... گاهی واقعا حرف های مهم به آخر نامه هایمان نمی رسند و ناگفته می مانند... ناگفته...

تو که یادت نیست... نامه هایت که می آمد، انگار واژه ها برایم آب می شدند، خنک،‌ گوارا، جاری... احساس مرا،‌ فکر مرا، جان ِ مرا سیراب می کردند... هی می خواندم ات... بارها و بارها...

من با تو شاعر شدم. این جمله را من و کلماتم،‌من و صدای من، من و شعرهای من، من و احساس من، من و سلبی ناز، من و نساء می فهمیم و بس.

چقدر برایم نوشتی و خواندی و سرودی تا بفهمم باید همان اندازه که سخت می شود پوسته ی تنم، نازک ترین احساساتم را هم داشته باشم. سخت، آن اندازه که باد و باران و طوفان و سرما را تاب بیاورم و بمانم، نازک آن اندازه که وقتی پروانه ای روی پوستم می نشیند، احساسش کنم.

استاد...

میدانی به چند نفر گفته ام تو استاد زندگی بوده ای برایم... به خودت هم گفته ام، گفته ای دلخوشی ات همین است...

دیروز وبلاگ نسیم را خواندم... بعد وبلاگ خودت را... شاید بعد از یکسال...

و لرزیدم، نگران شانه های شاعرت، گریستم... شرمسار از نبودنم، ندانستن ام، بی خبری ام...

برای کسی که رفته است... کسی که یار تو بوده، کسی که برایت عزیز بوده،... من رضا را تنها یکبار، چند دقیقه ای جلو ساختمان آفرینش های قدیم دیده بودم... تمام این ده سال دوستش داشتم،‌ چون تو دوستش میداشتی... چون تو را از ما نگرفت، چون تو شاعرتر شدی... به خاطر دخترک ات حتی...

حکایت عجیبی دارد این دنیا...

نگران ِ شانه های شاعرت هستم، اما می دانم بلند می شوی و باز پشت سرت پروانه ها به رقص در می آیند... دستان همیشه گرم ات را باز دراز می کنی و با ما سخن می گویی... می دانم.

فاصله ها اذیتم می کنند... همیشه گفته ای فاصله ها حقیرند، اینقدر پشت سر فاصله ها متوقف نشوم، ... دلم می خواست الان پیش ِ تو...

...

چنارهای شهرم را به تو سپرده بودم... این روزها تو را به چنارهای شهرم می سپارم...

مراقب خودت باش،

 

 

.

.

.

و او که شاهد زندگی ماست...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۸ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()

به نام حضرت مهربان ترینم... 

... وقتی کسی چیزی می گوید، حرفی میزند، پاسخی می دهد، پرسشی می پرسد، پشت ِ تمام ِ کلماتش کلی حرف ناگفته دارد. آدم ها کمتر به ناگفته ها اهمیت می دهند. دنبال تفسیر و تعبیر و ادراک ِ "آنچه گفته می شود" می روند. دقیقا اما وقتی کسی چیزی می گوید، چیزهایی هم هست که نمی گوید. ظرافت ماجرا هم همین جاست، این که چرا این را گفت و آن را نگفت. چرا جمله اش اینجا تمام شد و نه یکی دو واژه آنطرف تر. چرا دقیقا این کلمات، چرا بیشتر نگفت و تو را وادار می کند از او سوال کنی.

آنچه نمی گویی، آنچه که به زبان نمی آوری گاهی جمع می شوند توی چشمهایت و من با همین واژه هایت هم دچار سوءتفاهم و سوءتعبیر می شوم، چه برسد به شنیدن ِ ناگفته هایت. آنچه نمی گویی، جمع می شود توی دست هایت و گاهی می بینم راه که می روی به آجر ها، به برگ ها دست می کشی و می روی... حس می کنم داری با آن ها سخن می گویی. آنچه نمی گویی جمع می شود توی سکوت ات وقتی پشت پنجره به تماشا می ایستی.

مگر چقدر واژه می دانیم. لابد همانقدر که بیشتر، چیزهایی هستند که کلمه نمی شوند.

... فکر می کنم دارم مفاهیم را حس می کنم اما درکی از ماهیت حقیقی آن ها ندارم. فرق است میان آن که بشینی و ساعت ها برای کسی از حرارت و گرما و آتش و سوختن و گداختن بگویی با این که تکه ای آهن گداخته را بگذاری توی دستش و بگویی ببین من دارم از این سخن می گویم...

... به دور و برم نگاه می کنم،‌ انگار قرار است این آدم ها تا ابد زنده باشند و زندگی کنند. دلم می خواست بدانم صد سال، دویست سال، سیصد سال ِ بعد چگونه خواهد بود، زمانی که این روزگار ِ ما به تاریخی دور تبدیل می شود!

کسی آیا یادی از ما خواهد کرد؟...

.

.

.

و او که شاهد زندگی ماست...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()

به نام حضرت مهربان ترینم... 

دستم را می گذارم روی قلب این صفحه... برمی دارم و می گذارمش روی قلب خودم. نمی دانم خوب هست یا نیست این که این اندازه زنده است! این که نزدیک و نزدیک تر می شود به نبض زندگی ام. بزرگ می شود و عمر می کند، قد می کشد و عمیق تر ریشه می دواند.

خوب یا بد، شش سال تمام شد و وقتی می گویم تولد هفت سالگی وبلاگم، مکث می کنم و به این "هفت" خوب نگاه می کنم. به این که نمی شود نادیده بگیرمش، زیاد است و شاید انباشته.

من این جا را چه کنم که به اندازه ی یک عمر شش ساله برایم دوست و آشنا و ناآشنا و غریبه و حادثه آورد و گاهی نگاه داشت و گاهی رها کرد. چه کنم لحظه های تلخ و شیرین اش را...  نوشتن وبلاگم را می توانم یکی از نسنجیده ترین و خطرناک ترین و درعین حال ارزشمندترین اتفاقات عمرم نشانه گذاری کنم. خطرناک است وقتی بی واسطه سیلی از خوانندگان را به دنیای درون ام راه می دهم. به حرف هایی که گاهی تا آخرین لحظه در اینکه "بگویم یا نگویم" شان تردید دارم! به سادگی دست دراز می کنند و جایی در نزدیک ترین و عمیق ترین نقطه از نگاه و احساس ام می ایستند. منصف که نباشند از همانجا ... منصف اگر باشند، از همانجا...

در آستانه ی هفت سالگی... خوشحالم... با تمام این ها که گفتم، با تمام آن هایی که نمی توانم گفت، خوشحالم... چند روزی ست که با خودم اینجا خلوت کرده ام، با تمام آنچه که اینجا دارم نشسته ام و نگاه می کنم.  تنها، چه با آدم ها، چه بی آدم ها.

این بهار، این تولد پیش پای بهار،

و

.

.

.

و او که شاهد زندگی ماست...

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()

به نام حضرت مهربان ترینم... 


گریزی نیست، انگار نامرئی شده ای و با هر نفسم، لای ذرات هوا، در جانم رسوخ می کنی...

از هوای آلوده ی شهرم سرفه می کنم، از تو،... تو... تو، مرا به خلسه می بری. به عمق خاطره هایم، کودکی هایم، خواب هایم، شعرهایم، کسانم...

ریه هایم را از هوا پر و خالی می کنم،

تو، پُر می شوی و پُر تر، تکثیر می شوی و من تو را حس می کنم که سیال شده ای و با جریان سرخِ رگ هایم از قلبم به فکرهایم می رسی، به احساس لامسه ی انگشتانم، به صدای واژه هایم، به بلندیِ سکوتم، حتی به چشم هایم.

با تو پلک می زنم، سکوت می کنم، حرف می زنم،

انگشتانم را به پوسته ی سختِ هستی می کشم و فکر می کنم هنوز یاد نگرفته ام خودم را از تو خالی کنم...

من زنده ام، نفس می کشم و تو زیرِ پوست ام تکثیر می شوی و گاهی

       نمی دانم از توست که زنده ام

                                                  یا از هوا...

.

.

.

و او که شاهد زندگی ماست...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()

به نام حضرت مهربان ترینم... 

. . .

Watching with tears the sufferings of you... I am standing here... and there is thousands of kilometers physical distance between us... I stretch my hand to catch yours... you are there, far enough to reach my hand... I am praying... I am trusting my God... Please, Survive...

خدایا، کودکان غزه اکنون چه می کنند؟

. . .

دارم فکر می کنم این رنج، کودکان غزه را زود بزرگ می کند. دخترکان غزه دلشان هوای عروسک بازی نمی کند به این زودی ها... نکند بزرگ شوند و تا همیشه به انسان ها با شک و هراس نگاه کنند؟ نکند بزرگ شوند و همیشه بغض کنند؟ نکند...

.

.

.

و او که شاهد زندگی ماست... 

بعد از تحریر،

 

15 days have passed, and you are tired now. I can understand it… you hardly speak these days…  I can understand why… there is no word louder than your tears, your lost brothers and sisters, crushed home and school building and the darkness…  The darkness, which is the reason…. The darkness brought horror, bombs, and blood and took the security, peace, your family, water, food and your smile.

You hardly speak these days…

Darkness has got new meanings during the last 15 days… it is the same as missing, missing your family and the feeling of horror…  it is the same as loneliness, the same as silent tears and the same as soul suffering… you are too young to stand it, to bear , but please survive…

For me, too, 15 days has been like a nightmare… I am watching the tragedy and I wish I could hold you tight in my arms for a minute to relieve your childish shoulders from the sorrow and the horror… I wish I could do that…

You hardly speak these days… but please tell me how can I erase the darkness and bring back the sun for you?

 

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()

به نام حضرت ِ مهربانترینم...


ملامتم نکن

  وقتی دریا را نشانم می دهی

                                هرچند برای یک لحظه

                                                               یک نگاه،

در پی ِ قطره ها دویدن

                                    دیگر،

                                                  سرگرمم نمی کند. . .

 

- - -

.

.

.

و

او که شاهد ِ زندگی ِ ماست...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٧ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()

 

به نام حضرت ِ مهربانترینم...


من و شما:

"شما" یعنی هر آنچه که بیرون از من، یا جدای از "من" است. "شما" می تواند همین صفحه کلید باشد یا مثلا همسایه ی دیوار به دیوارمان! می تواند همه چیز باشد، می تواند هیچ چیز نباشد! می تواند یک مجموعه ی نامتناهی باشد، می تواند یک مجموعه ی تهی باشد حتی! وقتی که هیچ چیزی بین فضای خالی ِ دو تا کروشه نمی گذارم! می شود مثل این: من و { }

اگر مجموعه ی تهی واقعا خالی است جالب است که اینقدر موجودیت و هویت دارد...

مدتی ست دارم خطوط پیچ در پیچ و مرئی و نامرئی را دنبال می کنم که همین من را با همین همه ی شما ها مرتبط می کنند. خطوطی که همیشه نقطه ی شروع، همیشه نقطه ی پایان دارند. هیچ خطی برای خودش سرگردان یا منفصل از مبدا و مقصد اش نیست. می شود تعداد انبوهی از خطوط را پیدا کرد که همرنگ اند، مثلا همه سفید... می شود تعداد زیادی از خطوط را پیدا کرد که من هیچ ایده ای از انتهایشان ندارم، یعنی آن شما ی آنطرف را نمی بینم! می شود تعداد زیادی از خطوط را پیدا کرد که...

هر روز و هر لحظه هزار هزار، شاید میلیون ها میلیون ها شما با همه ی خطوط و رشته هایی که به من ختم می شوند از کنار من می گذرند، با من سخن می گویند، به من نگاه می کنند، به خاطر من می آیند، گاهی می مانند و گاهی می روند، گاهی بزرگند و عجیب، گاهی ساده و به خیال ِ من، تکراری. نگاه می کنند،

من، گاهی می بینم شان، می شنوم شان، گاهی یادم می رود، گاهی می نشینم و منتظرم، گاهی می نشینم که گوش بسپارم، گاهی انکارشان می کنم، و گاهی تلاش می کنم بفهمم برای چه هستند و چه می گویند و نمی شود! گاهی ولی با اینکه هیچ نمی فهمم شان، عمیقا از حضورشان سرشار می شوم.

هر روز اینهمه شما و من... دلم می خواهد بگویی مثلا چرا همه ی شما های دیروزم دقیقا دیروز اتفاق افتادند! چرا برای مثال دیروز دو میلیون و سیصد و بیست و شش هزار و دویست و نود دو تا بودند، امروز چهار تا کمتر! دلم می خواهد بگویی ترتیب آمدن شان چرا اینگونه است؟ چرا من و معنی زندگی ام دنبال پاسخ ایم گاهی فرسنگ ها دورتر از همین شما ها... چطور است که گاهی این اندازه فاصله می افتد بین من و آن شما ها؟ چطور است که گاهی نزدیک می شوم به این باور که هیچ فاصله ای نیست... هیچ تفاوتی نیست... 

استادم زمانی می گفت حتی وقتی در جاده رانندگی می کنی و حشره ای به شیشه ی ماشین ات برخورد می کند و می میرد، از پیش برایت مقدر شده، اینکه در کدام مسیر باید باشی، سرعت ات چقدر باشد و کدام حشره به کجای شیشه ی ماشین تو برخورد کند... تمام اینها حساب و کتاب دارد، نتیجه و معنا دارد، خطی دارد با مبدا و مقصد...

آنوقت زندگی های قیچی شده و بی و سر و ته من پشت کرده به همه ی این معانی و دارد می رود! قاطی روزمرگی و تکرار! من و دغدغه هایم هر از چند گاهی یادمان می افتد از این حرف ها بزنیم! که مبادا حرف ها و فکرهای پشت این حرف ها، خواب را از چشم مان بگیرند زبانم لال!

- - -

.

.

.

و

او که شاهد ِ زندگی ِ ماست...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧ توسط سلبی ناز | سرنوشت من و تو سرودن است ()
قالب وبلاگ